گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر.

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر.
چون مهتاب شبی می کشم از پنجره سر.
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب.
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر.
(فریدون مشیری. هفت کتاب )
دیدگاه ها (۱)

هر چه زیبـایی و خوبی كه دلم تشنه اوستمثل گـل, صحبت دوستمثل پ...

عاشقانه های شبنم

عاشقانه های شبنم

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزمطایرِ قُدسم و از دامِ جهان...

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانتکه جانم در جوانی سوخت...

هر زمان شوری دگر دارم ز توهر نفس دل خسته‌تر دارم ز توبر بساط...

attar-050615

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش چهارم_یک ثانیه می‌خندد صدای پایی می‌آید من...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط