رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_66

فصل سی‌ام | دوباره

۰۰:۵۹
صدای شمارش معکوس در خانه‌ی قدیمی پیچیده بود.
هیونجین دست فلیکس را گرفته بود.
هر دو مقابل در اتاق اول ایستاده بودند.
در نیمه‌باز بود.
نور ضعیفی از داخل اتاق بیرون می‌آمد.
فلیکس به ساعت نگاه کرد.
ـ هیونجین... فقط یک دقیقه مونده.
هیونجین سرش را تکان داد.
ـ می‌دونم.
ـ فکر می‌کنی بعد از این، همه‌چیز تموم می‌شه؟
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ امیدوارم.
فلیکس دستش را محکم‌تر گرفت.
ـ من نمی‌خوام تو رو از دست بدم.
هیونجین لبخند کم‌رنگی زد.
ـ تو منو از دست نمی‌دی.
ـ قول می‌دی؟
هیونجین چیزی نگفت.
فقط دست فلیکس را به آرامی فشرد.
و همین سکوت، فلیکس را بیشتر از هر پاسخی ترساند.
۰۰:۴۵
آن‌ها وارد اتاق شدند.
همه‌چیز همان‌طور بود که از ابتدا دیده بودند.
تخت.
پنجره.
عکس قدیمی.
و ساعت دیواری که روی ۱۱:۵۹ ایستاده بود.
روی تخت، دفترچه‌ی سیاه «انتظار» قرار داشت.
فلیکس آن را باز کرد.
آخرین صفحه سفید بود.
هیونجین کنار او ایستاد.
ـ چیزی نوشته نشده.
فلیکس آرام گفت:
ـ شاید این بار، خودمون باید بنویسیم.
قلمی روی میز ظاهر شد.
فلیکس آن را برداشت.
به هیونجین نگاه کرد.
ـ چی بنویسم؟
هیونجین چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ هر چیزی که می‌خوای به یادگار بمونه.
فلیکس قلم را روی صفحه گذاشت.
نوشت:
«هیونجین، من هنوز منتظرم.»
دستش لرزید.
ـ تموم شد.
هیونجین به جمله نگاه کرد.
بعد قلم را از دست فلیکس گرفت.
زیر نوشته‌ی او، جمله‌ی دیگری اضافه کرد.
«این بار، دیر نمی‌کنم.»
فلیکس لبخند زد.
ـ حالا دیگه قول دادی.
هیونجین جواب داد:
ـ آره

صدای ضبط‌صوت بلند شد.
«خاطره‌ی آخر در حال بازیابی است.»
چراغ‌ها خاموش شدند.
فلیکس دست هیونجین را محکم گرفت.
ـ هیونجین؟
ـ اینجام.
ـ هیونجین...
ـ فلیکس، به من نگاه کن.
فلیکس سرش را بلند کرد.
هیونجین مقابلش ایستاده بود.
چشم‌هایش آرام بودند.
ـ فقط به من نگاه کن.
فلیکس آهسته نفس کشید.
ـ همیشه.
صدای ضبط‌صوت بلندتر شد.
«اگر خاطره‌ی آخر را به یاد آورید، دیگر نمی‌توانید آن را تغییر دهید.»
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
ـ مهم نیست چی بشه.
فلیکس سر تکان داد.
ـ مهمه.
ـ فلیکس...
ـ تو مهمی.
هیونجین لبخند زد.
برای آخرین بار، فلیکس را در آغوش گرفت.
و فلیکس چشم‌هایش را بست.
۰۰:۱۰
صدای باران.
صدای قدم‌ها.
صدای نفس‌های آرام.
فلیکس چشم‌هایش را باز کرد.
هیونجین دیگر کنار او نبود.
ـ هیونجین؟
در اتاق باز بود.
فلیکس به سمت راهرو دوید.
ـ هیونجین!
صدای قدم‌هایش در خانه پیچید.
در انتهای راهرو، هیونجین ایستاده بود.
فلیکس به سمتش رفت.
اما درست وقتی به او رسید، هیونجین برگشت.
چهره‌اش آرام بود.
ـ فلیکس...
فلیکس دستش را جلو برد.
ـ بیا. باید از اینجا بریم.
هیونجین لبخند زد.
ـ من نمی‌تونم.
ـ چرا؟
هیونجین به آرامی گفت:
ـ چون این بار، تو باید برگردی.
فلیکس سرش را تکان داد.
ـ نه.
ـ فلیکس...
ـ نه! من بدون تو نمی‌رم!
هیونجین دستش را روی دست فلیکس گذاشت.
ـ تو باید زندگی کنی.
فلیکس احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت.
ـ هیونجین، لطفاً...
هیونجین لبخند غمگینی زد.
ـ فقط به من نگاه کن.
فلیکس به او خیره شد.
و در همان لحظه...
نور سفیدی همه‌چیز را دربر گرفت.
صدای ساعت.
صدای باران.
صدای ضبط‌صوت.
همه خاموش شدند.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وسوم 𓆪 🖤🥀پله‌ها یکی‌یکی زیر پای اسما و یو...

.....پارت چهارم.....

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

ادامه سناریو

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط