نشد یک لحظه از یادت جدا دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل؟
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل؟
درون سینه آهی هم ندارم
ستم کش دل پریشان دل، گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آید کجا عقل و کجا دل؟
تو لاهوتی ز دل نالی دل از تو
حیا کن یا تو ساکت باش یا دل
ابوالقاسم لاهوتی
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل؟
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل؟
درون سینه آهی هم ندارم
ستم کش دل پریشان دل، گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آید کجا عقل و کجا دل؟
تو لاهوتی ز دل نالی دل از تو
حیا کن یا تو ساکت باش یا دل
ابوالقاسم لاهوتی
- ۲.۰k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط