{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸
_بخش چهارم_
یک ثانیه می‌خندد صدای پایی می‌آید من سریع خداحافظی می‌کنم و می‌زنم بیرون.حوصله پیرمرد و تشریفات مزخرفش را ندارم.سیبی ‌که خدمتکار لپ قرمزی بهم داده را گاز می‌زنم.توی حیاط بزرگ دنبال ماشین می‌گردم.کجایی خوشگله؟بلاخره پیدا کردم.‌《آقا》ناراحت می‌شود من این عروسک را یک نصفه روز بیرون ببرم؟بیخیال.وقتی برگشتم به این چیزها فکر می‌کنم.در را باز می‌کنم و توی ماشین می نشینم"لعنتی حتی بوی پول می‌دی!"با بیوک قراضه پدرم زمین تا آسمان فرق دارد.ولی طرز راندنش فرقی نمی‌کند تقریباً ساعت نه ونیم به نزدیکی خانه ریچل می‌رسم.کمی دورتر ماشین را پارک می‌کنم.به تمام خدایان دخیل بستم که این ماشین را تا اینجا سالم بیاورم.رانندگی ام بد نیست ولی..‌.مرلین این ماشین به اندازه پول خونم می ارزد!چون ریچل در برابر من برای اتاقش سپر نساخته چوبدستی ام را در می‌آورم روی پنجره اش می‌نویسم"سلام وقت داری؟"
سه ثانیه بعد پنجره را باز می‌کند"سوروس!خوشتیپ شدی!وای اگه می‌دونستم انقد زود به زود بهم سر میزنی خودم زودتر پدرتو می‌کشتم!"
لبخندم بی اجازه من ظاهر می‌شود"صبح بخیر.می‌تونی بیای که بریم یه دوری بزنیم؟"
سر تکان می‌دهد"صبر کن به ویل بگم و حاضر شم.زود میام"
"من همین پایینم"
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط