{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، به دنبال کسی می گشت

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، به دنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل ، گرگ مزدی به لک لک بدهد. لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد. گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برایت کافی است.
*وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی*
دنیا پر از تباهی است نه بخاطر آدمهای بد بلکه بخاطر سکوت آدمهای خوب...
دیدگاه ها (۱۲)

سلام ...ببخشید که نیستم اما هر جا باشم بیادتونم...شبتون شیک

سلام......

بچه از باباش میپرسه : ما چند خط زیر خط فقریم ؟باباش میگه : ا...

' عجب حرفی زده این نیچه!از زمانی ڪه بشر توانست وقایع را ثبت ...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

#انتظار_پاداشگرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

????گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت ک...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط