سفیر روم خطاب به یزید: !!
سفیر روم خطاب به یزید: !!
اُف بر تو و دین داری تو، دین من بهتر از دین شماست
از امام سجاد عليه السلام روایت شده که: چون سرِ حسین را برای یزید آوردند مجالس شرابخواری ترتیب داده بود و سر مقدس را می آورد و پیش خود می گذاشت و بر او شرابخواری می کرد، یک روز سفیر روم که از اشراف و بزرگان بود در مجلس او حضور داشت، پرسید : ای پادشاه عرب! این سرِ کیست؟
یزید گفت: تو را به این سر چکار؟
گفت : من نزد پادشاه خودمان که بر گردم از هر چیزی که دیدم از من سوال می کند و دوست دارم او را به داستان این سر خبر دهم و صاحبش را بشناسم تا در شادی تو شریک شوم.
یزید گفت: این سرِ حسین بن علی بن ابیطالب است. آن رومی گفت: مادرش کیست؟ یزید پاسخ داد: فاطمه دختر محمد.
سفیر روم گفت : اف بر تو و دین داری تو، دین من بهتر از دین شماست، پدر من از نواده های حضرت داوود است و میان من و داوود، پدران زیادی فاصله است ولی مسیحی ها به این واسطه مرا احترام می کنند و از خاکِ پایم برای تبرک می برند و شما پسرِ دخترِ پیغمبرِ خود را کشتید که یک مادر با پیغمبرتان فاصله ندارد، این چه دین داری است؟
سپس گفت : ای یزید! داستان کلیسای حافر را شنیدی؟
یزید گفت : بگو تا بشنوم.
سپس برای یزید داستان سُمِ خری را گفت که مسیحی ها اعتقاد داشتن حضرت عیسی بر ان خر سوار شده و به همین دلیل مسیحی ها به ان سُمِ خر احترام می گذارند، سپس او را سرزنش کرد و گفت: این نظر مسیحی ها است درباره سُمِ خرعیسی، و شما پسر دختر پیامبرتان را کشتید خداوند به شما برکت ندهد و دین داری شما را نپذیرد.
یزید گفت : این نصرانی را بکشید تا مرا در کشور خود رسوا نکند،سفیر روم در پاسخ گفت : می خواهی مرا بکشی؟
گفت : آری.
گفت: بدان که من دیشب پیامبر شما را در خواب دیدم و به من گفت :
ای نصرانی! تو از اهل بهشتی.
من از کلام محمد تعجب کردم و اکنون می گویم: اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله . سپس برخاست و سر حسین را بر سینه چسباند و او را می بوسید تا کشته شد.
(منابع : مقتل نفس المهموم نوشته شیخ عباس قمی – لهوف نوشته سید بن طاووس بزرگترین عالم شیعه).
اُف بر تو و دین داری تو، دین من بهتر از دین شماست
از امام سجاد عليه السلام روایت شده که: چون سرِ حسین را برای یزید آوردند مجالس شرابخواری ترتیب داده بود و سر مقدس را می آورد و پیش خود می گذاشت و بر او شرابخواری می کرد، یک روز سفیر روم که از اشراف و بزرگان بود در مجلس او حضور داشت، پرسید : ای پادشاه عرب! این سرِ کیست؟
یزید گفت: تو را به این سر چکار؟
گفت : من نزد پادشاه خودمان که بر گردم از هر چیزی که دیدم از من سوال می کند و دوست دارم او را به داستان این سر خبر دهم و صاحبش را بشناسم تا در شادی تو شریک شوم.
یزید گفت: این سرِ حسین بن علی بن ابیطالب است. آن رومی گفت: مادرش کیست؟ یزید پاسخ داد: فاطمه دختر محمد.
سفیر روم گفت : اف بر تو و دین داری تو، دین من بهتر از دین شماست، پدر من از نواده های حضرت داوود است و میان من و داوود، پدران زیادی فاصله است ولی مسیحی ها به این واسطه مرا احترام می کنند و از خاکِ پایم برای تبرک می برند و شما پسرِ دخترِ پیغمبرِ خود را کشتید که یک مادر با پیغمبرتان فاصله ندارد، این چه دین داری است؟
سپس گفت : ای یزید! داستان کلیسای حافر را شنیدی؟
یزید گفت : بگو تا بشنوم.
سپس برای یزید داستان سُمِ خری را گفت که مسیحی ها اعتقاد داشتن حضرت عیسی بر ان خر سوار شده و به همین دلیل مسیحی ها به ان سُمِ خر احترام می گذارند، سپس او را سرزنش کرد و گفت: این نظر مسیحی ها است درباره سُمِ خرعیسی، و شما پسر دختر پیامبرتان را کشتید خداوند به شما برکت ندهد و دین داری شما را نپذیرد.
یزید گفت : این نصرانی را بکشید تا مرا در کشور خود رسوا نکند،سفیر روم در پاسخ گفت : می خواهی مرا بکشی؟
گفت : آری.
گفت: بدان که من دیشب پیامبر شما را در خواب دیدم و به من گفت :
ای نصرانی! تو از اهل بهشتی.
من از کلام محمد تعجب کردم و اکنون می گویم: اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله . سپس برخاست و سر حسین را بر سینه چسباند و او را می بوسید تا کشته شد.
(منابع : مقتل نفس المهموم نوشته شیخ عباس قمی – لهوف نوشته سید بن طاووس بزرگترین عالم شیعه).
- ۲.۶k
- ۱۴ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط