پارت 118
*پرش زمانی یک هفته بعد ، تو این یک هفته که امی مرخص شده بود اصلا اجازه نمیدادم کار های سنگین انجام بده و خیلی مراقبش بودم ، بعد از حرفای امی تو بیمارستان انتظار رفتار سردش رو داشتم اما دقیقاً همون شب امی با گریه بغلم کرد و ازم معذرت خواهی کرد ، بعد از اون حتی بیشتر از قبل بهم توجه میکرد و رفتارش باهام خیلی بهتر شده بود و این کارش باعث میشد بترسم ، تموم احساساتش وقتی که مجبور به ازدواج شده بودم رو بهم گفته بود ، بهم گفت که خودش رو مقصر میدونه و برای همین همش میترسیدم از روی عذاب وجدان باهام خوب رفتار کنه و بعد دوباره دست به اون کار بزنه *
*امروز برای گرفتن روح کسایی که عمرشون به پایان رسیده بود به زمین رفتم ، دوباره دقیقا مثل وقتی که امی جهنم بود حس کردم شخصی درحال مردنه که عمرش به پایان نرسیده ، با زدن یه بشن تو جهنم ظاهر شدم ، خوشبختانه دور از شهر بود و طبق انتظارم اون شیطان رادیویی اونجا بود ، اما اینبار تنها نبود ، یه شیطان دیگه که سرش تلویزیون بود هم اونجا بود و شیطان رادیویی روی یه صندلی بسته شده بود *
عزرائیل: خیلی جالبه انگار همه ی کسایی که تو جهنم ن بلدن من رو احضار کنن
؟؟؟ : *خندید* پس فرشته ی مرگ اینه نه ! ... او بزار خودم رو معرفی کنم من وکس هستم یکی از سران جهنم
*دستش رو جلو گرفت ، نگاه سردم رو به دستش دادم و یه تای ابروم رو بالا انداختم که این حرکتم باعث شد دستش رو عقب بکشه *
وکس : خب حتماً کنجکاوی که چرا احضارت کردم
عزرائیل: نه برام اهمیتی نداره ...
*با این حرفم اخم کرد و بعد دوباره پوزخند زد *
وکس : پادشاه بهشت پدر توئه درسته ؟ من زیاد از اونجا چیزی نمیدونم ولی تو رو به اینجا کشوندم تا بهت بگم که پیغامم رو برای پدرت ببری ... من میخوام بهشت رو تصاحب کنم ... به پدرت بگو که بدون هیچ جنگی در بهشت رو به روی ما باز کنه وگرنه مجبور میشم از روش خودم استفاده کنم
*با شنیدن خیالات مسخره ش از خنده منفجر شدم ، همینطور که بلند میخندیدم با تعجب و عصبانیت بهم خیره شده بود *
عزرائیل: تو ! ... داری شوخی میکنی !؟ واقعاً با خودت فکر کردی یه شیطان عوضی و پست عین تو ... *نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دوباره شروع کردم به خندیدن ، بعد از چند دقیقه صدام رو صاف کردم و جدی شدم *
عزرائیل: اهم اهم ... بزار یه چیزی رو برات روشن کنم کله تلویزیونی ... بهشت جای کثافتایی مثل تو نیست و اگه یبار دیگه جرعت کنی منو احضار کنی بهت قول میدم با دستای خودم میکشمت ..
*بشکن زدم و تو یه چشم بهم زدن تو بهشت ظاهر شدم ، این یه مدت انقدر سرم شلوغ بود و سعی میکردم در کنار وظایفم تاجایی که میتونم امی و کارلوس رو تنها نزارم که وقت نکردم به حساب خانواده جوپیتر رو برسم اما حتما بعد از اینکه یکم خیالم راحت شد حتماً به حساب اون دختره ی ... عه الان نباید به این چیزا فکر کنم ، در خونه رو باز کردم و وارد شدم اما همین که وارد خونه شدم امی محکم بغلم کرد ، چشم هام از تعجب گشاد شد *
امیلی : دلم برات تنگ شده بود
عزرائیل: واقعاً ؟
امیلی : چیه انتظار نداشتی !؟
عزرائیل: راستش نه ولی خوشحال شدم
*لبخند زدم و دستم رو روی سر امی گذاشتم *
امیلی : عزی من اتفاقاتی که افتاد رو فراموش کردم ولی مثل اینکه تو هنوزم ازم بدت میاد
عزرائیل: آخه چرا باید ازت بدم بیاد !؟
*صورتش رو با دستام قاب گرفتم و خم شدم سمتش *
عزرائیل: حتی بیشتر از قبل عاشقت شدم کوچولو
*سرخ شد ، اخم ریزی روی پیشونیش نشست و نگاهش رو سمت دیگه ای داد*
امیلی : من کوچولو نیستم
عزرائیل: عه واقعاً...
*دستم رو دور کمرش حلقه کردم و تو بغلم بلندش کردم که باعث شد شوکه بشه *
*از دید امی*
*مثل همیشه خجالت زدم کرد و وقتی نگاهم رو ازش گرفتم تا کمتر خجالت بکشم یهو حس کردم پاهام از زمین فاصله گرفت ، با شوک و تعجب به عزی نگاه کردم که بلندم کرده بود ، دستام رو روی شونه ش گذاشتم و از روی غریزه برای اینکه نیفتم کمی لباسش رو چنگ زدم *
عزرائیل: خب داشتی میگفتی کوچولو نیستی ..
امیلی : تو دیوونه ای !
عزرائیل: اره دیوونه ی تو ..
*خندیدم *
*امروز برای گرفتن روح کسایی که عمرشون به پایان رسیده بود به زمین رفتم ، دوباره دقیقا مثل وقتی که امی جهنم بود حس کردم شخصی درحال مردنه که عمرش به پایان نرسیده ، با زدن یه بشن تو جهنم ظاهر شدم ، خوشبختانه دور از شهر بود و طبق انتظارم اون شیطان رادیویی اونجا بود ، اما اینبار تنها نبود ، یه شیطان دیگه که سرش تلویزیون بود هم اونجا بود و شیطان رادیویی روی یه صندلی بسته شده بود *
عزرائیل: خیلی جالبه انگار همه ی کسایی که تو جهنم ن بلدن من رو احضار کنن
؟؟؟ : *خندید* پس فرشته ی مرگ اینه نه ! ... او بزار خودم رو معرفی کنم من وکس هستم یکی از سران جهنم
*دستش رو جلو گرفت ، نگاه سردم رو به دستش دادم و یه تای ابروم رو بالا انداختم که این حرکتم باعث شد دستش رو عقب بکشه *
وکس : خب حتماً کنجکاوی که چرا احضارت کردم
عزرائیل: نه برام اهمیتی نداره ...
*با این حرفم اخم کرد و بعد دوباره پوزخند زد *
وکس : پادشاه بهشت پدر توئه درسته ؟ من زیاد از اونجا چیزی نمیدونم ولی تو رو به اینجا کشوندم تا بهت بگم که پیغامم رو برای پدرت ببری ... من میخوام بهشت رو تصاحب کنم ... به پدرت بگو که بدون هیچ جنگی در بهشت رو به روی ما باز کنه وگرنه مجبور میشم از روش خودم استفاده کنم
*با شنیدن خیالات مسخره ش از خنده منفجر شدم ، همینطور که بلند میخندیدم با تعجب و عصبانیت بهم خیره شده بود *
عزرائیل: تو ! ... داری شوخی میکنی !؟ واقعاً با خودت فکر کردی یه شیطان عوضی و پست عین تو ... *نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دوباره شروع کردم به خندیدن ، بعد از چند دقیقه صدام رو صاف کردم و جدی شدم *
عزرائیل: اهم اهم ... بزار یه چیزی رو برات روشن کنم کله تلویزیونی ... بهشت جای کثافتایی مثل تو نیست و اگه یبار دیگه جرعت کنی منو احضار کنی بهت قول میدم با دستای خودم میکشمت ..
*بشکن زدم و تو یه چشم بهم زدن تو بهشت ظاهر شدم ، این یه مدت انقدر سرم شلوغ بود و سعی میکردم در کنار وظایفم تاجایی که میتونم امی و کارلوس رو تنها نزارم که وقت نکردم به حساب خانواده جوپیتر رو برسم اما حتما بعد از اینکه یکم خیالم راحت شد حتماً به حساب اون دختره ی ... عه الان نباید به این چیزا فکر کنم ، در خونه رو باز کردم و وارد شدم اما همین که وارد خونه شدم امی محکم بغلم کرد ، چشم هام از تعجب گشاد شد *
امیلی : دلم برات تنگ شده بود
عزرائیل: واقعاً ؟
امیلی : چیه انتظار نداشتی !؟
عزرائیل: راستش نه ولی خوشحال شدم
*لبخند زدم و دستم رو روی سر امی گذاشتم *
امیلی : عزی من اتفاقاتی که افتاد رو فراموش کردم ولی مثل اینکه تو هنوزم ازم بدت میاد
عزرائیل: آخه چرا باید ازت بدم بیاد !؟
*صورتش رو با دستام قاب گرفتم و خم شدم سمتش *
عزرائیل: حتی بیشتر از قبل عاشقت شدم کوچولو
*سرخ شد ، اخم ریزی روی پیشونیش نشست و نگاهش رو سمت دیگه ای داد*
امیلی : من کوچولو نیستم
عزرائیل: عه واقعاً...
*دستم رو دور کمرش حلقه کردم و تو بغلم بلندش کردم که باعث شد شوکه بشه *
*از دید امی*
*مثل همیشه خجالت زدم کرد و وقتی نگاهم رو ازش گرفتم تا کمتر خجالت بکشم یهو حس کردم پاهام از زمین فاصله گرفت ، با شوک و تعجب به عزی نگاه کردم که بلندم کرده بود ، دستام رو روی شونه ش گذاشتم و از روی غریزه برای اینکه نیفتم کمی لباسش رو چنگ زدم *
عزرائیل: خب داشتی میگفتی کوچولو نیستی ..
امیلی : تو دیوونه ای !
عزرائیل: اره دیوونه ی تو ..
*خندیدم *
- ۱۸.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط