دختری که در اثر سقوط هواپیما در جاده کرج کشته شد
دختری که در اثر سقوط هواپیما در جاده کرج کشته شد
دانشجوی ترم ۵ رشته رادیولوژی دانشگاه تهران بود. او با حمایت و راهنماییهای خانواده به سرعت پلههای ترقی رابالا میرفت تا اینکه حادثهای تلخ آرزوهای شیرینمان را تلخ کرد و خط سیاهی بر آرزوهای دخترم در دفتر زندگیاش کشید.
نخستین روز تولد
«محمد قاسمی» پدر داغدار ۴۸ ساله در حالی که اشک گوشه چشمانش را پاک میکند خاطرات روزهایی را مرور میکند که خداوند به آنها دختر عطا کرده بود، میگوید: ۱۳ آذر سال ۷۲ خداوند به ما دختری هدیه کرد نامش را حدیثه گذاشتیم دقیقاً در تاریخی به دنیا آمد که نخستین سالگرد ازدواج وپیوند زندگی مشترک مان بود.
همان سال سالگرد ازدواج و تولد حدیثه را با هم جشن گرفتیم. همسرم در تربیت فرزندان نقش اصلی را به عهده داشت و چون در تربیت معلم فعالیت داشت دخترمان را به راهی درست هدایت کرد. یه گزارش سایت خبرده ، ما از همان مقطع ابتدایی متوجه علاقه حدیثه به رشته پزشکی شده بودیم همیشه آرزو داشت پزشک شود آرزوی ما هم این بود که در یکی از شاخههای پزشکی خدمتگزار باشد و به مردم و جامعه خدمت کند.
دانشجوی ترم ۵ رشته رادیولوژی دانشگاه تهران بود. او با حمایت و راهنماییهای خانواده به سرعت پلههای ترقی رابالا میرفت تا اینکه حادثهای تلخ آرزوهای شیرینمان را تلخ کرد و خط سیاهی بر آرزوهای دخترم در دفتر زندگیاش کشید.
روز حادثه
پدر در حالی که از روز حادثه به تلخی یاد میکند میگوید: حدیثه به خاطر درس و ادامه تحصیل باید هفتهای یکبار از شهریار به تهران میآمد و روز ۱۹ مرداد مثل همیشه در جاده شهریار به سمت تهرانسر در تاکسی نشسته و به طرف دانشگاه میرفت و کامیونی جلوتر از تاکسی آنها در حال حرکت بود که ناگهان مسافران متوجه میشوند هواپیمایی در آسمان در حال سقوط است و فاصله چندانی با آنها ندارد راننده کامیون به سرعت ترمز میکند و راننده تاکسی برای فرار از این وضعیت مجبور به ترمز میشود بر اثر این تغییر وضعیت ناگهانی حدیثه که در صندلی جلو نشسته بود به کامیون کوبیده شده و بشدت آسیب میبیند.
پدر که صدایش میلرزد ادامه میدهد: ساعت ۱۰ صبح بود مردی ناشناس به من زنگ زد و گفت دخترم در این جاده تصادف کرده است همان لحظه به واسطه شغلی که دارم داشتم مشکلات بیمارستانی یک مادر شهید را رفع میکردم. به سرعت از اداره بیرون زدم همان زمان بود که خانمیاز حراست فرودگاه مهرآباد زنگ زد هواپیمایی سقوط کرده است و بر اثر آن تصادفی رخ داده و دخترم را با آمبولانس به بیمارستان بردهاند و مدارکش در حراست فرودگاه است. نمیدانم چطور خود را به بیمارستان رسول اکرم(ص) رساندم در طول مسیر به همسر و اقوام اطلاع دادم.
وقتی وارد بیمارستان شدم گفتند چنین بیماری نداشتهاند نیم ساعت با وضعیتی پریشان به جست و جو پرداختم ولی بیفایده بود و با اقوام و آشنایان قرار گذاشتیم تمام بیمارستانهای همجوار را بگردیم تا دخترم را پیدا کنیم. بیمارستانها شلوغ بود و هیچ کس جوابگو نبود البته حق هم داشتند چون حادثه سقوط هواپیما رخ داده بود و همه درگیر بودند. همسرم با برادرش به بیمارستان فیاضبخش ۲ رفته بودند اما گفته بودند چنین بیماری نداریم، هنگامی که در حال خارج شدن از بیمارستان بودند ناگهان همسرم لنگه کفشی را دیده بود که شبیه کفشهای حدیثه بود وقتی خود را به مجروحی که روی تخت بوده میرساند از روی مانتوی حدیثه او را شناسایی میکند.
پدر اضافه میکند: به علت خونریزی طحال او را به اتاق عمل برده بودند، ساعت ۴ بعد از ظهر بود که دخترم را بیهوش وارد بخش کردند؛ نیاز فوری به آیسییو داشت به عنوان یک پدر برای فرزندم که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد برای خالی شدن آیسییو التماس میکردم تا شاید بتوانم در مراکز دیگر آی سی یو خالی پیدا کنم اما وقتی نگاهم به بیماران دیگر میافتاد احساس میکردم دختر من مثل همه بیماران دیگر است نمیتوانستم خودم را راضی کنم که حق دیگران پایمال شود. ساعت ۱۱ شب بود که پزشکان اعلام کردند حدیثه مرگ مغزی شده است . در آن لحظه به اهدای عضو فکر نمیکردم و مدام این فکر در ذهن من مرور میشد که پنج شب پیش به مادرش گفته بود یک سال دیگر پایاننامهاش تمام میشود و میخواهد با یک پزشک مطب دایر کنند.
تصمیمی بزرگ
پدر از لحظههایی میگوید که تصمیم گرفته بود با وجود تمام تلخیهایش تصمیم بزرگی بگیرد. او ادامه میدهد: ساعت چهار و نیم صبح بود که در بیمارستان به این فکر افتادم اعضای بدن حدیثه را اهدا کنیم در همان زمان همسر دایی حدیثه پیش من آمد و گفت میخواهد موضوعی را بیان کند، از من پرسید طاقت شنیدن حرفی را دارم یا خیر. پیامکی را از دخترم نشان داد که در متن آن نوشته بود تاریخ ۱۷ مرداد فرم و درخواست کارت اهدای عضو ر
دانشجوی ترم ۵ رشته رادیولوژی دانشگاه تهران بود. او با حمایت و راهنماییهای خانواده به سرعت پلههای ترقی رابالا میرفت تا اینکه حادثهای تلخ آرزوهای شیرینمان را تلخ کرد و خط سیاهی بر آرزوهای دخترم در دفتر زندگیاش کشید.
نخستین روز تولد
«محمد قاسمی» پدر داغدار ۴۸ ساله در حالی که اشک گوشه چشمانش را پاک میکند خاطرات روزهایی را مرور میکند که خداوند به آنها دختر عطا کرده بود، میگوید: ۱۳ آذر سال ۷۲ خداوند به ما دختری هدیه کرد نامش را حدیثه گذاشتیم دقیقاً در تاریخی به دنیا آمد که نخستین سالگرد ازدواج وپیوند زندگی مشترک مان بود.
همان سال سالگرد ازدواج و تولد حدیثه را با هم جشن گرفتیم. همسرم در تربیت فرزندان نقش اصلی را به عهده داشت و چون در تربیت معلم فعالیت داشت دخترمان را به راهی درست هدایت کرد. یه گزارش سایت خبرده ، ما از همان مقطع ابتدایی متوجه علاقه حدیثه به رشته پزشکی شده بودیم همیشه آرزو داشت پزشک شود آرزوی ما هم این بود که در یکی از شاخههای پزشکی خدمتگزار باشد و به مردم و جامعه خدمت کند.
دانشجوی ترم ۵ رشته رادیولوژی دانشگاه تهران بود. او با حمایت و راهنماییهای خانواده به سرعت پلههای ترقی رابالا میرفت تا اینکه حادثهای تلخ آرزوهای شیرینمان را تلخ کرد و خط سیاهی بر آرزوهای دخترم در دفتر زندگیاش کشید.
روز حادثه
پدر در حالی که از روز حادثه به تلخی یاد میکند میگوید: حدیثه به خاطر درس و ادامه تحصیل باید هفتهای یکبار از شهریار به تهران میآمد و روز ۱۹ مرداد مثل همیشه در جاده شهریار به سمت تهرانسر در تاکسی نشسته و به طرف دانشگاه میرفت و کامیونی جلوتر از تاکسی آنها در حال حرکت بود که ناگهان مسافران متوجه میشوند هواپیمایی در آسمان در حال سقوط است و فاصله چندانی با آنها ندارد راننده کامیون به سرعت ترمز میکند و راننده تاکسی برای فرار از این وضعیت مجبور به ترمز میشود بر اثر این تغییر وضعیت ناگهانی حدیثه که در صندلی جلو نشسته بود به کامیون کوبیده شده و بشدت آسیب میبیند.
پدر که صدایش میلرزد ادامه میدهد: ساعت ۱۰ صبح بود مردی ناشناس به من زنگ زد و گفت دخترم در این جاده تصادف کرده است همان لحظه به واسطه شغلی که دارم داشتم مشکلات بیمارستانی یک مادر شهید را رفع میکردم. به سرعت از اداره بیرون زدم همان زمان بود که خانمیاز حراست فرودگاه مهرآباد زنگ زد هواپیمایی سقوط کرده است و بر اثر آن تصادفی رخ داده و دخترم را با آمبولانس به بیمارستان بردهاند و مدارکش در حراست فرودگاه است. نمیدانم چطور خود را به بیمارستان رسول اکرم(ص) رساندم در طول مسیر به همسر و اقوام اطلاع دادم.
وقتی وارد بیمارستان شدم گفتند چنین بیماری نداشتهاند نیم ساعت با وضعیتی پریشان به جست و جو پرداختم ولی بیفایده بود و با اقوام و آشنایان قرار گذاشتیم تمام بیمارستانهای همجوار را بگردیم تا دخترم را پیدا کنیم. بیمارستانها شلوغ بود و هیچ کس جوابگو نبود البته حق هم داشتند چون حادثه سقوط هواپیما رخ داده بود و همه درگیر بودند. همسرم با برادرش به بیمارستان فیاضبخش ۲ رفته بودند اما گفته بودند چنین بیماری نداریم، هنگامی که در حال خارج شدن از بیمارستان بودند ناگهان همسرم لنگه کفشی را دیده بود که شبیه کفشهای حدیثه بود وقتی خود را به مجروحی که روی تخت بوده میرساند از روی مانتوی حدیثه او را شناسایی میکند.
پدر اضافه میکند: به علت خونریزی طحال او را به اتاق عمل برده بودند، ساعت ۴ بعد از ظهر بود که دخترم را بیهوش وارد بخش کردند؛ نیاز فوری به آیسییو داشت به عنوان یک پدر برای فرزندم که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد برای خالی شدن آیسییو التماس میکردم تا شاید بتوانم در مراکز دیگر آی سی یو خالی پیدا کنم اما وقتی نگاهم به بیماران دیگر میافتاد احساس میکردم دختر من مثل همه بیماران دیگر است نمیتوانستم خودم را راضی کنم که حق دیگران پایمال شود. ساعت ۱۱ شب بود که پزشکان اعلام کردند حدیثه مرگ مغزی شده است . در آن لحظه به اهدای عضو فکر نمیکردم و مدام این فکر در ذهن من مرور میشد که پنج شب پیش به مادرش گفته بود یک سال دیگر پایاننامهاش تمام میشود و میخواهد با یک پزشک مطب دایر کنند.
تصمیمی بزرگ
پدر از لحظههایی میگوید که تصمیم گرفته بود با وجود تمام تلخیهایش تصمیم بزرگی بگیرد. او ادامه میدهد: ساعت چهار و نیم صبح بود که در بیمارستان به این فکر افتادم اعضای بدن حدیثه را اهدا کنیم در همان زمان همسر دایی حدیثه پیش من آمد و گفت میخواهد موضوعی را بیان کند، از من پرسید طاقت شنیدن حرفی را دارم یا خیر. پیامکی را از دخترم نشان داد که در متن آن نوشته بود تاریخ ۱۷ مرداد فرم و درخواست کارت اهدای عضو ر
- ۱۰.۰k
- ۰۹ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط