𓆩𐙚..دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪
𓆩𐙚..دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[وقتی روت حساس بود]
پارت اول | «فقط یه بستنی...»
ساعت نزدیک ده شب بود.
نیل روی مبل نشسته بود و با بیحوصلگی شبکههای تلویزیون را عوض میکرد. از وقتی دو ماهه باردار بود، هوسهای عجیبوغریبش شروع شده بود؛ یک دقیقه چیزی میخواست و پنج دقیقه بعد دلش از همان چیز به هم میخورد.
تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهی به او انداخت.
— هنوز خوبی؟
نیل لبهایش را جمع کرد.
— نه...
تهیونگ فوراً اخم کرد.
— چی شده؟
— بستنی میخوام.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— الان؟
نیل آرام سر تکان داد.
— آره...
— ساعت ده شبه، نیل.
نیل با مظلومیت گفت:
— ولی هوس کردم...
تهیونگ آهی کشید.
— فردا برات میگیرم.
نیل لبش را جلو آورد.
— من الان میخوام.
تهیونگ چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
او میتوانست برای هر کس دیگری «نه» بگوید؛ اما برای نیل تقریباً هیچوقت نمیتوانست.
— چه طعمی؟
چشمهای نیل برق زد.
— شکلاتی... با تکههای براونی.
تهیونگ با اخم گفت:
— فقط بستنی؟
نیل کمی فکر کرد.
— شاید یه چندتا خوراکی هم...
تهیونگ سرش را تکان داد.
— باشه. لباس بپوش.
نیل لبخند زد.
— واقعاً؟
— آره.
نیل با ذوق از جا بلند شد.
— تهیونگ، تو بهترینی!
تهیونگ زیر لب گفت:
— میدونم.
اما وقتی نیل برگشت که برود آماده شود، لبخند خیلی کوچکی گوشهی لب تهیونگ نشست.
برای او، خوشحال بودن نیل از هر چیزی مهمتر بود.
چند دقیقه بعد، هر دو از خانه بیرون رفتند.
تهیونگ در تمام مسیر حواسش به نیل بود.
— آروم راه برو.
— ته، خودم میتونم راه برم.
— میدونم. ولی من میخوام آروم راه بری.
نیل خندید.
— خیلی حساسی.
تهیونگ در ماشین را برایش باز کرد.
— نسبت به تو؟ آره.
نیل نشست و نگاهش کرد.
تهیونگ قبل از بستن در، آرام گفت:
— تو تمام جون منی. معلومه که حساسم.
---
اول رفتند فروشگاه.
نیل تقریباً هر چیزی را که چشمش گرفت برداشت و تهیونگ هم بدون غر زدن سبد را پر کرد.
وقتی از فروشگاه بیرون آمدند، نیل با خوشحالی بستهی خوراکیهایش را بغل کرده بود.
— ته، اینو هم میخوام.
تهیونگ نگاه کرد.
— باز چی؟
— اون شکلاته.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— باشه.
— جدی؟
— نیل...
— خب؟
— هرچی میخوای بردار. فقط خوشحال باش.
نیل لبخند زد و آرام دستش را گرفت.
— عاشقتم.
تهیونگ انگشتهایش را دور دست او محکم کرد.
— من بیشتر.
بعد از خرید، به یک بستنیفروشی نسبتاً خلوت رفتند.
تهیونگ برای نیل بستنی شکلاتی با براونی گرفت و برای خودش قهوه.
نیل با ذوق قاشق کوچکش را برداشت.
— وای... دقیقاً همونیه که میخواستم.
تهیونگ به صورت خوشحال او نگاه کرد.
— بخور، ماه من.
نیل مشغول بستنی خوردن شد.
اما تهیونگ چند لحظه بعد متوجه چیزی شد.
مردی که چند میز آنطرفتر نشسته بود، مدام به نیل نگاه میکرد.
نه یک نگاه معمولی.
نگاهش آزاردهنده و زننده بود.
تهیونگ اخم کرد.
دستش دور فنجان قهوه محکمتر شد.
مرد دوباره نگاه کرد.
این بار طولانیتر.
تهیونگ آرام سرش را بالا آورد و مستقیم به او خیره شد.
نگاهش آنقدر سرد بود که هر آدم عاقلی باید نگاهش را برمیگرداند.
اما مرد هنوز لبخند چندشآوری روی صورتش داشت.
نیل اصلاً متوجه چیزی نبود.
با خیال راحت قاشق دیگری از بستنیاش خورد و با ذوق گفت:
— ته، این براونیش خیلی خوشمزهست!
تهیونگ نگاهش را از مرد گرفت و به نیل دوخت.
— آره؟
نیل سر تکان داد.
— خیلی!
تهیونگ لبخند خیلی کوتاهی زد.
— پس بخور، عشقم.
اما اخمهایش دوباره در هم رفت.
چون مرد برای بار سوم به نیل نگاه کرده بود.
این بار تهیونگ دیگر نتوانست بیتفاوت بماند.
آرام از جایش بلند شد.
نیل با تعجب سرش را بالا آورد.
— ته؟
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط با قدمهای محکم به سمت مرد رفت.
نیل قاشقش را روی میز گذاشت.
— تهیونگ...؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم دیگه درخواستی نمینویسم تا فیک جدید رو بزارم ولی این درخواستی رو رد نکردم دیگهه 😂💞
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[وقتی روت حساس بود]
پارت اول | «فقط یه بستنی...»
ساعت نزدیک ده شب بود.
نیل روی مبل نشسته بود و با بیحوصلگی شبکههای تلویزیون را عوض میکرد. از وقتی دو ماهه باردار بود، هوسهای عجیبوغریبش شروع شده بود؛ یک دقیقه چیزی میخواست و پنج دقیقه بعد دلش از همان چیز به هم میخورد.
تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهی به او انداخت.
— هنوز خوبی؟
نیل لبهایش را جمع کرد.
— نه...
تهیونگ فوراً اخم کرد.
— چی شده؟
— بستنی میخوام.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— الان؟
نیل آرام سر تکان داد.
— آره...
— ساعت ده شبه، نیل.
نیل با مظلومیت گفت:
— ولی هوس کردم...
تهیونگ آهی کشید.
— فردا برات میگیرم.
نیل لبش را جلو آورد.
— من الان میخوام.
تهیونگ چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
او میتوانست برای هر کس دیگری «نه» بگوید؛ اما برای نیل تقریباً هیچوقت نمیتوانست.
— چه طعمی؟
چشمهای نیل برق زد.
— شکلاتی... با تکههای براونی.
تهیونگ با اخم گفت:
— فقط بستنی؟
نیل کمی فکر کرد.
— شاید یه چندتا خوراکی هم...
تهیونگ سرش را تکان داد.
— باشه. لباس بپوش.
نیل لبخند زد.
— واقعاً؟
— آره.
نیل با ذوق از جا بلند شد.
— تهیونگ، تو بهترینی!
تهیونگ زیر لب گفت:
— میدونم.
اما وقتی نیل برگشت که برود آماده شود، لبخند خیلی کوچکی گوشهی لب تهیونگ نشست.
برای او، خوشحال بودن نیل از هر چیزی مهمتر بود.
چند دقیقه بعد، هر دو از خانه بیرون رفتند.
تهیونگ در تمام مسیر حواسش به نیل بود.
— آروم راه برو.
— ته، خودم میتونم راه برم.
— میدونم. ولی من میخوام آروم راه بری.
نیل خندید.
— خیلی حساسی.
تهیونگ در ماشین را برایش باز کرد.
— نسبت به تو؟ آره.
نیل نشست و نگاهش کرد.
تهیونگ قبل از بستن در، آرام گفت:
— تو تمام جون منی. معلومه که حساسم.
---
اول رفتند فروشگاه.
نیل تقریباً هر چیزی را که چشمش گرفت برداشت و تهیونگ هم بدون غر زدن سبد را پر کرد.
وقتی از فروشگاه بیرون آمدند، نیل با خوشحالی بستهی خوراکیهایش را بغل کرده بود.
— ته، اینو هم میخوام.
تهیونگ نگاه کرد.
— باز چی؟
— اون شکلاته.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— باشه.
— جدی؟
— نیل...
— خب؟
— هرچی میخوای بردار. فقط خوشحال باش.
نیل لبخند زد و آرام دستش را گرفت.
— عاشقتم.
تهیونگ انگشتهایش را دور دست او محکم کرد.
— من بیشتر.
بعد از خرید، به یک بستنیفروشی نسبتاً خلوت رفتند.
تهیونگ برای نیل بستنی شکلاتی با براونی گرفت و برای خودش قهوه.
نیل با ذوق قاشق کوچکش را برداشت.
— وای... دقیقاً همونیه که میخواستم.
تهیونگ به صورت خوشحال او نگاه کرد.
— بخور، ماه من.
نیل مشغول بستنی خوردن شد.
اما تهیونگ چند لحظه بعد متوجه چیزی شد.
مردی که چند میز آنطرفتر نشسته بود، مدام به نیل نگاه میکرد.
نه یک نگاه معمولی.
نگاهش آزاردهنده و زننده بود.
تهیونگ اخم کرد.
دستش دور فنجان قهوه محکمتر شد.
مرد دوباره نگاه کرد.
این بار طولانیتر.
تهیونگ آرام سرش را بالا آورد و مستقیم به او خیره شد.
نگاهش آنقدر سرد بود که هر آدم عاقلی باید نگاهش را برمیگرداند.
اما مرد هنوز لبخند چندشآوری روی صورتش داشت.
نیل اصلاً متوجه چیزی نبود.
با خیال راحت قاشق دیگری از بستنیاش خورد و با ذوق گفت:
— ته، این براونیش خیلی خوشمزهست!
تهیونگ نگاهش را از مرد گرفت و به نیل دوخت.
— آره؟
نیل سر تکان داد.
— خیلی!
تهیونگ لبخند خیلی کوتاهی زد.
— پس بخور، عشقم.
اما اخمهایش دوباره در هم رفت.
چون مرد برای بار سوم به نیل نگاه کرده بود.
این بار تهیونگ دیگر نتوانست بیتفاوت بماند.
آرام از جایش بلند شد.
نیل با تعجب سرش را بالا آورد.
— ته؟
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط با قدمهای محکم به سمت مرد رفت.
نیل قاشقش را روی میز گذاشت.
— تهیونگ...؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم دیگه درخواستی نمینویسم تا فیک جدید رو بزارم ولی این درخواستی رو رد نکردم دیگهه 😂💞
- ۱.۱k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط