{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صادق هدایت

صادق هدایت

یک دوستی داشتم،
پلوی غذایش را خالی می خورد،
گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:
می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.

همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش،
نه از خوردن آن پلو لذت می برد،
نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...


زندگی هم همینجوری ست.

گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم،
و لحظه های خ وبش را می گذاریم برای بعد،
برای روزی که مشکلات تمام شود.

هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.

همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها،
برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد،
غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است.
یک روزی به خودمان می آییم می بینیم یک عمر در حال خوردن پلو خالی ِ زندگی مان بوده ایم و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه ی بشقاب،
دیگر نه حالی هست،
نه میل و حوصله ایی.


به راهی که اکثر مردم می روند بیشتر شک کن،
زیرا اغلب مردم فقط تقلید می کنند
دیدگاه ها (۱۱)

...

●○№ CP●○•●JUST SHARE•●این پست یکم درد داره:هی پسر دختر رابرا...

بهای سنگینی دادم تا فهمیدم کسی که قصد ماندن ندارد ، باید راه...

صادق هدایتیک دوستی داشتم، پلوی غذایش را خالی می خورد، گوشت و...

مرغ ملانصرالدین فقط یک پا داشتچرا می‌گوییم «مرغش یک پا دارد»...

🌙✨ شب‌بخیر ✨🌙امشب هم روزی دیگر به پایان رسید؛ روزی که پر بود...

آهسته زندگی کن...بگذار طعم یک فنجان چای، همه‌ی حواست را پر ک...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۲ | «یک خاطره‌ی ...

فیک جدید ❤️Ipinagbabawal na Himig❤️‍🔥 . ...

ISFP💛💚ENFPشیپ🛐🛐سازگاری حدود ۷۵٪ تا ۸۵٪دلیلش👇۱. **هم‌فرکانسی ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤گاهی بعضی آدم‌ها بدون اینکه بد...

هوش مصنوعی فقط یک فناوری برای امروز نیست؛ بخشی از مسیر آینده...

عاشقانه های شبنم

پارت ششم | اولین سیلیاز همان لحظه‌ای که زنگ اول خورد...لیانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط