{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادش بخیر آن خانه ما باغ و ایوان داشت

یادش بخیر آن خانه ما باغ و ایوان داشت
مادر کنار پنجره گلدان ریحان داشت
هو هویِ بادِ سرکشی می زد به شیشه
تنها نبودم قصه ام آواز باران داشت
وقتِ سحرگه مادرم سجاده ای آورد
گفتا به صبح دیگری باید که ایمان داشت
در گوش او یک شاعر شب زنده داری گفت
بعداز خدا باید دلی از عشقِ سوزان داشت
باران کماکان می زند بر پنجره نم نم
حال خوشی گلبوته های آن خیابان داشت
دیدم خرامان می رود نازک تنی زیبا
دسته گلی از رازقی بر دست و دامان داشت
باران که میبارد دلم میگیرد از دنیا
ای کاش دنیایِ (غریبی) روزِ پایان داشت
دیدگاه ها (۱۰۶)

دوست دارم نیمه شب در خلوت ایوان ماهسرگذارم عاشقانه با تو در ...

تنگ است این دل...یادش به خیر آن بوی باران قدیمیآن شمعدانی ها...

تنگ است این دل...یادش به خیر آن بوی باران قدیمیآن شمعدانی ها...

یادش به خیر آن بوی باران قدیمیآن شمعدانی ها و گلدان قدیمیبوی...

.گاهے باید چشمهایت را ببندے ...سیبِ سرخے بگیرے جلوے صورتت .....

خاکِ شلمچه همیشه بوی خاکِ باران خورده می‌دهد....خوب که نفس ب...

داستان تخیلی نارنیا بخونید ⬇ فصل اوللوسی بدقت کمد را بررسی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط