{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی تنها

شبی تنها

میان موجی از احساس

نوشتم قصه ای زیبا

ز شبهای غم و باران

نوشتم خاطراتم را

به روی لوحی از احساس

به یاد روز بارانی

به یاد لحظه ی آخر

به یاد آن نگاه گرم و شیرینت

شبی تا صبح لرزیدم

قدمهایت به یادم هست

و اما در کنار تو

قدمهایم که گویی در سرای نور

زمین را لمس میکردند

و من دور از تمام این جدایی ها

برایت گریه میکردم
دیدگاه ها (۲)

آتش را فقط تو میتوانستی بنشانیآتش نشست، ساختمان نشستتو پرواز...

مراقبــــــ باش ... سقفــــ آرزوهـــای کســـی که به تو دلـــ...

پیر شدن دقیقا از جایی شروع میشه که شبها جای...

در بازی زندگی.....یاد میگیری:اعتماد به حرف های قشنگ بدون پشت...

شبی تنهامیان موجی از احساسنوشتم قصه ای زیباز شبهای غم و بارا...

امشب باید برایت بگویم از پرستویی که یک غروب سرد هوای خانه دل...

امشب باید برایت بگویم از پرستویی که یک غروب سرد هوای خانه دل...

,,تقدیم به همه پدران زحمتکش,,وای.....صدوای....اختربختمپدرم آ...

یادش بخیر ایام جوونی این متن واقعی این شعر رو خیلی دوست داشت...

دلم گرم است چه زیبا خالقی دارمدلم گرم است می دانمکه فردا باز...

دلم گرم است چه زیبا خالقی دارمدلم گرم است می دانمکه فردا باز...

سفیر کبیر Grand Ambassador

روزی که مادرم مرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط