{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرم را به یاد مهربانیهایت به شانه ی غم می گذارم و با زبان

سرم را به یاد مهربانیهایت به شانه ی غم می گذارم و با زبان بی زبانی ، نام تو را فریاد میکنم
بغض گلویم را گرفته است
و مروارید های اشکم در فراق تو بر روی کویر تشنه ی دیدگانم ،جاری می شوند.
جمله هایم کوتاهند ، ولی غمم چون کوه بزرگ.
هر کدام از یارانم که رفتند      اشکی ریختم ؛ زیرا میدانستم تو هستی که مرا تسکین دهی ؛
چشمی هست که به من آرامش بخشد        ولی با رفتن تو...........

این اشکی که میریزم از غم نیست ، از تنهایی و بی یاوریست.
با صدای رفتن تو  ، صدای گرفته ام دیگر طنین نخواهد داشت
و دیگر هیچ دستی مرا نوازش نخواهد کرد.
دیگر هیچ گلی برایم زیبا نیست و هیچ عطری به مشامم خوش نمیاید.
بگذار بگریم.
بگذار بگریم و آرام اشک بریزم. با رفتن تو تنها شدم و تنهایی را شناختم.
مرغ خونین بالی درون سینه ام بیقراری میکند ، بی تابی های او راه گلویم را بسته است.
نفسهایم به شماره افتا ده اند و هیجان غم جدایی مرا به این سو و آن سو می کشد.
حرفها دارم         می خواهم لب بگشایم و سخن بگویم........
می خواهم او را باری دیگر ببینم
آه       میان واژه هایم غم جدایی موج می زند.
دیگر طاقت این جدایی ها را ندارم... :-(
دیدگاه ها (۱)

حَیِّ علی العَزا... 🖤مادرِ دل‌شکسته‌ی من...مادرِ جوانِ من......

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿دوستم باش.من از تو عشقی بزرگ نمی خواه...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش اول_- و من انعکاس نور و ز...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

سرم را به یاد مهربانیهایت به شانه ی غم می گذارم و با زبان بی...

بگذار تا کهدر چشمهای توبه آخرین اوج پروازمبه آخرین نفسهایم ....

بگذار تا کهدر چشمهای توبه آخرین اوج پروازم،به آخرین نفسهایم ...

این شب‌ها ،تنهـــایی ام را قدم میزنم ...چون اشکی از سرازیری ...

صبوری نیز راه گریه را بر من نمی گیردکسی راه مسافر را دم رفتن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط