ماستمالی کردن؟
(درخواستی)
مینهو به دفتر کلاسی جلوش نگاه کرد که برنامهی اون روزش رو بهش یادآوری میکرد. سال جدید با دانش آموزای جدید، چیزی که هیچوقت ازش خوشش نمیومد. کنار اومدن با اون همه نوجوون نق نقو که نمیتونستن کسینوس یه زاویه ساده رو بدست بیارن خیلی سخت بود، به قدری سخت بود که بعضی وقتا آرزو میکرد کاش هیچوقت معلم ریاضی نمیشد.
زنگ خورد و دانش آموزا عین یه گله بز (به خودتون نگیرید😀💔) ریختن توی کلاس و برای همه جا گرفتن. بین اونهمه دختر که مراقب بودن موهای گیس شده، گوجهای شده و مدل دارشون توی روز اول بهم نریزه، توجه مینهو به دختری جلب شد که بی توجه به خراب شدن موهای دم اسبیش به میز ته کلاس رفت و سرشو گذاشت روش و چشمهای پف کردشو گذاشت روی هم. چرا مینهو با دیدن اون دختر اینجوری شده بود؟ چرا نمیتونست ازش چشم برداره؟ چرا احساس میکرد گردن و گوشاش سرخ شدن؟ صداشو صاف کرد و توی همهمه دانش آموزا با صدای بلند گفت:
_صبح بخیر.
سی و دو جفت چشم طلبکار بهش زل زدن و اون خشنود از ساکت کردن کلاس، حرفش رو ادامه داد.
_من لی مینهو معلم ریاضی امسالتونم و شروع سال جدید رو بهتون تبریک میگم... با ورود شما به سن ۱۶ سالگی و شروع کردن سال دهم کارتون سختتر میشه چون با مباحثی که تاحالا ندیدین آشنا میشید...
کل کلاس نالهای از سر ناراحتی کردن.
_... ولی مطمئن باشید که این کتاب اونقدر شیرین هست که هیچوقت از خوندنش پشیمون نمیشید. حالا صفحه ۶ کتاب رو باز کنید تا درس رو شروع کنیم.
دوباره به دختری که خواب بود نگاه کرد و گوشاش سرخ شد. برگشت طرف تخته و با ماژیک شروع به نوشتن یه سری دنباله و ایکس و وای کرد. همزمان، به دانش آموزش هم فکر میکرد:
_اون دختر خیلی خوشگله...
_ولی قطعا از ریاضی بدش میاد
_چه اهمیتی داره؟ مهم خودشه
_دوسش دارم...
متاسفانه اون بدون اینکه بفهمه جمله آخر رو روی تخته نوشت. حالا بین اونهمه عدد و حرف مجهول، یه جمله خیلی درشت نوشته شده بود : «دوستش دارم»
دانش آموزی گفت: استاد، کیو دوست دارین؟
مینهو گفت: چی؟
و برگشت تا نوشتههاش روی تخته رو بخونه... تلاش کرد سوتیشو ماستمالی کنه:
_اممم... منظورم اینه که من ریاضیو دوست دارم پس شماهم دوستش داشته باشین تا بتونیم باهم کنار بیایم...
و خیلی خونسرد جمله رو پاک کرد. نگاهی به دختری که دوستش داشت کرد که هنوز خواب بود. لبخند زد، حالا مطمئن شده بود اون از ریاضی متنفره. پیش خودم گفت:«فکر نکنم با اینکه شوهرت معلم درسی که ازش بدت میاد باشه و سیزده سال ازت بزرگتر باشه مشکلی داشته باشی...»
(کامنتا کم شده... منم دلخور شدم🗿💔)
#استری_کیدز
#استی
#سناریو
#تکپارتی
مینهو به دفتر کلاسی جلوش نگاه کرد که برنامهی اون روزش رو بهش یادآوری میکرد. سال جدید با دانش آموزای جدید، چیزی که هیچوقت ازش خوشش نمیومد. کنار اومدن با اون همه نوجوون نق نقو که نمیتونستن کسینوس یه زاویه ساده رو بدست بیارن خیلی سخت بود، به قدری سخت بود که بعضی وقتا آرزو میکرد کاش هیچوقت معلم ریاضی نمیشد.
زنگ خورد و دانش آموزا عین یه گله بز (به خودتون نگیرید😀💔) ریختن توی کلاس و برای همه جا گرفتن. بین اونهمه دختر که مراقب بودن موهای گیس شده، گوجهای شده و مدل دارشون توی روز اول بهم نریزه، توجه مینهو به دختری جلب شد که بی توجه به خراب شدن موهای دم اسبیش به میز ته کلاس رفت و سرشو گذاشت روش و چشمهای پف کردشو گذاشت روی هم. چرا مینهو با دیدن اون دختر اینجوری شده بود؟ چرا نمیتونست ازش چشم برداره؟ چرا احساس میکرد گردن و گوشاش سرخ شدن؟ صداشو صاف کرد و توی همهمه دانش آموزا با صدای بلند گفت:
_صبح بخیر.
سی و دو جفت چشم طلبکار بهش زل زدن و اون خشنود از ساکت کردن کلاس، حرفش رو ادامه داد.
_من لی مینهو معلم ریاضی امسالتونم و شروع سال جدید رو بهتون تبریک میگم... با ورود شما به سن ۱۶ سالگی و شروع کردن سال دهم کارتون سختتر میشه چون با مباحثی که تاحالا ندیدین آشنا میشید...
کل کلاس نالهای از سر ناراحتی کردن.
_... ولی مطمئن باشید که این کتاب اونقدر شیرین هست که هیچوقت از خوندنش پشیمون نمیشید. حالا صفحه ۶ کتاب رو باز کنید تا درس رو شروع کنیم.
دوباره به دختری که خواب بود نگاه کرد و گوشاش سرخ شد. برگشت طرف تخته و با ماژیک شروع به نوشتن یه سری دنباله و ایکس و وای کرد. همزمان، به دانش آموزش هم فکر میکرد:
_اون دختر خیلی خوشگله...
_ولی قطعا از ریاضی بدش میاد
_چه اهمیتی داره؟ مهم خودشه
_دوسش دارم...
متاسفانه اون بدون اینکه بفهمه جمله آخر رو روی تخته نوشت. حالا بین اونهمه عدد و حرف مجهول، یه جمله خیلی درشت نوشته شده بود : «دوستش دارم»
دانش آموزی گفت: استاد، کیو دوست دارین؟
مینهو گفت: چی؟
و برگشت تا نوشتههاش روی تخته رو بخونه... تلاش کرد سوتیشو ماستمالی کنه:
_اممم... منظورم اینه که من ریاضیو دوست دارم پس شماهم دوستش داشته باشین تا بتونیم باهم کنار بیایم...
و خیلی خونسرد جمله رو پاک کرد. نگاهی به دختری که دوستش داشت کرد که هنوز خواب بود. لبخند زد، حالا مطمئن شده بود اون از ریاضی متنفره. پیش خودم گفت:«فکر نکنم با اینکه شوهرت معلم درسی که ازش بدت میاد باشه و سیزده سال ازت بزرگتر باشه مشکلی داشته باشی...»
(کامنتا کم شده... منم دلخور شدم🗿💔)
#استری_کیدز
#استی
#سناریو
#تکپارتی
- ۲۶.۱k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط