در هیاهویِ این جهان، جایی که ثانیهها بیرحمانه میدوند و
در هیاهویِ این جهان، جایی که ثانیهها بیرحمانه میدوند و صداها در هم گم میشوند، من ایستادهام. به آسمان نگاه میکنم؛ نه برای طلبِ چیزی، که برای دیدنِ نشانی از تو.
بلکه برای لحظه دیدارت که تو را به آغوش بکشم
باباجونم… در هیاهوی این جهان، باران ببارد میرویم، باران نبارد میرویم. چه فرقی میکند آسمان ببارد یا خورشید بر سرمان بکوبد؟ وقتی تو نیستی، این زمینِ خاکی دیگر رنگِ خانه را ندارد. گویی همه چیز در این دنیا، تنها یک «گذشتن»ِ ساده است، اما نبودنِ تو، یک «ماندنِ»ِ ابدی در میانِ اندوه است.
و......
تا آن روز…... دلم به همین گریههای پنهانی و همین دلتنگیهایِ غریبانه خوش است..
ـ
ـ
ـ
بلکه برای لحظه دیدارت که تو را به آغوش بکشم
باباجونم… در هیاهوی این جهان، باران ببارد میرویم، باران نبارد میرویم. چه فرقی میکند آسمان ببارد یا خورشید بر سرمان بکوبد؟ وقتی تو نیستی، این زمینِ خاکی دیگر رنگِ خانه را ندارد. گویی همه چیز در این دنیا، تنها یک «گذشتن»ِ ساده است، اما نبودنِ تو، یک «ماندنِ»ِ ابدی در میانِ اندوه است.
و......
تا آن روز…... دلم به همین گریههای پنهانی و همین دلتنگیهایِ غریبانه خوش است..
ـ
ـ
ـ
- ۸.۶k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط