#تکپارتی
#تکپارتی
موضوع:(وقتی داره بابا میشه و...)
لینو/ا.ت
ماه های آخر بارداریت بود و این روزا مینهو بیشتر از همیشه پیشت میموند و بیشتر ازت مراقبت میکرد.
رو مبل جلوی تلویزیون تو بغل مینهو نشسته بودی و داشتی شیری که نینهو شخصا برات گرم کرده بود رو میخوردی تا اینکه یهو شروع کردی به حرف زدن..
ا.ت: مینهو؟!
لینو: جانم؟
ا.ت: یه سوال بپرسم؟
لینو: بپرس
ا.ت: تو خیلی کیوتی دقیقا مثل یه بچه گربه نازی بعد الان چجوری باور کنم که داری بابا میشی؟
-یا اصن تو چجوری میخوای بابا بشی؟
مینهو یه نیم نگاهی بهت کرد و بعد با یه لحن کیوت اما غرور آمیز گفت:«خب مگه چیه؟ بده یه بابای کیوت داشته باشه؟ من خیلیم خوبم.»
ا.ت: آره تو خیلی خوبی فقط من مطمئنم قرارع خیلی با پسرم بحث کنی و بهش حسودی کنی!
مینهو: واسه چی باید به یه موجود فسقلی حسادت کنم؟
تو دیگه چیزی نگفتی و به تلویزیون خیره شدی..
.
.
«فلش بک/چند ماه بعد زمانی که بچه بدنیا اومده.»
تقریبا یه ماهی میشد که پسر کوچولوتون بدنیا اومد بود..
اون کوچولوی بامزه از وقتی که بدنیا اومده بود به قول مینهو همه چی رو صاحب شده بود؛ از جمله محبت و عشق و توجه تو رو!
شاید باورتون نشه اما مینهویی که ماه پیش گفته بود به یه موجود فسقلی حسادت نمیکنه، از وقتی که اون جوجه بدنیا اومده بود؛ خیلی بهش حسادت میکرد.
البته بیاید از این موضوع که تو از حسادت های مینهو لذت میبردی هم نگذریم!
تو وقتی میدیدی مینهو هرکاری میکنه تا تو بهش توجه کنی، یه احساس غرور و لذت عجیبی تو بدنت میپیچید.
باید اینم بگم که مینهو جدا از اینکه به تک پسرش گاهی اوقات حسادت میکرد، خیلی وقتا هم به خوبی ازش مراقبت میکرد. البته بیاد از اون بخش تهدید های بانمک مینهو که شامل این حرف ها میشد:«اگخ یبار دیگه انقد گریه کنی تا مامانت بیاد پیشت و بغلت کنه میدم این عروسک ببعیت بخورتت!» هم.. بگذریم..!
میدونید..مینهو شاید گاهی وقتا پسرش رو تهدید میکرد یا در اتاقش رو قفل میکرد و تو رو به زور پیش خودش نگه میداشت، ولی خب اون بلاخره یه پدر بود! و همه اینو میدونیم که یه پدر یا یه مادر هیچ از بچهٔ خودش نمیگذره و بهش بی محلی نمیکنه!
.
.
حدودا یک سال میگذشت و پسرتون یه مرد کوچیک شده بود که گاهی با اون پاهای کوچیکش به سمتت میومد و خودش رو تو آغوشت جا میداد..
امروز روز تولد پسرتون بود..امروز رسما یک سالش میشد!
تو داخل آشپزخونه بودی و داشتی غذا درست میکردی اما مینهو تو پذیرایی رو به روی پسرش نشسته بود و داشت بازی میکرد..
نگاهی به مینهو کردی که روی موهاش بخاطر اکلیل هایی که پسرتون روش ریخته بود برق میزد و از شونه هاش کاغذ رنگی آویزون بود..!
مینهو یهو سوهو(پسرتون) رو بغل کردی و دور تا دور خونه چرخوند..
زمانی که صداشون کردی برای غذا مینهو همراه با سوهو تو بغلش اومدن سمت تو..
مینهو: خیلی خب سوهوی عزیز هواپیما الان باید فرود بیاد و بشینه سرجاش.
بعد از اون مینهو سوهو رو گذاشت رو صندلی مخصوصش و شروع کرد به غذا دادن به پسرش..
زمانی که میدی با چه علاقهای داره تو دهن پسرتون غذا میذاره، لبخندی زدی و زیر یه «بابای نمونه» کوچیکی گفتی و درحالی که غذا میخورید به همسر و پسرت نگاه کردی..
End.
موضوع:(وقتی داره بابا میشه و...)
لینو/ا.ت
ماه های آخر بارداریت بود و این روزا مینهو بیشتر از همیشه پیشت میموند و بیشتر ازت مراقبت میکرد.
رو مبل جلوی تلویزیون تو بغل مینهو نشسته بودی و داشتی شیری که نینهو شخصا برات گرم کرده بود رو میخوردی تا اینکه یهو شروع کردی به حرف زدن..
ا.ت: مینهو؟!
لینو: جانم؟
ا.ت: یه سوال بپرسم؟
لینو: بپرس
ا.ت: تو خیلی کیوتی دقیقا مثل یه بچه گربه نازی بعد الان چجوری باور کنم که داری بابا میشی؟
-یا اصن تو چجوری میخوای بابا بشی؟
مینهو یه نیم نگاهی بهت کرد و بعد با یه لحن کیوت اما غرور آمیز گفت:«خب مگه چیه؟ بده یه بابای کیوت داشته باشه؟ من خیلیم خوبم.»
ا.ت: آره تو خیلی خوبی فقط من مطمئنم قرارع خیلی با پسرم بحث کنی و بهش حسودی کنی!
مینهو: واسه چی باید به یه موجود فسقلی حسادت کنم؟
تو دیگه چیزی نگفتی و به تلویزیون خیره شدی..
.
.
«فلش بک/چند ماه بعد زمانی که بچه بدنیا اومده.»
تقریبا یه ماهی میشد که پسر کوچولوتون بدنیا اومد بود..
اون کوچولوی بامزه از وقتی که بدنیا اومده بود به قول مینهو همه چی رو صاحب شده بود؛ از جمله محبت و عشق و توجه تو رو!
شاید باورتون نشه اما مینهویی که ماه پیش گفته بود به یه موجود فسقلی حسادت نمیکنه، از وقتی که اون جوجه بدنیا اومده بود؛ خیلی بهش حسادت میکرد.
البته بیاید از این موضوع که تو از حسادت های مینهو لذت میبردی هم نگذریم!
تو وقتی میدیدی مینهو هرکاری میکنه تا تو بهش توجه کنی، یه احساس غرور و لذت عجیبی تو بدنت میپیچید.
باید اینم بگم که مینهو جدا از اینکه به تک پسرش گاهی اوقات حسادت میکرد، خیلی وقتا هم به خوبی ازش مراقبت میکرد. البته بیاد از اون بخش تهدید های بانمک مینهو که شامل این حرف ها میشد:«اگخ یبار دیگه انقد گریه کنی تا مامانت بیاد پیشت و بغلت کنه میدم این عروسک ببعیت بخورتت!» هم.. بگذریم..!
میدونید..مینهو شاید گاهی وقتا پسرش رو تهدید میکرد یا در اتاقش رو قفل میکرد و تو رو به زور پیش خودش نگه میداشت، ولی خب اون بلاخره یه پدر بود! و همه اینو میدونیم که یه پدر یا یه مادر هیچ از بچهٔ خودش نمیگذره و بهش بی محلی نمیکنه!
.
.
حدودا یک سال میگذشت و پسرتون یه مرد کوچیک شده بود که گاهی با اون پاهای کوچیکش به سمتت میومد و خودش رو تو آغوشت جا میداد..
امروز روز تولد پسرتون بود..امروز رسما یک سالش میشد!
تو داخل آشپزخونه بودی و داشتی غذا درست میکردی اما مینهو تو پذیرایی رو به روی پسرش نشسته بود و داشت بازی میکرد..
نگاهی به مینهو کردی که روی موهاش بخاطر اکلیل هایی که پسرتون روش ریخته بود برق میزد و از شونه هاش کاغذ رنگی آویزون بود..!
مینهو یهو سوهو(پسرتون) رو بغل کردی و دور تا دور خونه چرخوند..
زمانی که صداشون کردی برای غذا مینهو همراه با سوهو تو بغلش اومدن سمت تو..
مینهو: خیلی خب سوهوی عزیز هواپیما الان باید فرود بیاد و بشینه سرجاش.
بعد از اون مینهو سوهو رو گذاشت رو صندلی مخصوصش و شروع کرد به غذا دادن به پسرش..
زمانی که میدی با چه علاقهای داره تو دهن پسرتون غذا میذاره، لبخندی زدی و زیر یه «بابای نمونه» کوچیکی گفتی و درحالی که غذا میخورید به همسر و پسرت نگاه کردی..
End.
- ۱.۳k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط