پارت 7
یک ماه گذشت...
همچنان زیردست اون زن مونده بودم...
تا اینکه یه روز...
ویو جیمین
کارم که تموم شد راه افتادم سمت خونه... وارد که شدم دیدم مادرم خیلی ناراحت در حالیکه که بازوهاش رو بغل گرفته روی مبل نشسته...
سمتش رفتم.. رو به روش زانو زدم و بهش نگاه کردم..
_ چیشده مامان جان؟
دیدم چهرش ناراحت تر شد و سرشو انداخت پایین..
& جیمین عزیزم... فکر میکنم بهتره من برم.... همسرت از بودن من راضی نیست... من فقط... خواستم یه زن قوی ازش در بیارم... ولی.. هوووف... بیخیال کمکم میکنی؟
_ چی؟! من محاله بزارم از اینجا بری؟ مگه چی گفته بهت؟ تو تاج سر منی مامان جان!
꧁فلش بک꧂
دختر بعد از اینکه خونه رو کامل جمع کرد نشست روی مبل... دستشو به کمرش گرفت و نفسشو داد بیرون...
+ خسته شدم...
هانا یه دور توی خونه زد... سمت آشپزخونه رفت... یه ظرف برداشت و با غر غر و داد بیداد گفت:
& این که هنوز لک داره!!
دختر با درد از جاش بلند شد و سمت زن رفت..
ظرف رو گرفت و بهش نگاه کرد... چشماشو ریز کرد تا ببینه میتونه لکه رو پیدا کنه یا نه... فقط یه نقطه خیلی ریز روی لبه بود..
ناخونش رو روش کشید و پاکش کرد...
+ اینکه یه لکه ریز بود فقط..
که هانا یه سیلی محکم توی گوش دختر خوابوند..
& آفرین! بیا همه ظرفا رو هم با ناخون تمیز کن دیگه! چجوری خونه داری هستی که به این چیزا دقت نمیکنی؟؟
که دختر دیگه طاقت نیوورد..
با حرص ظرف رو محکم زد زمین و شکستش..
هانا از تعجب دستشو جلوی دهنش گرفته بود...
+ بسه!!!!!(جیغ) خستم کردی!! حالم از این زندگی به هم میخوره!!! من ازدواج کردم که تشکیل خانواده بدم و یه زندگی جدید رو شروع کنم یا بیام نوکری تو رو بکنم؟؟ دیگه نمیکشم!! دل و کمرم درد میکنه!! تنبل کیه اینجا؟؟ منی که همه کارا رو دارم انجام میدم یا تویی که فقط نظارت میکنی و ایراد های ریز رو پیدا میکنی؟؟ دیگه هیچ جونی برام نمونده از دست تو...
و با بغض سمت اتاق رفت و جوری در رو محکم کوبید که صداش کل خونه رو گرفت...
꧁꧂
جیمین به دست زخمی مادرش نگاه کرد..
_ چ.. چجوری بریدی اینو؟
& د.. داشتم خورده شیشه ها رو جمع میکردم دیگه...
پسر حرصی از جاش بلند شد... از پله ها بالا رفت..
هانا لبخند پیروزمندانه ای زد و به زخمی که عمدی روی دستش ایجاد کرده بود خیره شد..
در اتاق رو محکم باز کرد...
+ اوو... سلام جیمین! خسته نباشی چیزی شده؟
_ خودتو نزن به اون راه...!
+ چ... چی؟
_ من مگه 100 بار نگفتم مادرم خط قرمزمه؟؟ چندباااار؟؟؟
آخرشو با یه داد بلند گفت که دختر یه لحظه تنش لرزید..
_ زبون درازی میکنی جلوش؟؟ دختره نمک نشناس!!!
+ چی... چی داری میگی؟؟ من.. نمک نشناسم؟ مادرت مگه چیکار کرده برام؟
پسر عصبی تر شد...
سمت دختر رفت از موهاش گرفت و بلندش کرد... اونم یه سیلی دیگه نثارش کرد و بعد انداختش زمین...
_ از تو انتظار نداشتم!!!
انگشت اشارش رو به نشونه تهدید اورد بالا..
_ دفعه دیگه این رفتار رو ازت ببینم... اشهدتو باید بخونی!!
و بعد از اتاق بیرون رفت و در و محکم پشت سرش بست..
دختر بغضش شکست و اشکاش سرازیر شد ولی هق هق نکرد... خونسرد موهاشو پشت گوشاش زد..
+ باشه... باشه پارک جیمین... روز خوش ما هم میرسه... از تو توقع نداشتم..
به زور با کمردرد و دل دردش از جاش بلند شد و روی تخت نشست...
دستشو پشت کمرش گذاشت.. دندون ها و چشماش رو از درد به هم فشرد..
که در اتاق باز شد..
next part:
Like: 13
Coment: 15
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
همچنان زیردست اون زن مونده بودم...
تا اینکه یه روز...
ویو جیمین
کارم که تموم شد راه افتادم سمت خونه... وارد که شدم دیدم مادرم خیلی ناراحت در حالیکه که بازوهاش رو بغل گرفته روی مبل نشسته...
سمتش رفتم.. رو به روش زانو زدم و بهش نگاه کردم..
_ چیشده مامان جان؟
دیدم چهرش ناراحت تر شد و سرشو انداخت پایین..
& جیمین عزیزم... فکر میکنم بهتره من برم.... همسرت از بودن من راضی نیست... من فقط... خواستم یه زن قوی ازش در بیارم... ولی.. هوووف... بیخیال کمکم میکنی؟
_ چی؟! من محاله بزارم از اینجا بری؟ مگه چی گفته بهت؟ تو تاج سر منی مامان جان!
꧁فلش بک꧂
دختر بعد از اینکه خونه رو کامل جمع کرد نشست روی مبل... دستشو به کمرش گرفت و نفسشو داد بیرون...
+ خسته شدم...
هانا یه دور توی خونه زد... سمت آشپزخونه رفت... یه ظرف برداشت و با غر غر و داد بیداد گفت:
& این که هنوز لک داره!!
دختر با درد از جاش بلند شد و سمت زن رفت..
ظرف رو گرفت و بهش نگاه کرد... چشماشو ریز کرد تا ببینه میتونه لکه رو پیدا کنه یا نه... فقط یه نقطه خیلی ریز روی لبه بود..
ناخونش رو روش کشید و پاکش کرد...
+ اینکه یه لکه ریز بود فقط..
که هانا یه سیلی محکم توی گوش دختر خوابوند..
& آفرین! بیا همه ظرفا رو هم با ناخون تمیز کن دیگه! چجوری خونه داری هستی که به این چیزا دقت نمیکنی؟؟
که دختر دیگه طاقت نیوورد..
با حرص ظرف رو محکم زد زمین و شکستش..
هانا از تعجب دستشو جلوی دهنش گرفته بود...
+ بسه!!!!!(جیغ) خستم کردی!! حالم از این زندگی به هم میخوره!!! من ازدواج کردم که تشکیل خانواده بدم و یه زندگی جدید رو شروع کنم یا بیام نوکری تو رو بکنم؟؟ دیگه نمیکشم!! دل و کمرم درد میکنه!! تنبل کیه اینجا؟؟ منی که همه کارا رو دارم انجام میدم یا تویی که فقط نظارت میکنی و ایراد های ریز رو پیدا میکنی؟؟ دیگه هیچ جونی برام نمونده از دست تو...
و با بغض سمت اتاق رفت و جوری در رو محکم کوبید که صداش کل خونه رو گرفت...
꧁꧂
جیمین به دست زخمی مادرش نگاه کرد..
_ چ.. چجوری بریدی اینو؟
& د.. داشتم خورده شیشه ها رو جمع میکردم دیگه...
پسر حرصی از جاش بلند شد... از پله ها بالا رفت..
هانا لبخند پیروزمندانه ای زد و به زخمی که عمدی روی دستش ایجاد کرده بود خیره شد..
در اتاق رو محکم باز کرد...
+ اوو... سلام جیمین! خسته نباشی چیزی شده؟
_ خودتو نزن به اون راه...!
+ چ... چی؟
_ من مگه 100 بار نگفتم مادرم خط قرمزمه؟؟ چندباااار؟؟؟
آخرشو با یه داد بلند گفت که دختر یه لحظه تنش لرزید..
_ زبون درازی میکنی جلوش؟؟ دختره نمک نشناس!!!
+ چی... چی داری میگی؟؟ من.. نمک نشناسم؟ مادرت مگه چیکار کرده برام؟
پسر عصبی تر شد...
سمت دختر رفت از موهاش گرفت و بلندش کرد... اونم یه سیلی دیگه نثارش کرد و بعد انداختش زمین...
_ از تو انتظار نداشتم!!!
انگشت اشارش رو به نشونه تهدید اورد بالا..
_ دفعه دیگه این رفتار رو ازت ببینم... اشهدتو باید بخونی!!
و بعد از اتاق بیرون رفت و در و محکم پشت سرش بست..
دختر بغضش شکست و اشکاش سرازیر شد ولی هق هق نکرد... خونسرد موهاشو پشت گوشاش زد..
+ باشه... باشه پارک جیمین... روز خوش ما هم میرسه... از تو توقع نداشتم..
به زور با کمردرد و دل دردش از جاش بلند شد و روی تخت نشست...
دستشو پشت کمرش گذاشت.. دندون ها و چشماش رو از درد به هم فشرد..
که در اتاق باز شد..
next part:
Like: 13
Coment: 15
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
- ۲۹.۸k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط