𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦
_بخش دوم_
اگر میتوانستم از دهانم آتش پرت کنم؛الان قطعاً این کار را میکردم!خسته ام به لباس تمیز و پد بهداشتی احتیاج دارم و واقعا حوصله ترکیب ساختن را ندارم!
به سمت یک قفسه حرکت میکنم.گیاهان دارویی توی قفسه توی ظرف های پلاستیکی سبز آبی چیده شده اند.آرام به سوروس میگویم"ایده ای داری عزیزم؟"
نگاهم میکند"خودت حدس بزن"
"نه؟"
"متشکرم"
لبخندم جدیداً از من اجازه نمیگیرد و بی اجازه بیرون میخزد.گیاهان دارویی را روی میز میگذارم کنارم میایستد و مواد اولیه مان را نگاه میکند"فهمیدم!"
یک ظرف را تکان میدهم"راستی؟!"
ظرف را از دستم میگیرد"سه تاش با من.برو دنبال اون دوتای دیگه بگرد"
"نمیشه اون دوتا هم با تو؟"
"آره راست میگی.خسته میشی رییس!"
"آره به خدا!"
"بدو ببینم"
"سوروس؟"
"وقت نداریما!"
به سمت دیگر میز میروم"باز خدا بیامرزه پدرت سه تاشو گردن گرفتی"
تعظیم نمایشی ای میکند و مشغول میشود.لبخندم محو نشده بود که بخواهد برگردد اما عمیق تر میشود.روی میز چه گیاهانی هست؟سوروس خاکستر خاطره،ریشه سایه سنگین وآینه کاذب را انتخاب کرده.بسیار خب.معجون ها باید رو کودکان و حیوانات و طبیعت بی اثر باشد.ریشه ساعت شکسته چطور است؟نزدیک ساعت های قدیمی رشد میکند و شبیه عقربه های ساعت است.نوعی مخدر است که باعث میشود زمان بسیار کند بگذرد به شکلی که فرد قربانی از شدت کرختی فلج میشود و خون در رگ هایش خشک میشود.ایده بدی نیست"سی اونجا ریشه ساعت شکسته داری؟"
توی قفسه هارا میگردد"متاسفم.نیست."
"نه عیب نداره.چی داری؟"
"گره تعصب هست"
"همون خوبه"
ظرف گره تعصب را از دستش میگیرم.دانه های گره تعصب کاملاً برای گروه های ذکر شده بی اثر اند و فقط برای انسان های بالغ تاثیرگذارند.آنها به فرد هدف،عقیده های عجیب اما به شدت عمیق میدهند.مثل اینکه اگر فرد نفس بکشد؛اقوامش در آتشفشان میسوزند.یک جور مخدر است.به شکلی که آن عقیده به حدی ادامه پیدا می کند که قربانی بمیرد یا خودش را بکشد.ایده خوبیست.زیر پاتیلم را روشن میکنم و دمایش را بالا میبرم چون وقت ندارم.دانه های گره تعصب را به خون خونآشام های اسکاندیناوی اضافه میکنم و گرد مس هم داخلش میریزم.یک گرم پودر گل ختمی اضافه میکنم و اجازه میدهم معجونم آماده شود.تمام مدت داشتم به دنبال مواد اولیه میدویدم ولی حالا نفس عمیقی میکشم و یک ثانیه استراحت میکنم"چطور پیش میری شازده؟"
"خوبه.تو خوبی؟"
"آره.حالا باید دومی رو بسازم"
چشمم به پنجره کوچکی بالا یکی از قفسه ها میفتد که اینطور که میبینم به خورشید باز میشود.فهمیدم!پایم را روی قفسه ها میگذارم و از دیوار بالا میکشم"ری!چه غلطی داری میکنی؟!"
"ریشه ساعت شکننده.مطمئنم اینجاست"
بالا تر میروم."اون نزدیک ساعت های خیلی قدیمی رشد میکنه ری یادت میاد؟بیا پایین الان میوفتی"
دستم را روی طاقچه پنجره میکشم و بله!یافتم!"پیدا کردم سی!تصادف عامل اصلی تکامله و این یه گیاه ساخته دست بشره ما تصمیم گرفتیم این یارو کنار ساعت های قدیمی رشد کنه ولی چه ساعتی قدیمی تر از خورشیده؟ساعت های خورشیدی توسط آدم های عهد باستان استفاده میشدن و این چیزیه که دربارهش حرف میزنم.نوآوری!"
با چشم های ستاره ای نگاه میکند انگار که چه چیز مهمی کشف کردم انگار که نابغه هستم انگار که به من افتخار میکند و هیچ چیز نمیگوید فقط با لبخندی که در پنهان کردنش موفق نشده مشغول کار میشود.از دیوار آویزان میشوم و پایین میپرم.لعنتی!واقعا فاصله زیادی بود.چشم هایم را که از درد بسته بودم باز میکنم و چه میبینم؟سوروس کنارم روی پنجه پا نشسته و بررسی ام میکند"فکر میکنی ممکنه شکستگی داشته باشی ری؟سرت زمین نخورد؟میتونی دست و پات رو تکون بدی؟"
"من...من خوبم سوروس"
"سعی کن آروم بلند شی.دستمو بگیر"
دستم را توی دستش قفل میکنم و بلند میشوم."کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟"
"نه خوبم.ادامه بدیم."
_بخش دوم_
اگر میتوانستم از دهانم آتش پرت کنم؛الان قطعاً این کار را میکردم!خسته ام به لباس تمیز و پد بهداشتی احتیاج دارم و واقعا حوصله ترکیب ساختن را ندارم!
به سمت یک قفسه حرکت میکنم.گیاهان دارویی توی قفسه توی ظرف های پلاستیکی سبز آبی چیده شده اند.آرام به سوروس میگویم"ایده ای داری عزیزم؟"
نگاهم میکند"خودت حدس بزن"
"نه؟"
"متشکرم"
لبخندم جدیداً از من اجازه نمیگیرد و بی اجازه بیرون میخزد.گیاهان دارویی را روی میز میگذارم کنارم میایستد و مواد اولیه مان را نگاه میکند"فهمیدم!"
یک ظرف را تکان میدهم"راستی؟!"
ظرف را از دستم میگیرد"سه تاش با من.برو دنبال اون دوتای دیگه بگرد"
"نمیشه اون دوتا هم با تو؟"
"آره راست میگی.خسته میشی رییس!"
"آره به خدا!"
"بدو ببینم"
"سوروس؟"
"وقت نداریما!"
به سمت دیگر میز میروم"باز خدا بیامرزه پدرت سه تاشو گردن گرفتی"
تعظیم نمایشی ای میکند و مشغول میشود.لبخندم محو نشده بود که بخواهد برگردد اما عمیق تر میشود.روی میز چه گیاهانی هست؟سوروس خاکستر خاطره،ریشه سایه سنگین وآینه کاذب را انتخاب کرده.بسیار خب.معجون ها باید رو کودکان و حیوانات و طبیعت بی اثر باشد.ریشه ساعت شکسته چطور است؟نزدیک ساعت های قدیمی رشد میکند و شبیه عقربه های ساعت است.نوعی مخدر است که باعث میشود زمان بسیار کند بگذرد به شکلی که فرد قربانی از شدت کرختی فلج میشود و خون در رگ هایش خشک میشود.ایده بدی نیست"سی اونجا ریشه ساعت شکسته داری؟"
توی قفسه هارا میگردد"متاسفم.نیست."
"نه عیب نداره.چی داری؟"
"گره تعصب هست"
"همون خوبه"
ظرف گره تعصب را از دستش میگیرم.دانه های گره تعصب کاملاً برای گروه های ذکر شده بی اثر اند و فقط برای انسان های بالغ تاثیرگذارند.آنها به فرد هدف،عقیده های عجیب اما به شدت عمیق میدهند.مثل اینکه اگر فرد نفس بکشد؛اقوامش در آتشفشان میسوزند.یک جور مخدر است.به شکلی که آن عقیده به حدی ادامه پیدا می کند که قربانی بمیرد یا خودش را بکشد.ایده خوبیست.زیر پاتیلم را روشن میکنم و دمایش را بالا میبرم چون وقت ندارم.دانه های گره تعصب را به خون خونآشام های اسکاندیناوی اضافه میکنم و گرد مس هم داخلش میریزم.یک گرم پودر گل ختمی اضافه میکنم و اجازه میدهم معجونم آماده شود.تمام مدت داشتم به دنبال مواد اولیه میدویدم ولی حالا نفس عمیقی میکشم و یک ثانیه استراحت میکنم"چطور پیش میری شازده؟"
"خوبه.تو خوبی؟"
"آره.حالا باید دومی رو بسازم"
چشمم به پنجره کوچکی بالا یکی از قفسه ها میفتد که اینطور که میبینم به خورشید باز میشود.فهمیدم!پایم را روی قفسه ها میگذارم و از دیوار بالا میکشم"ری!چه غلطی داری میکنی؟!"
"ریشه ساعت شکننده.مطمئنم اینجاست"
بالا تر میروم."اون نزدیک ساعت های خیلی قدیمی رشد میکنه ری یادت میاد؟بیا پایین الان میوفتی"
دستم را روی طاقچه پنجره میکشم و بله!یافتم!"پیدا کردم سی!تصادف عامل اصلی تکامله و این یه گیاه ساخته دست بشره ما تصمیم گرفتیم این یارو کنار ساعت های قدیمی رشد کنه ولی چه ساعتی قدیمی تر از خورشیده؟ساعت های خورشیدی توسط آدم های عهد باستان استفاده میشدن و این چیزیه که دربارهش حرف میزنم.نوآوری!"
با چشم های ستاره ای نگاه میکند انگار که چه چیز مهمی کشف کردم انگار که نابغه هستم انگار که به من افتخار میکند و هیچ چیز نمیگوید فقط با لبخندی که در پنهان کردنش موفق نشده مشغول کار میشود.از دیوار آویزان میشوم و پایین میپرم.لعنتی!واقعا فاصله زیادی بود.چشم هایم را که از درد بسته بودم باز میکنم و چه میبینم؟سوروس کنارم روی پنجه پا نشسته و بررسی ام میکند"فکر میکنی ممکنه شکستگی داشته باشی ری؟سرت زمین نخورد؟میتونی دست و پات رو تکون بدی؟"
"من...من خوبم سوروس"
"سعی کن آروم بلند شی.دستمو بگیر"
دستم را توی دستش قفل میکنم و بلند میشوم."کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟"
"نه خوبم.ادامه بدیم."
- ۷۶
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط