الا بهاری که سوگواری! بگو که سال دگر چه باشد؟
الا بهاری که سوگواری! بگو که سال دگر چه باشد؟
تو تازهبرگا اگر چنینی، خزانِ بیبرگوبر چه باشد؟
الا بهاری که داغداری! بگو ز فردا خبر چه داری؟
«خبر» عزا بود سال پیشین، به سال تازه «خبر» چه باشد؟
اگر ز احوال ما بپرسی... حساب کن -ای بهار محزون-
که حال مرغ شکستهبالی در ابتدای سفر چه باشد
جهان جهانِ قماربازان، زمان به فرمانِ ترکتازان
نصیبِ خوبان در این خیابان به غیر خون جگر چه باشد؟
تو نیک دانی -بهار زخمی!- چو پای آتش به باغ افتد
جوانهٔ جانبهکف چه جوید، شکوفهٔ شعلهور چه باشد...
وگر جهان را به هیچ گیرم، غم #وطن را که ناگزیرم
که داند این مرز پر گهر را بها و قدر گهر چه باشد؟
ز دینفروشانِ نانبهمزدش؟ ز دلقپوشانِ عشقدزدش؟
بگو که من از کدام پرسم نصاب سود و ضرر چه باشد؟
در آن دکان که خدای خود را، در آن سرا که وطن فروشند
ز آسوپاسانِ ناسپاسش، فروش شعر و هنر چه باشد؟
در آن خیابان که کاسبانش شهید را نیز میفروشند
خرید علم و ادب چه باشد؟ فروش فرهنگ و فر چه باشد؟
الا بهاری که بیقراری! ز باغ و بستان خبر چه داری؟
از آنهمه بذر خاک کرده، اثر کجا و ثمر چه باشد؟
از آنهمه سرو لالهپوشی که خاک شد در تگرگ پارین
خبر چه داری بگو بهارا بگو بگو هرچه هرچه باشد...
خمارِ دیدارِ ناپدیدان، خوشم به خوابی از آن شهیدان
وگر به مرگم دهی بشارت دگر چه باشد! دگر چه باشد!
و گفت دشمن: «ز ما حذر کن»؟ کدام عاقل چنین سخن را
به اژدهای فنا بگوید؟ -اگر بداند حذر چه باشد-
کنار آتشفشان خامش، شرر مسوزان، آهای! هی! هش!
که چون به آتش دهان گشاید، تو تازه دانی شرر چه باشد!
به ما که آرامگاهِ طوفان، به ما که آغوشِ ابتلاییم
آهای نادان! بلا چه باشد؟ حذر چه باشد؟ خطر چه باشد؟
الا بهاری که شرمساری! یتیم را ارمغان چه داری؟
تو را به این سفرههای کوچک هدیهٔ مختصر چه باشد؟
به دیدهٔ چشم انتظاران، به دستگیریِ سوگواران
به بینصیبانِ روزگاران، تو را بهارا اثر چه باشد؟
نه جامهٔ نو، نه میهمانی، نه آرزویی، نه آرمانی
بگو به تقویم بینوایان، بهار بیبرگوبر چه باشد؟!
ادامه در کامنت
#حسن_صنوبری
تو تازهبرگا اگر چنینی، خزانِ بیبرگوبر چه باشد؟
الا بهاری که داغداری! بگو ز فردا خبر چه داری؟
«خبر» عزا بود سال پیشین، به سال تازه «خبر» چه باشد؟
اگر ز احوال ما بپرسی... حساب کن -ای بهار محزون-
که حال مرغ شکستهبالی در ابتدای سفر چه باشد
جهان جهانِ قماربازان، زمان به فرمانِ ترکتازان
نصیبِ خوبان در این خیابان به غیر خون جگر چه باشد؟
تو نیک دانی -بهار زخمی!- چو پای آتش به باغ افتد
جوانهٔ جانبهکف چه جوید، شکوفهٔ شعلهور چه باشد...
وگر جهان را به هیچ گیرم، غم #وطن را که ناگزیرم
که داند این مرز پر گهر را بها و قدر گهر چه باشد؟
ز دینفروشانِ نانبهمزدش؟ ز دلقپوشانِ عشقدزدش؟
بگو که من از کدام پرسم نصاب سود و ضرر چه باشد؟
در آن دکان که خدای خود را، در آن سرا که وطن فروشند
ز آسوپاسانِ ناسپاسش، فروش شعر و هنر چه باشد؟
در آن خیابان که کاسبانش شهید را نیز میفروشند
خرید علم و ادب چه باشد؟ فروش فرهنگ و فر چه باشد؟
الا بهاری که بیقراری! ز باغ و بستان خبر چه داری؟
از آنهمه بذر خاک کرده، اثر کجا و ثمر چه باشد؟
از آنهمه سرو لالهپوشی که خاک شد در تگرگ پارین
خبر چه داری بگو بهارا بگو بگو هرچه هرچه باشد...
خمارِ دیدارِ ناپدیدان، خوشم به خوابی از آن شهیدان
وگر به مرگم دهی بشارت دگر چه باشد! دگر چه باشد!
و گفت دشمن: «ز ما حذر کن»؟ کدام عاقل چنین سخن را
به اژدهای فنا بگوید؟ -اگر بداند حذر چه باشد-
کنار آتشفشان خامش، شرر مسوزان، آهای! هی! هش!
که چون به آتش دهان گشاید، تو تازه دانی شرر چه باشد!
به ما که آرامگاهِ طوفان، به ما که آغوشِ ابتلاییم
آهای نادان! بلا چه باشد؟ حذر چه باشد؟ خطر چه باشد؟
الا بهاری که شرمساری! یتیم را ارمغان چه داری؟
تو را به این سفرههای کوچک هدیهٔ مختصر چه باشد؟
به دیدهٔ چشم انتظاران، به دستگیریِ سوگواران
به بینصیبانِ روزگاران، تو را بهارا اثر چه باشد؟
نه جامهٔ نو، نه میهمانی، نه آرزویی، نه آرمانی
بگو به تقویم بینوایان، بهار بیبرگوبر چه باشد؟!
ادامه در کامنت
#حسن_صنوبری
- ۷.۸k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط