بوی پیراهنت را روی آسمان این شهر پاشیده ای. خوشحالم از ای
بوی پیراهنت را روی آسمان این شهر پاشیده ای. خوشحالم از اینکه کلاغ در به در قصه ها بالاخره با دست های تو روانه خانه اش شد. اما حاضرم شرط ببندم که فکرش را هم نکرده بودی روزی از راه برسد که سرمای وجود تو گرمای هزاران خاطره عاشقانه شود. با این وجود نمی دانم چرا هنوز هم اسرار داری برگ های طلایی ات را به رخ این و آن بکشی. راستی راز این دلتنگی های گاه و بی گاهت چیست؟ چه چیزی در دل شب هایت پنهان کرده ای که آدم یکدفعه به سرش می زند به خیابان بیاید و از آسمان بخواهد برایش یک دل سیر کتانی ببارد. پاییز جان، حرف های زیادی با تو دارم. فرصتی برایم نمانده. من با تو از در بهاری ترین روزها وارد شده ام. اما هنوز نمی دانم چرا اینقدر بی رحمانه بوی پیراهنت را روی تمام شهر پاشیده ای. نمی دانستی آدم ها ساده عاشقت می شوند و ساده خاطره می سازند؟
- ۳.۲k
- ۰۸ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط