🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂

بعد از حساب کردن خریدها...

جیا و تهیونگ همراه جونگ‌کوک از فروشگاه بیرون آمدند.

جیا چند کیسه‌ی کوچک در دستش داشت و با رضایت به آن‌ها نگاه می‌کرد.

تهیونگ پرسید:

— خسته نشدی؟

— نه.

— پس چرا این‌قدر ساکتی؟

جیا لبخند زد.

— دارم فکر می‌کنم.

جونگ‌کوک که جلوتر راه می‌رفت، برگشت.

— به چی؟

جیا جواب داد:

— برای هرکدومتون یه چیزی گرفتم.

جونگ‌کوک مکث کرد.

— برای ما؟

جیا سر تکان داد.

— آره.

تهیونگ با تعجب گفت:

— حتی برای یونگی؟

— آره.

— نامجون؟

— آره.

— جین؟

— آره.

تهیونگ لبخند زد.

— برای من چی گرفتی؟

جیا یکی از کیسه‌ها را بالا گرفت.

— خودت ببین.

تهیونگ کیسه را گرفت و داخلش را نگاه کرد.

یک عروسک کوچک بود.

چشم‌هایش برق زد.

— وای، این خیلی بامزه‌ست!

جیا خندید.

— می‌دونستم خوشت میاد.

تهیونگ عروسک را بالا گرفت.

— من رسماً عاشقشم!

جونگ‌کوک گفت:

— خب، حالا بقیه‌شون چی؟

جیا گفت:

— وقتی برگردیم می‌دم.

تهیونگ با لبخند به جیا نگاه کرد.

— چرا برای همه هدیه گرفتی؟

جیا کمی مکث کرد.

بعد خیلی ساده گفت:

— چون از وقتی اومدم اینجا، همه باهام خوب بودن.

تهیونگ لبخندش آرام‌تر شد.

— پس می‌خواستی تشکر کنی؟

جیا سر تکان داد.

— آره.

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

— لازم نبود چیزی بخری.

جیا به او نگاه کرد.

— می‌دونم.

— پس چرا خریدی؟

جیا شانه بالا انداخت.

— چون خودم خواستم.

جونگ‌کوک لبخند خیلی کوچکی زد.

— باشه.

جیا با شیطنت گفت:

— راستی، برای تو هم یه چیزی گرفتم.

جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.

— برای من؟

— آره.

— چی؟

جیا کیسه را پشت سرش پنهان کرد.

— وقتی رسیدیم می‌بینی.

تهیونگ خندید.

— حالا منم کنجکاو شدم.

جیا لبخند زد.

— باید صبر کنی.

جونگ‌کوک سرش را تکان داد.

— فقط امیدوارم چیزی نباشه که بعداً مجبور بشم ازش استفاده کنم.

جیا با خنده گفت:

— نگران نباش.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد اضافه کرد:

— فکر کنم خوشت بیاد. 😂

جونگ‌کوک با تردید نگاهش کرد.

— از این «فکر کنم» بیشتر نگران شدم.

تهیونگ خندید.

— منم همین‌طور. 😂🖤
دیدگاه ها (۰)

معامله p32جونگ‌کوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۵ آن روز تهیونگ برخلاف همیشه بیرون نرفت...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت چهارمحدود یک هفته از آخرین دیدارشان گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط