گربه ای در نیمکت کناری...
ادامه پارت اول...
مدرسهی جدید بزرگ بود.
حیاطی وسیع، ساختمان آجری و پنجرههایی که انعکاس آسمان پاییزی را در خودشان نگه داشته بودند.
آرنیکا چند لحظه جلوی در ایستاد.
نه ترسیده بود و نه مضطرب.
فقط داشت به این فکر میکرد که قرار است از امروز، بخشی از روزهایش را میان آدمهایی بگذراند که هنوز حتی اسمشان را نمیداند.
صدای خندهای از سمت زمین بسکتبال بلند شد.
نگاهش ناخودآگاه به آن سمت کشیده شد.
چند پسر مشغول بازی بودند.
در میانشان، پسری بیشتر از بقیه توجهش را جلب کرد.
نه به خاطر اینکه پرسر و صداتر باشد.
دقیقاً برعکس.
در میان هیاهوی بقیه، آرام بود.
توپ را گرفت، چند قدم برداشت و با حرکتی دقیق آن را به سمت حلقه فرستاد.
توپ از حلقه گذشت.
صدای تشویق دوستانش بلند شد، اما خودش فقط سرش را کمی تکان داد.
انگار موفق شدن برایش اتفاق تازهای نبود.
آرنیکا چند ثانیه بیشتر نگاه کرد.
«چه آدم آرومی...»
بعد بیتفاوت از کنار زمین گذشت.
نمیدانست اسمش چیست.
و احتمالاً قرار هم نبود به این زودیها بداند.
کلاس شلوغتر از چیزی بود که انتظار داشت.
معلم، او را جلوی کلاس معرفی کرد و آرنیکا با لبخندی کوتاه خودش را معرفی کرد.
چند نفر همان اول سر صحبت را با او باز کردند.
یکی دربارهی مدرسهی قبلیاش پرسید.
یکی دربارهی اینکه کجا زندگی میکند.
و یکی دیگر هم با خنده گفت:
«چرا اینقدر شبیه خرگوشی؟»
آرنیکا با تعجب نگاهش کرد.
«این دیگه چه سؤالیه؟»
کلاس از خنده پر شد.
آرنیکا هم خندید.
ظاهراً لقبش قرار نبود در مدرسهی جدید هم دست از سرش بردارد.
معلم به صندلیهای کلاس نگاه کرد.
«خب، آرنیکا، اون صندلی خالیه. کنار یونگی.»
آرنیکا نگاهش را دنبال کرد.
و همان لحظه او را شناخت.
پسر زمین بسکتبال.
یونگی.
کیفش را برداشت و به سمت نیمکت رفت.
یونگی مشغول نوشتن چیزی در دفترش بود. وقتی آرنیکا نشست، فقط کمی کنار رفت تا جا برای او باز شود.
«سلام.»
«سلام.»
صدای یونگی آرام بود.
آرنیکا دفترش را روی میز گذاشت.
چند ثانیه گذشت.
بعد نگاه کوتاهی به او انداخت.
«تو همون پسری نیستی که صبح بسکتبال بازی میکرد؟»
مدرسهی جدید بزرگ بود.
حیاطی وسیع، ساختمان آجری و پنجرههایی که انعکاس آسمان پاییزی را در خودشان نگه داشته بودند.
آرنیکا چند لحظه جلوی در ایستاد.
نه ترسیده بود و نه مضطرب.
فقط داشت به این فکر میکرد که قرار است از امروز، بخشی از روزهایش را میان آدمهایی بگذراند که هنوز حتی اسمشان را نمیداند.
صدای خندهای از سمت زمین بسکتبال بلند شد.
نگاهش ناخودآگاه به آن سمت کشیده شد.
چند پسر مشغول بازی بودند.
در میانشان، پسری بیشتر از بقیه توجهش را جلب کرد.
نه به خاطر اینکه پرسر و صداتر باشد.
دقیقاً برعکس.
در میان هیاهوی بقیه، آرام بود.
توپ را گرفت، چند قدم برداشت و با حرکتی دقیق آن را به سمت حلقه فرستاد.
توپ از حلقه گذشت.
صدای تشویق دوستانش بلند شد، اما خودش فقط سرش را کمی تکان داد.
انگار موفق شدن برایش اتفاق تازهای نبود.
آرنیکا چند ثانیه بیشتر نگاه کرد.
«چه آدم آرومی...»
بعد بیتفاوت از کنار زمین گذشت.
نمیدانست اسمش چیست.
و احتمالاً قرار هم نبود به این زودیها بداند.
کلاس شلوغتر از چیزی بود که انتظار داشت.
معلم، او را جلوی کلاس معرفی کرد و آرنیکا با لبخندی کوتاه خودش را معرفی کرد.
چند نفر همان اول سر صحبت را با او باز کردند.
یکی دربارهی مدرسهی قبلیاش پرسید.
یکی دربارهی اینکه کجا زندگی میکند.
و یکی دیگر هم با خنده گفت:
«چرا اینقدر شبیه خرگوشی؟»
آرنیکا با تعجب نگاهش کرد.
«این دیگه چه سؤالیه؟»
کلاس از خنده پر شد.
آرنیکا هم خندید.
ظاهراً لقبش قرار نبود در مدرسهی جدید هم دست از سرش بردارد.
معلم به صندلیهای کلاس نگاه کرد.
«خب، آرنیکا، اون صندلی خالیه. کنار یونگی.»
آرنیکا نگاهش را دنبال کرد.
و همان لحظه او را شناخت.
پسر زمین بسکتبال.
یونگی.
کیفش را برداشت و به سمت نیمکت رفت.
یونگی مشغول نوشتن چیزی در دفترش بود. وقتی آرنیکا نشست، فقط کمی کنار رفت تا جا برای او باز شود.
«سلام.»
«سلام.»
صدای یونگی آرام بود.
آرنیکا دفترش را روی میز گذاشت.
چند ثانیه گذشت.
بعد نگاه کوتاهی به او انداخت.
«تو همون پسری نیستی که صبح بسکتبال بازی میکرد؟»
- ۲.۴k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط