{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤

پارت ۴ | «صبحانه‌ای که تبدیل به جنگ شد» 🥞😂

صبح روز بعد...

ساعت هشت صبح بود.

جین با کلی ذوق صبحانه را آماده کرده بود؛ پنکیک، میوه، تخم‌مرغ و چند مدل خوراکی دیگر روی میز چیده شده بود.

همه دور میز نشسته بودند.

فقط یک نفر غایب بود.

جونگ‌کوک با اخم به ساعت نگاه کرد.

— این دختر هنوز خوابه؟

تهیونگ در حالی که آبمیوه می‌خورد گفت:

— احتمالاً هنوز خوابه.

جین با خونسردی گفت:

— دیشب دیر خوابید. بذارین بیشتر استراحت کنه.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

همان لحظه صدای قدم‌هایی از پله‌ها آمد.

جیا با موهای کاملاً به‌هم‌ریخته و چشم‌های نیمه‌باز وارد سالن شد.

چند ثانیه به میز نگاه کرد.

بعد مستقیم به جین گفت:

— صبحانه آماده‌ست؟ 🥱

جین لبخند زد.

— برای تو آماده کردم.

جیا فوراً سرحال شد.

— جین، از امروز رسماً عضو موردعلاقه‌ی منی.

جین با افتخار به بقیه نگاه کرد.

— شنیدین؟

یونگی گفت:

— پنج دقیقه دیگه نظرت عوض می‌شه.

جیا نشست.

اول یک پنکیک برداشت.

بعد یکی دیگر.

بعد یکی دیگر.

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

— تو همیشه این‌قدر می‌خوری؟

جیا در حالی که مشغول خوردن بود، خیلی عادی گفت:

— وقتی غذا خوب باشه، بله.

تهیونگ خندید.

— جونگ‌کوک، فکر کنم هزینه‌ی غذای خونه از امروز دو برابر می‌شه.

جیا فوراً گفت:

— سه برابر.

همه زدند زیر خنده.

جونگ‌کوک دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.

— چرا خودم دیشب گفتم بیاد توی اتاق؟

نامجون گفت:

— چون نمی‌خواستی روی مبل بخوابه.

— اشتباه کردم.

جیا خیلی جدی سر تکان داد.

— قبول دارم.

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

— تو چرا خوشحالی؟

— چون اتاقم خیلی خوبه.

تهیونگ خندید.

بعد بشقاب میوه را به سمت جیا هل داد.

— اینا رو هم امتحان کن.

جیا یکی از تکه‌های میوه را برداشت و گفت:

— ممنون.

تهیونگ لبخند زد.

— خواهش می‌کنم.

جیا چند لحظه به او نگاه کرد و بعد گفت:

— تو هم خیلی خوبی.

تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.

— بالاخره یکی قدر منو فهمید!

جین با خنده گفت:

— زود ذوق نکن. هنوز اول صبحه.

تهیونگ رو به جیا کرد.

— حداقل من نفر دومم؟

جیا کمی فکر کرد.

— نه.

تهیونگ با تعجب گفت:

— پس کی اوله؟

جیا بدون مکث به پنکیک اشاره کرد.

— پنکیک.

همه دوباره خندیدند.

تهیونگ با ناباوری گفت:

— من حتی از پنکیک هم باختم؟!

جیا خیلی جدی سر تکان داد.

— آره. رقابت سختی بود.

جونگ‌کوک برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.

جیا متوجه شد و فوراً به او نگاه کرد.

— بالاخره خندیدی!

جونگ‌کوک سریع حالت صورتش را جدی کرد.

— نخندیدم.

جیا با شیطنت گفت:

— دیدم!

جیمین خندید.

— جیا، تو خیلی راحت با جونگ‌کوک حرف می‌زنی.

جیا شانه بالا انداخت.

— خب، مگه قراره ازش بترسم؟

جونگ‌کوک چند لحظه نگاهش کرد.

بعد گفت:

— نه.

و دوباره مشغول خوردن صبحانه شد.

اما همان چند دقیقه کافی بود تا همه بفهمند:

جیا دیگر مثل یک مهمان رفتار نمی‌کرد.

انگار از همان صبح اول، خودش را یکی از اعضای این خانه می‌دانست.

و عجیب‌تر اینکه...

هیچ‌کدامشان هم واقعاً با این موضوع مشکلی نداشتند. 🖤
دیدگاه ها (۴)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۵ | «اولین دردسر جیا» 😂 ب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۳ | «اتاقی که مال جیا شد»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۲ | «مهمان ناخوانده‌تر» ج...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۳ | «فقط یه چیز می‌خریم!»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲ | «همون آدم قبل...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۵ | «انگار همیشه ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۰ | «صبحِ شلوغ» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۶ | «هدفِ نقشه» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۰ | «عکس دسته‌جمعی» 📸😂 شب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط