نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل آفرین دل مرحبا دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل ،زهی دل ،آفرین دل ، مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم ، نمی دانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق ، مگر بر گشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد ، فلاکت دل ،مصیبت دل ، بلا دل

از این دل ،داد من بستان خدایا ز دستش ، تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارم ، ستمکش دل ،پریشان دل ، گدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت ، فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت بر نخیزد ،زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید ؟ چو عشق آمد ،کجا عقل و کجا دل
تو لاهوتی ز دل نالی ، دل از تو حیا کن ، یا تو ساکت باش یا دل
دیدگاه ها (۶)

خودت بگو غرور دوست داشتنیت !چقدر می ارزید ؟؟که سرت را از سای...

هستی به مستی پا گرفتمستی به هستی جا گرفتتن ها به هستی شد رها...

ﺩﻟـﻢ ﺗﻨﮓ ﺷـﺪﻩ ﺑﺮﺍﯾﺖ. . . اﻣﺎﻧﻤﯽﺷـﻮﺩﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾـﻢ ...

خیلی زیباست... حتما بخونید👇 تا حالا به لحظه تحویل سال 1450 ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط