_مامان!٭
_مامان!٭
روی تخت نشستم که صدای باز شدن در رو شنیدم... رفتم توی هال و لینو رو دیدم که تلوتلوخوران میاد داخل، اول یه چرخ دور خودش میزنه و بعدش میگه:" واووو... چقد سفیده! اینجا قصر منه؟"
وقتی که چشمش به من میافته بدون هیچ تکونی میوایسه همونجا و لب میزنه:"مامان!"
تعجب کردم.. درسته که ازش بزرگتر بودم ولی نه درحدی که بهم بگه مامان:"مینهو... حالت خوبه؟"
اومد سمتم و خودشو انداخت توی بغلم، با حس بوی الکل فهمیدم که مسته، بخاطر همین زیرلب گفتم:"آخه کدوم آدم عادیای شب قبل از عروسیش مست میکنه؟"
دستشو انداختم دور گردنم و اونیکی دستمو گذاشتم روی کمرش و رسوندمش به تخت، دراز کشید روی تخت و دستشو به سمتم دراز کرد:"ماماان... بیا بغلم کن." صورتش خیلی مظلوم بود.
رفتم کنارش نشستم که خودشو انداخت توی بغلم، لبخند محوی زدم و شروع کردم به نوازش موهاش؛ شروع کرد باهام صحبت کردن:" مامان... فردا قراره ازدواج کنم. با دختری که عاشقشم، خیلی خیلی همو دوست داریم؛ حداقل... من! به نظرت فردا خوب میگذره؟ به نظرت اونم منو دوست داره؟"
آخرین کلماتشو با صدای آروم گفت، با منظم شدن نفسهاش متوجه شدم خوابیده.
زیرلب گفتم:"فردا؟ فردا مثل این میمونه که انگار توی بهشتی. خیلی خوب میگذره! عاا... اون دختر؛ اون دختر هم تورو دوست داره، یا... نه؟ فکر کنم نه!
اون دختر تورو میپرسته پسرم!"
میبوسمتون! _کیموالرین٭
(دخترسونگمینهستم!)
"و بلاخرهه... اولین سناریوی والرین! وای! حس عجیبی دارم از اینکه دارم نوشتههامو باهاتون به اشتراک میذارم🎀😭💋"
روی تخت نشستم که صدای باز شدن در رو شنیدم... رفتم توی هال و لینو رو دیدم که تلوتلوخوران میاد داخل، اول یه چرخ دور خودش میزنه و بعدش میگه:" واووو... چقد سفیده! اینجا قصر منه؟"
وقتی که چشمش به من میافته بدون هیچ تکونی میوایسه همونجا و لب میزنه:"مامان!"
تعجب کردم.. درسته که ازش بزرگتر بودم ولی نه درحدی که بهم بگه مامان:"مینهو... حالت خوبه؟"
اومد سمتم و خودشو انداخت توی بغلم، با حس بوی الکل فهمیدم که مسته، بخاطر همین زیرلب گفتم:"آخه کدوم آدم عادیای شب قبل از عروسیش مست میکنه؟"
دستشو انداختم دور گردنم و اونیکی دستمو گذاشتم روی کمرش و رسوندمش به تخت، دراز کشید روی تخت و دستشو به سمتم دراز کرد:"ماماان... بیا بغلم کن." صورتش خیلی مظلوم بود.
رفتم کنارش نشستم که خودشو انداخت توی بغلم، لبخند محوی زدم و شروع کردم به نوازش موهاش؛ شروع کرد باهام صحبت کردن:" مامان... فردا قراره ازدواج کنم. با دختری که عاشقشم، خیلی خیلی همو دوست داریم؛ حداقل... من! به نظرت فردا خوب میگذره؟ به نظرت اونم منو دوست داره؟"
آخرین کلماتشو با صدای آروم گفت، با منظم شدن نفسهاش متوجه شدم خوابیده.
زیرلب گفتم:"فردا؟ فردا مثل این میمونه که انگار توی بهشتی. خیلی خوب میگذره! عاا... اون دختر؛ اون دختر هم تورو دوست داره، یا... نه؟ فکر کنم نه!
اون دختر تورو میپرسته پسرم!"
میبوسمتون! _کیموالرین٭
(دخترسونگمینهستم!)
"و بلاخرهه... اولین سناریوی والرین! وای! حس عجیبی دارم از اینکه دارم نوشتههامو باهاتون به اشتراک میذارم🎀😭💋"
- ۸.۳k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط