~حقیقت پنهان~
•پارت ۱•
سرنوشت دو فرد یا خیلی از آدم ها مثل تار عنکبوت به هم تنیده شده...ولی تار عنکبوت هر چقدر هم مقاومت کنه بالاخره پاره میشه. زندگی...آدما رو شاد و پاک به این دنیا میاره، ولی خیلی راحت ازشون یه هیولا میسازه. این دنیای حال بهم زن به عنوان مربی یک چیز رو خوب به من یاد داد...مهم نیست چقدر تلاش کنی تا برام عالی باشی؛ یا خودتو میشکنم یا کسی که زندگی بدون اون برات حتی از جهنم هم ترسناک تر میشه. خب...بهت تبریک میگم، تو موفق شدی.
(/زمان حال:/ /مکان: شیکاگو./)
[از زبان...]
یه روز مسخره دیگه. هر روز که میگذره تحمل این زندگی برام سخت تر و سخت تر میشه. خیلی از اون اتفاق وحشتناکی که برام افتاده بود نگذشته بود و من هنوز حال درست و حسابی نداشتم. زنده موندن و خود×کشی نکردن برای من یه اراده قوی بود. ولی با این حال زندگی برام مزخرف شده بود.
طبق معمول از خواب بلند میشم و کارای روزانهام رو انجام میدم و بعداز خوردن یه صبحونه و یه قهوه تازه دم، لباسام (یه استایل متور سواری مشکی) رو میپوشم و از واحدم میزنم بیرون. به سمت پارکینگ میرم و کلاه کاسکتم رو سرم میزارم و سوار متورم (Yamaha R6) میشم و از پارکینگ آپارتمان میزنم بیرون.
بعداز مدتی رانندگی توی خیابون های شیکاگو به محل کارم میرسم که هر بار نگاهم به نوشته طلایی رنگ و بزرگ اسمش روی ساختمون میوفته چهرم از انزجار درهم میره (شرکت نایرا). ولی چارهای جز کار کردن توی این شرکت ندارم. نمیتونم شغل های دیگه رو تحمل کنم.
طبق معمول وارد ساختمون میشم و بدون توجه به اطرافیانم میرم توی آسانسور و به بخش پنتاوس میرم. در های آسانسور در مقابل لابی شیک و مزیون شده باز میشه. بدون اتلاف وقت اضافی و بدون اجازه گرفتن از منشی به سمت در های عظیم و چوبی میرم و در میزنم. صدایی بم و غرور آمیز رئیس شرکت از اونور دفتر به گوشم میرسه °بیا تو° که بد جور حالمو بد میکنه.
•
•
•
نظر؟
برای اول رمان خیلی جالب و خفن نیست ولی قول میدم که در ادامه ماجرا جذاب بشه😁
سرنوشت دو فرد یا خیلی از آدم ها مثل تار عنکبوت به هم تنیده شده...ولی تار عنکبوت هر چقدر هم مقاومت کنه بالاخره پاره میشه. زندگی...آدما رو شاد و پاک به این دنیا میاره، ولی خیلی راحت ازشون یه هیولا میسازه. این دنیای حال بهم زن به عنوان مربی یک چیز رو خوب به من یاد داد...مهم نیست چقدر تلاش کنی تا برام عالی باشی؛ یا خودتو میشکنم یا کسی که زندگی بدون اون برات حتی از جهنم هم ترسناک تر میشه. خب...بهت تبریک میگم، تو موفق شدی.
(/زمان حال:/ /مکان: شیکاگو./)
[از زبان...]
یه روز مسخره دیگه. هر روز که میگذره تحمل این زندگی برام سخت تر و سخت تر میشه. خیلی از اون اتفاق وحشتناکی که برام افتاده بود نگذشته بود و من هنوز حال درست و حسابی نداشتم. زنده موندن و خود×کشی نکردن برای من یه اراده قوی بود. ولی با این حال زندگی برام مزخرف شده بود.
طبق معمول از خواب بلند میشم و کارای روزانهام رو انجام میدم و بعداز خوردن یه صبحونه و یه قهوه تازه دم، لباسام (یه استایل متور سواری مشکی) رو میپوشم و از واحدم میزنم بیرون. به سمت پارکینگ میرم و کلاه کاسکتم رو سرم میزارم و سوار متورم (Yamaha R6) میشم و از پارکینگ آپارتمان میزنم بیرون.
بعداز مدتی رانندگی توی خیابون های شیکاگو به محل کارم میرسم که هر بار نگاهم به نوشته طلایی رنگ و بزرگ اسمش روی ساختمون میوفته چهرم از انزجار درهم میره (شرکت نایرا). ولی چارهای جز کار کردن توی این شرکت ندارم. نمیتونم شغل های دیگه رو تحمل کنم.
طبق معمول وارد ساختمون میشم و بدون توجه به اطرافیانم میرم توی آسانسور و به بخش پنتاوس میرم. در های آسانسور در مقابل لابی شیک و مزیون شده باز میشه. بدون اتلاف وقت اضافی و بدون اجازه گرفتن از منشی به سمت در های عظیم و چوبی میرم و در میزنم. صدایی بم و غرور آمیز رئیس شرکت از اونور دفتر به گوشم میرسه °بیا تو° که بد جور حالمو بد میکنه.
•
•
•
نظر؟
برای اول رمان خیلی جالب و خفن نیست ولی قول میدم که در ادامه ماجرا جذاب بشه😁
- ۴.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط