{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 103
دستشو لای موهاش برد و نفس عمیقی کشید
_ واقعا خسته شدم چرا همه چی باهم میریزه سرم...از اینور میکو از اونور محافظت از رئیس از اینورم پیدا کردن مجرمو سر رر آوردن از کار مدیر
اوداساکو دستشو رو شونه اش گذاشت و با لبخند گفت
" تو سخت ترین مراحل هم رد کردی...اینم یه کاریش میکنیم نگران نباش "
_ نگران چیزی نیستم...فقط خسته شدم
قهوه رو روی میز گذاشت و جلوش نشست
" نمیخوای دنبال چویا بگردی؟ شاید مدیر بو برده "
_ ذره ای برام مهم نیست...هیچی برام مهم نیست فقط میخوام خودمو از این مخمصه بیرون بکشم
" بهتره باهم بریم مافیا...نباید زیاد طولش بدیم "
_ حالم از همشون بهم میخوره اوداساکو...یعنی میشه راحت شم؟
" خودکشی هیچ نتیجه ای نداره موفق نمیشی "
_ اگه بزارید میشم
" من نمیخوام بهترین دوستم جلو چشمام خودشو بکشه "
لبخند زد و از رو میز بلند شد
_ هر چند دلم نمیخواد ولی مجبورم برم...
" درسته برو رفیق شب خوبی با زنت داشته باشی "
چشمکی بهش زد که دازای چشماشو تو کاسه چرخوند و با خنده‌ گفت
_ چه زنی...یه ازدواج فرمالیته ست
" یعنی اصلا بهش دست نزدی؟ "
_ خب...شب عروسی؟!
با هم خندیدن و بعد از خدافظی سوار ماشین شد و پاشو رو پدال گاز فشرد و حرکت کرد.
..................................................
ساعت دو بامداد بود. وارد مافیا شد و کش قوسی به بدنش داد و سمت اتاقش رفتو درو باز کرد و کتش رو روی تخت انداخت که لویی از حموم بیرون اومد با حوله ای که فقط نصف تنشو گرفته.
" چه عجب من تورو دیدم "
_ بهتره بحث نکنی...اصلا حوصله ندارم
" ولی ما با هم ازدواج کردیم...چرا من نباید بدونم تو کجا میریو نمیری؟ همین مونده بود اون چویای بی سرو پا به من حرف بزنه "
دازای کراواتش رو در آورد و دکمه هاشو باز کردو کمی شراب توی لیوان ریخت که با شنیدن اسم چویا اخماش باز شد
_ اون برگشته؟
" معلومه...میاد به من میگه که چطور میتونی از شوهرت خبر نداشته باشی...منظورش ما بودیم میفهمی؟ من کی توام؟ "
لباساشو پوشید و حوله رو روی سرش انداخت و با ظاهری شاکی رو تخت نشست
دازای لیوانش رو به لبش رسوند و کمی ازش رو نوشید و با بیخیالی و قیافه ای تمسخر آمیز بهش نگاه کرد و پوزخند زد
_ دلیلی نمیبینم بهت بگم کجا میرم...تو هیچکس من نیستی فقط یه برگه مسخره ست که میگه ما باهمیم...ولی فقط یه برگه ست انقدر خودتو دست بالا نگیر
" پس چرا با من ازدواج کردی؟ تو دوسم داشتی "
_ خوبه داری میگی داشتم...لویی من دوست داشتم ولی حالا؟ میدونی حالا که فکر میکنم هیچوقت من عشقو تجربه نکردم...چطوریه؟
شرابشو نوشید و لویی زبونش قفل شد. دازای با خنده گفت
_ دیدی؟ تو هم نمیدونی چون تجربه نکردی...ازدواج ما از رو عشق نیست...از رو اجباره
لیوان خالی رو روی میز کنار تخت گذاشت و بلند شد
" فکر میکنی عاشق چویایی؟ "
_ لویی من فقط ظاهر و موقعیت خوبی دارم...پول دارم جایگاه بالا دارم حتی احترام ترس همه اینا رو من دارم...شده کسی بخاطر خودم منو بخواد؟ چویا تورو ترجیح داد چرا؟ چون میدونست من از همه چی محروم میشم این برای من مهم نبود اما برای اون مهم بود...تو چی؟ بنظرت من اگه یه آدم معمولی بودم میومدی سمتم؟ به هیچ وج
لویی سرشو پایین انداخت و آروم گفت
" عاشق من شو...من زنتم...قراره من مادر بچه ی تو باشم "
_ بچه ای در کار نیست
از اتاق بیرون رفت و لویی مشت محکمی رو تخت زد و با حرص حوله رو روی زمین پرت کرد
" اون چی داره که من ندارم...لعنتی چی داری چویا من میفهمم...میفهمم هنوزم دنبالشی ولی اون دیگه متاهله عمرا اگه بزارم...من رئیسو پشتم دارم "
................................................
وارد دفترش شد و چویا رو دید که رو صندلی خوابش برده. اخم کرد و درو از قصد محکم بست که چویا پلک هاش لرزید و نیمه بیدار چشماشو باز کرد و به محض دیدن دازای خودشو جمع جور کرد و دستی به صورتش کشید
_ اینجا چیکار میکنی؟ فکر کنم گفتم تا زمانی که نخوام حق نداری بیای اینجا
+ ولی کار مهمی باهات داشتم
_ واسم کار مهمت سر سوزن اهمیتی نداره...برو بیرون
سر صندلی خودش نشست که چویا بلند شد و درو باز کردو دوباره محکم بست و با حرص گفت
+ دیگه هر چی مراعات کردم بسه حالا نوبت منه دازای اوساموی بزرگ...به حرفم گوش میدی خوبم گوش میدی من واسه تفریح نیومدم ور دل تو بشینم
_______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۷)

ابلیس

بهار بدون تو

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

خانه ای در کنار میدان نبرد پارت ۲

[•] عمارت عشق [•] part:  19دازای نگاهش کمی نرم شد... این مدت...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط