سرشارم از
سرشارم از
شعرهاي نچيده
روزهاي نيامده
اتوبوس هايي مملو از آدمياني
كه به تعطيلي ميروند
قلبي كه روي دست بهار مانده است
كف هاي پركشيده بر پرِ مرغاني كه
به سمت شمال ميروند
سرشارم از شكايت سنگ ها
وقتي كه در ترنم رودخانه،ترك ميخورند
سرشارم از برگ،از ترنم انگور،نور
و در انتظارم
از بُن تاريكي،آفاقم را روشن كني
من برخيزم
و در درخشش روزي ديگر
باقي زندگي را پي گيرم
"شمس لنگرودي"
شعرهاي نچيده
روزهاي نيامده
اتوبوس هايي مملو از آدمياني
كه به تعطيلي ميروند
قلبي كه روي دست بهار مانده است
كف هاي پركشيده بر پرِ مرغاني كه
به سمت شمال ميروند
سرشارم از شكايت سنگ ها
وقتي كه در ترنم رودخانه،ترك ميخورند
سرشارم از برگ،از ترنم انگور،نور
و در انتظارم
از بُن تاريكي،آفاقم را روشن كني
من برخيزم
و در درخشش روزي ديگر
باقي زندگي را پي گيرم
"شمس لنگرودي"
- ۶۰۴
- ۲۴ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط