my littel boy
part:29
ـ تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک امگای قشنگم تولدت مبارک
فلیکس تازه از مهد برگشته بود و وقتی به نشیمن رفت دید که اون تکه از خونه خیلی رنگیه و بعد هیونجین با کیکی امد توی نشیمن و بعد از گذاشتن کیک صورتی و سفید روی میز شروع کرد به دست زدن و شعر گفتن برای امگاش
فلیکس با احساس کردن بغضش سریع رفت توی بغل هیونجین و با صدای بلند گریه کرد
هیونجین یکم اخم کرد و سر فلیکسو به هر سختی از سینش جدا کرد
ـ امگای من چرا داره گریه می کنه هوم؟ امروز تولدشه گریه بی گریه وگرنه از بغل خبری نیست
فلیکس به سرعت اشکاشو پاک کرد و گریش بند امد
ـ اخه هیونی من تا حالا...هق..تولد...نداشتم
ـ منم از هیجده سالگی به بعد تولد نداشتم عزیزم ولی قراره ازین به بعد هردومون تولد داشته باشیم باشه؟
ـ باشه
ـ خیله خب بشین و ارزو کن بعدش شمعارو فوت کن
فلیکس بعد دو دقیقه به حرف امد
ـ ارزو می کنـ...
هیونجین نذاشت کامل بگه و دستشو روی دهنش گذاشت
ـ عزیزم باید تو دلت ارزوش کنی
ـ ولی شمعا که نمی تونن بشنونش
ـ اونا می تونن صدای درونتو بشنون
فلیکس یه بار دیگه چشماشو بست و ارزوشو توی دلش گفت
اون شب به خنده بازیگوشی و خوشی تموم شد
(چند سال بعد)
فلیکس از موقعی که اون ارزو رو کرده بود انگار که الهی ماه واقعا بر اوردش کرده الان داشت با هیونی جلوی تلویزیون پاپ کرن می خوردن و به خوشی زندگی می کردن
ارزوی لیکسی: الهی ماه و شمعای صورتی رنگ من ارزو می کنم که همیشه با هیونی خوشبگذرونم و وقتی که کنار همیم فقت خوشحال باشیم این اولین تولد منه و امیدوارم این ارزوم براورده بشه امیدوارم من و هیونی جونم تا وقتی که اخرین نفسامونو می کشیم کنار هم باشیم و هیچوت همدیگه رو ترک یا ناراحت نکنیم
پایان
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
سلاامم
این فیکم تموم شد امیدوارم ازش لذت برده باشید
ممنونم از کسایی که حمایت کردن و به من انرژی مثبت دادن تا فیکو ادامه بدم
اماده باشید برای فیک جدید my shy boy
دوستون دارم مواظب خودتونم باشیدد
ـ تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک امگای قشنگم تولدت مبارک
فلیکس تازه از مهد برگشته بود و وقتی به نشیمن رفت دید که اون تکه از خونه خیلی رنگیه و بعد هیونجین با کیکی امد توی نشیمن و بعد از گذاشتن کیک صورتی و سفید روی میز شروع کرد به دست زدن و شعر گفتن برای امگاش
فلیکس با احساس کردن بغضش سریع رفت توی بغل هیونجین و با صدای بلند گریه کرد
هیونجین یکم اخم کرد و سر فلیکسو به هر سختی از سینش جدا کرد
ـ امگای من چرا داره گریه می کنه هوم؟ امروز تولدشه گریه بی گریه وگرنه از بغل خبری نیست
فلیکس به سرعت اشکاشو پاک کرد و گریش بند امد
ـ اخه هیونی من تا حالا...هق..تولد...نداشتم
ـ منم از هیجده سالگی به بعد تولد نداشتم عزیزم ولی قراره ازین به بعد هردومون تولد داشته باشیم باشه؟
ـ باشه
ـ خیله خب بشین و ارزو کن بعدش شمعارو فوت کن
فلیکس بعد دو دقیقه به حرف امد
ـ ارزو می کنـ...
هیونجین نذاشت کامل بگه و دستشو روی دهنش گذاشت
ـ عزیزم باید تو دلت ارزوش کنی
ـ ولی شمعا که نمی تونن بشنونش
ـ اونا می تونن صدای درونتو بشنون
فلیکس یه بار دیگه چشماشو بست و ارزوشو توی دلش گفت
اون شب به خنده بازیگوشی و خوشی تموم شد
(چند سال بعد)
فلیکس از موقعی که اون ارزو رو کرده بود انگار که الهی ماه واقعا بر اوردش کرده الان داشت با هیونی جلوی تلویزیون پاپ کرن می خوردن و به خوشی زندگی می کردن
ارزوی لیکسی: الهی ماه و شمعای صورتی رنگ من ارزو می کنم که همیشه با هیونی خوشبگذرونم و وقتی که کنار همیم فقت خوشحال باشیم این اولین تولد منه و امیدوارم این ارزوم براورده بشه امیدوارم من و هیونی جونم تا وقتی که اخرین نفسامونو می کشیم کنار هم باشیم و هیچوت همدیگه رو ترک یا ناراحت نکنیم
پایان
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
سلاامم
این فیکم تموم شد امیدوارم ازش لذت برده باشید
ممنونم از کسایی که حمایت کردن و به من انرژی مثبت دادن تا فیکو ادامه بدم
اماده باشید برای فیک جدید my shy boy
دوستون دارم مواظب خودتونم باشیدد
- ۵.۲k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط