{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفت

پارت هفت
ویو هانا
با چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کرده بود و سرشو میبوسید
هانا: میبینم بدون من خیلی‌ خوش گذشته نه آقای مین حداقل یه زنگی میزدی
سانا: تو زنده ای
هانا رفت جلو یدونه محکم زد تو گوش سانا
هانا: چیه میخواستی بمیرم
که همون لحظه یونگی یدونه میزنه تو گوش هانا
یونگی: کجا بودی ها( داد )
هانا: یا من یا سانا
یونگی: ببرینش
هانا: بزارینم زمین لعنتی ها
ویو هانا
دو روز هست توی انباری زندانی شدم بهم نه غذا دادن نه آب فقط یه کار از دستم بر میاد اول زنگ زدم به لی
هانا: سلام( بی حال کلا همه ی حرفاش بی حال هست )
لی: خوبی قشنگم
هانا: میخوام خداحافظی کنم( با خنده )
لی: چی م.... منظورت چیه
هانا: مراقب خودت باش و با کسی که دوستش داری ازدواج کن قشنگم
لی: هانا چی داری میگی
هانا گوشی رو قطع کرد و یه نامه برای یونگی نوشت بعد چاقویی که همیشه تو جیبش بود رو در آورد رو روی رگ دستش
قرار داد
هانا: خداحافظ
ویو لی
منظورش رو فهمیدم فورا به یونگی زنگ زدم
یونگی: بله
لی: کجایی( با گریه )
یونگی: با سانا رفتیم خرید
لی: هانا داره میمیره بعد تو رفتی خرید( خنده و گریه )
یونگی: چی
یونگی تلفن رو قطع کرد فرمون ماشین رو با سرعت زیاد پیچید به یه سمت دیگه وقتی رسید خونه هرچی در اتاق هانا رو زد جواب نداد
یونگی: هانا عشقم درو باز کن هانا من دوست دارم
هانا هنوز بیهوش نشده بود
هانا: یونگیا دوست دارم ولی نمیبخشمت
یونگی: هانا لطفاً در و باز کن
هانا چاقو رو بیشتر روی رگش فشار داد و یه جیغ بلند زد
هانا: دوست دارم( داد )
یونگی درو شکوند هانا رو بغل کرد سوار ماشین شد رفت بیمارستان
دو ساعت بعد
ویو یونگی
من دوستش دارم چرا این کارو کرد
که دکتر اومد برای یونگی عجیب بود که چرا دکتر زود اومد بیرون مگه نباید طول بکشه
دکتر:..........
دیدگاه ها (۰)

پارت هشتدکتر: متاسفانه بیمار رو از دست دادین غم آخرتون باشهی...

پارت اول ویو لیا سلام من لیا هستم یه سال هست که با جیمین ازد...

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

گوگولییییییی😭😭😭😭😭😭🥹🥹🫠🫠💜❤️💙

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط