رمان :تا وقتی که عاشقت شدم
𐙚 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓𝟔 𐙚
چند دقیقه از راه افتادنمون گذشته بود.
ته بدون اینکه چیزی بگه، ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.
×: کجا میری؟
نگاهم کرد و لبخند کوچیکی زد.
&: همینجا بمون.
بعد پیاده شد و به سمت یه مغازه رفت.
از پشت شیشهی ماشین نگاهش میکردم. 🪽
چند دقیقه بعد برگشت.
در ماشین رو باز کرد و نشست.
اما این بار یه دسته گل لیلیوم صورتی توی دستش بود. 🌷
گل رو به سمتم گرفت.
&: بفرمایید.
با تعجب گل رو ازش گرفتم.
×: به چه مناسبت؟
نگاهم کرد.
&: به این مناسبت که شما کنکور دادید.
لبخند زدم.
×: ولی هنوز جواب که نیومده.
ماشین رو روشن کرد و گفت:
&: مهم اینه که تو تمام تلاشتو کردی.
لبخند زدم.
×: ممنونم.
لبخند زد.
&: خواهش میکنم. 𐙚
چند لحظه به گلها نگاه کردم.
لیلیومهای صورتی قشنگی بودن و عطر ملایمشون توی ماشین پخش شده بود.
×: خیلی قشنگن...
&: خوشحالم که خوشت اومد.
گلها رو روی پام گذاشتم و بهش نگاه کردم.
×: تو از قبل برنامهریزی کرده بودی؟
&: آره.
×: حتی قبل از اینکه کنکور تموم بشه؟
لبخند زد.
&: معلومه.
خندیدم.
×: چرا اینقدر مطمئن بودی؟
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
&: چون میدونستم تو از پسش برمیای. ✦
نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به گلها خیره شدم.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
×: این دو هفته خیلی سخت بود.
&: میدونم.
×: هر روز مدرسه، بعد کتابخونه، بعد خونه و دوباره درس...
&: ولی تمومش کردی.
سرم رو به شیشه تکیه دادم.
×: بالاخره...
ته یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
&: حالا دیگه وقت استراحته.
با تعجب نگاهش کردم.
×: یعنی امروز دیگه اجازه ندارم درس بخونم؟
خندید.
&: نه.
×: حتی یه صفحه؟
&: حتی یه صفحه.
خندیدم. ୨୧
×: باشه.
چند دقیقه بعد، موزیک آرومی داخل ماشین پخش شد.
من هم گلها رو با دقت کنار خودم گذاشتم و به خیابون خیره شدم.
حس عجیبی داشتم.
بعد از هفتهها، برای اولین بار هیچ کتابی همراهم نبود که مجبور باشم بازش کنم.
فقط نشسته بودم و از لحظهای که بالاخره تمام شده بود لذت میبردم. 🪽
ته دوباره نگاهم کرد.
&: گرسنهای؟
چشمهام برق زد.
×: یکم.
خندید.
&: حدس میزدم.
×: کجا میریم؟
&: یه جای خوب.
لبخند زدم.
×: امروز هرجا تو بگی.
&: پس امشب فقط خوش میگذره.
سرم رو تکون دادم.
گلهای صورتی رو توی بغلم گرفتم و لبخند زدم. 🌷
بعد از تمام اون روزهای سخت...
بالاخره یک روز فقط برای خودم داشتم. 𐙚
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
چند دقیقه از راه افتادنمون گذشته بود.
ته بدون اینکه چیزی بگه، ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.
×: کجا میری؟
نگاهم کرد و لبخند کوچیکی زد.
&: همینجا بمون.
بعد پیاده شد و به سمت یه مغازه رفت.
از پشت شیشهی ماشین نگاهش میکردم. 🪽
چند دقیقه بعد برگشت.
در ماشین رو باز کرد و نشست.
اما این بار یه دسته گل لیلیوم صورتی توی دستش بود. 🌷
گل رو به سمتم گرفت.
&: بفرمایید.
با تعجب گل رو ازش گرفتم.
×: به چه مناسبت؟
نگاهم کرد.
&: به این مناسبت که شما کنکور دادید.
لبخند زدم.
×: ولی هنوز جواب که نیومده.
ماشین رو روشن کرد و گفت:
&: مهم اینه که تو تمام تلاشتو کردی.
لبخند زدم.
×: ممنونم.
لبخند زد.
&: خواهش میکنم. 𐙚
چند لحظه به گلها نگاه کردم.
لیلیومهای صورتی قشنگی بودن و عطر ملایمشون توی ماشین پخش شده بود.
×: خیلی قشنگن...
&: خوشحالم که خوشت اومد.
گلها رو روی پام گذاشتم و بهش نگاه کردم.
×: تو از قبل برنامهریزی کرده بودی؟
&: آره.
×: حتی قبل از اینکه کنکور تموم بشه؟
لبخند زد.
&: معلومه.
خندیدم.
×: چرا اینقدر مطمئن بودی؟
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
&: چون میدونستم تو از پسش برمیای. ✦
نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به گلها خیره شدم.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
×: این دو هفته خیلی سخت بود.
&: میدونم.
×: هر روز مدرسه، بعد کتابخونه، بعد خونه و دوباره درس...
&: ولی تمومش کردی.
سرم رو به شیشه تکیه دادم.
×: بالاخره...
ته یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
&: حالا دیگه وقت استراحته.
با تعجب نگاهش کردم.
×: یعنی امروز دیگه اجازه ندارم درس بخونم؟
خندید.
&: نه.
×: حتی یه صفحه؟
&: حتی یه صفحه.
خندیدم. ୨୧
×: باشه.
چند دقیقه بعد، موزیک آرومی داخل ماشین پخش شد.
من هم گلها رو با دقت کنار خودم گذاشتم و به خیابون خیره شدم.
حس عجیبی داشتم.
بعد از هفتهها، برای اولین بار هیچ کتابی همراهم نبود که مجبور باشم بازش کنم.
فقط نشسته بودم و از لحظهای که بالاخره تمام شده بود لذت میبردم. 🪽
ته دوباره نگاهم کرد.
&: گرسنهای؟
چشمهام برق زد.
×: یکم.
خندید.
&: حدس میزدم.
×: کجا میریم؟
&: یه جای خوب.
لبخند زدم.
×: امروز هرجا تو بگی.
&: پس امشب فقط خوش میگذره.
سرم رو تکون دادم.
گلهای صورتی رو توی بغلم گرفتم و لبخند زدم. 🌷
بعد از تمام اون روزهای سخت...
بالاخره یک روز فقط برای خودم داشتم. 𐙚
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۹.۹k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط