آنسوتر از تمامی قـول و قـرار ها
آنسوتر از تمامی قـول و قـرار ها
پاییز را قدم زده ام بی تو بارها
امروز جمعه، چندم آذر، خیال کن
داری قرار با من دل بیقرار...هـا
قلیان و چای، طعم غزل بر لبان من
چشم تو، شاه بیت همه شاهکارها
یک شـب بیا تو با چمدانی پر از سلام
در ازدحام مبهم سوت قطارها
بـاز آن نگاه مخملی نخ نمای را
چون گل بدوز بر تـن ما وصله دارها...
ما خسته ها، فنا شده ها، ور شکسته ها...
ما بد قواره ها، یله ها، بد بیار ها...
امروز جمعه، چندم آذر، خیال کن
هی چکه چکه می چکم از انتظارها...
محمد حسین بهرامیان
پاییز را قدم زده ام بی تو بارها
امروز جمعه، چندم آذر، خیال کن
داری قرار با من دل بیقرار...هـا
قلیان و چای، طعم غزل بر لبان من
چشم تو، شاه بیت همه شاهکارها
یک شـب بیا تو با چمدانی پر از سلام
در ازدحام مبهم سوت قطارها
بـاز آن نگاه مخملی نخ نمای را
چون گل بدوز بر تـن ما وصله دارها...
ما خسته ها، فنا شده ها، ور شکسته ها...
ما بد قواره ها، یله ها، بد بیار ها...
امروز جمعه، چندم آذر، خیال کن
هی چکه چکه می چکم از انتظارها...
محمد حسین بهرامیان
- ۵۳۲
- ۰۸ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط