در سایه قدرت (بخش سوم)

در سایه قدرت (بخش سوم)

مکان: خانه‌ی بزرگ هوسوک – چند روز بعد

چند روز از اون شب گذشته و سونهی هنوز توی این خانه بزرگ محصور شده. هوسوک با دقت بیشتری به رفتارها و حرکاتش نگاه می‌کنه. موبایلش رو قطع کرده، از اون شب حتی به او اجازه نداده که بیرون بره یا با کسی تماس بگیره. انگار تمام دنیای بیرون از اون درب‌های محکم، دیگه برای سونهی وجود نداشت.

هر روز که صبح از خواب بیدار می‌شه، هوسوک توی آشپزخانه منتظرشه. همیشه لباس‌های رسمی، بی‌احساس و سرد به تن داره. دستوراتش به سونهی هیچ وقت تموم نمی‌شه. حتی وقتی حرف می‌زنه، صدای سردش بیشتر از همیشه تسلط داره.

"تو نمی‌ری بیرون. اینجا بمون، در امن‌ترین حالت ممکن. به حرفم گوش بده."

اما سونهی دیگه به این شرایط راضی نیست. فشار درونی‌ش بیشتر از چیزی‌ست که می‌تونه تحمل کنه. توی ذهنش هزاران سوال پیچیده داره. آیا این عشق هست؟ آیا این همون چیزی‌ست که باید بشه؟ چرا هوسوک فقط خودش رو می‌بینه؟ چرا هیچ‌وقت به خواسته‌ها و احساسات اون اهمیت نمی‌ده؟

یه روز صبح، وقتی هوسوک دوباره به سختی به او دستور می‌ده که هیچ‌کاری نکنه، سونهی دیگه نمی‌تونه تحمل کنه. در دلش یک جنگ داخلی شروع می‌شه. وقتی به سادگی نمی‌تونه پاسخ‌های خودش رو از هوسوک بگیره، تصمیم می‌گیره که با این وضعیت روبه‌رو بشه و حرف‌های خودش رو بزنه.

مکان: دفتر کار هوسوک – بعد از ظهر

سونهی وارد دفتر هوسوک می‌شه. اون موقع هوسوک پشت میز کارش نشسته، کاغذهایی در دستش داره. وقتی سونهی وارد می‌شه، نگاهش برای یک لحظه از کاغذها می‌ره به او.

سونهی با صدای آرام اما مصمم می‌گه:
"هوسوک... من دیگه نمی‌تونم اینطوری ادامه بدم."

هوسوک بدون اینکه چشم از کاغذها برداره، جواب می‌ده:
"من چیزی که لازم بود رو گفتم. نمی‌خوام حرف‌های بی‌معنی بشنوم."

سونهی لب‌هایش رو می‌فشارد. این اولین بار نیست که هوسوک با این لحن بهش حرف می‌زنه، ولی این بار احساس می‌کنه که هیچ‌چیز دیگه نمی‌تونه جلوی حرف‌هایی که باید بزنه رو بگیره.

"این یه زندگی نیست. این... این زندانه. من تو رو دوست دارم، هوسوک، اما نمی‌تونم هر روز مثل یه دارایی توی خونه بشینم و هیچ‌کسی نباشه که به احساسات من اهمیت بده. من هنوز زنده‌ام. هنوز باید خودم باشم."

هوسوک با نگاه خشمگین و سردش به سونهی نگاه می‌کنه. به آرومی از جاش بلند می‌شه، به طوری که گویی حرکت‌هایش در برابر هیچ‌چیزی احساس نمی‌کنه.
"تو نمی‌فهمی... من هیچ‌وقت نمی‌ذارم کسی به تو نزدیک بشه، حتی اگه این یعنی از دست دادن خودم. من هر کاری می‌کنم که تو رو از خطر دور نگه دارم."
*ادامه در کامنت ها*
*ادامه در کامنت ها*
دیدگاه ها (۲)

...ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ‎──‎ ꫂ᭪݁ ──────────────مثل آخرین برگ‌های پاییز که ف...

نیش سفره ماهی

نمی‌خوام بهونه بیارم، ولی این داوری واقعاً آدمو منفجر می‌کنه...

🟡 #آیه_تراپی | وقتی یه کار مهم دست آدماییه که بهشون اعتماد ن...

dark life = 40

تقصیر خود مادرس که نمیزنه دهن بوش اگه دوبار بزنه صورت دختره ...

نمی‌دونم، اما شبای مهتابی یه جور دیگه‌ان...انگار سکوت، حرف‌ه...

محقق‌ها میگن غذا خوردن کنار کسی که دوستش دارید، می‌تونه به ت...

ماکان، ۷ ساله، از میناب. 🌸با کوله‌پشتی کوچیکش راه افتاد،از ر...

😭💀 سناریو بی‌تی‌اس وقتی از شدت ذوق و شیطنت، گرنمو جوری گاز م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط