MY LOVE
p3
ویو جیمین:
از اتاق بیرون اومدم
رفتم طبقه پایین
دوست دختر قبلیم پایین بود.. اون هرزه بود.. هرروز میرفتم از زیر پسرای مختلف میاوردمش بیرون
چسبید به بازوم و خیلی لوس گفت
^ددیی جونم سلاممم دلت بلام «برام» تنگ نشده بود؟
_اینجا چه غلطی میکنی هرزه؟ صدبار گفتم و نمیخواستم دوست دخترم باشی با اجبار بود چرا نفهمی؟ الانم بهم زدیم... گمشو بیرون *عربده*
^عهه نوموخوام بلمممم «برم»
شروع کرد مالیدن خودش بهم... با یه لگد دورش کردم
_این عوضیو ببرید *داد*
&چشم... چیکارش کنیم قربان؟
_چمیدونم.. هرکار دوست داشتین بکنین
&چشم
^هیینننن ددی خیلی بدجنسی
ویو ات:
اول رفتم دوش گرفتم.. مسکن خوردم.. لباسامو پوشیدم و شورع کردم مرتب کردن
وانیلا «خودم» ویو:
دختر ملحفه خونی تخت رو شست.. ملحفه جدید انداخت.. اون اتاق نبود.. خونه بود! خیلی سخت کار کرد
تو کل یک ساعت تمام اونجارو تمیز کرد.
ویو ات:
خیلی خسته بودم...
نشستم رو صندلی استراحت کنم که همون موقع جیمین وارد شد
_ مادام به چه حقی نشستی؟ «پسرم؟🗿»
ب.بخدا یک ثانیه نشده نشستم
_پرنسس برو پایین پیش بقیه خدمتکارا.. غذا درست کن
اما خیلی خستم
_به من ربطی نداره پرنسس
چرا عاشقانه باهام حرف میزنی ولی بهم دستور میدی؟
_گمشو پایین بیبی
چشم
خسته از پله ها پایین میرفتم
دوباره همه نگام مبکردن ولی عجیب تر
واقعا رو مخم بود
آجوما تو دیگه چرا اینطوری نگام میکنی *کلافه*
×دخترم چرا گردنت کبوده؟
اها.. کار جیمین بود
×یعنی...؟
اوهوم.. خودم نمیخواستم بهم تجاوز کرد *بغض*
×الهی بمیرم.. درد که نداری؟
ن.نه قرص خوردم
بهم گفت بیام غذا درست کنم
×برو دستاتو بشور بیا
_لازم نیست... ات به یه مهمونی دعوت شدیم... برای مافیاها... برو اماده شو میریم.. لباسایی که باید بپوشی روی تخت تو اتاق خودته
چشم
آروم وارد اتاقم شدم... همون اتاق زشت و سیاه «سیاه به این قشنگی»
وانیلا ویو:
دختر لباسو از روی تخت برداشت
دامن کوتاه و سیاهشو پوشید... تاپ مجلسی سفید و زیباشو پوشید...کت جین و مجلسی مشکیشو پوشید.. کفشای پاشنه بلند سیاه رو پاش کرد
اون یه فرشته بود
موهاش رو باز گذاشت ... موج دارشون کرد.. سنجاق سفید و مرواریدی زیباشو گذاشت.. یه آرایش ملیحی کرد و کیفشو برداشت و به طبقه پایین رفت
ویو جیمین:
اون دختر زیبا بود
موهاش
صورتش
بدنش
همه چیش بی نقص بود
با دیدنش قلبم به تپش افتاد
احساس عشق بهش داشتم... نه نه من دوستش ندارم
میخواستم اذیتش کنم
_همه چیت عالیه ولی موهات افتضاحه
با این که موهاش عالی شده بود.. ولی برای اذیت کردنش ازش ایراد گرفتم
چی؟ خوبه که
_دوتا بباف
اگه بخوام ببافم دیر میشه *نیشخند*
_هووفف.. خب بیا بریم
دستای کوچولوشو گرفتم و سوار ون شدیم
_اونجا ددی صدام کن
ویو جیمین:
از اتاق بیرون اومدم
رفتم طبقه پایین
دوست دختر قبلیم پایین بود.. اون هرزه بود.. هرروز میرفتم از زیر پسرای مختلف میاوردمش بیرون
چسبید به بازوم و خیلی لوس گفت
^ددیی جونم سلاممم دلت بلام «برام» تنگ نشده بود؟
_اینجا چه غلطی میکنی هرزه؟ صدبار گفتم و نمیخواستم دوست دخترم باشی با اجبار بود چرا نفهمی؟ الانم بهم زدیم... گمشو بیرون *عربده*
^عهه نوموخوام بلمممم «برم»
شروع کرد مالیدن خودش بهم... با یه لگد دورش کردم
_این عوضیو ببرید *داد*
&چشم... چیکارش کنیم قربان؟
_چمیدونم.. هرکار دوست داشتین بکنین
&چشم
^هیینننن ددی خیلی بدجنسی
ویو ات:
اول رفتم دوش گرفتم.. مسکن خوردم.. لباسامو پوشیدم و شورع کردم مرتب کردن
وانیلا «خودم» ویو:
دختر ملحفه خونی تخت رو شست.. ملحفه جدید انداخت.. اون اتاق نبود.. خونه بود! خیلی سخت کار کرد
تو کل یک ساعت تمام اونجارو تمیز کرد.
ویو ات:
خیلی خسته بودم...
نشستم رو صندلی استراحت کنم که همون موقع جیمین وارد شد
_ مادام به چه حقی نشستی؟ «پسرم؟🗿»
ب.بخدا یک ثانیه نشده نشستم
_پرنسس برو پایین پیش بقیه خدمتکارا.. غذا درست کن
اما خیلی خستم
_به من ربطی نداره پرنسس
چرا عاشقانه باهام حرف میزنی ولی بهم دستور میدی؟
_گمشو پایین بیبی
چشم
خسته از پله ها پایین میرفتم
دوباره همه نگام مبکردن ولی عجیب تر
واقعا رو مخم بود
آجوما تو دیگه چرا اینطوری نگام میکنی *کلافه*
×دخترم چرا گردنت کبوده؟
اها.. کار جیمین بود
×یعنی...؟
اوهوم.. خودم نمیخواستم بهم تجاوز کرد *بغض*
×الهی بمیرم.. درد که نداری؟
ن.نه قرص خوردم
بهم گفت بیام غذا درست کنم
×برو دستاتو بشور بیا
_لازم نیست... ات به یه مهمونی دعوت شدیم... برای مافیاها... برو اماده شو میریم.. لباسایی که باید بپوشی روی تخت تو اتاق خودته
چشم
آروم وارد اتاقم شدم... همون اتاق زشت و سیاه «سیاه به این قشنگی»
وانیلا ویو:
دختر لباسو از روی تخت برداشت
دامن کوتاه و سیاهشو پوشید... تاپ مجلسی سفید و زیباشو پوشید...کت جین و مجلسی مشکیشو پوشید.. کفشای پاشنه بلند سیاه رو پاش کرد
اون یه فرشته بود
موهاش رو باز گذاشت ... موج دارشون کرد.. سنجاق سفید و مرواریدی زیباشو گذاشت.. یه آرایش ملیحی کرد و کیفشو برداشت و به طبقه پایین رفت
ویو جیمین:
اون دختر زیبا بود
موهاش
صورتش
بدنش
همه چیش بی نقص بود
با دیدنش قلبم به تپش افتاد
احساس عشق بهش داشتم... نه نه من دوستش ندارم
میخواستم اذیتش کنم
_همه چیت عالیه ولی موهات افتضاحه
با این که موهاش عالی شده بود.. ولی برای اذیت کردنش ازش ایراد گرفتم
چی؟ خوبه که
_دوتا بباف
اگه بخوام ببافم دیر میشه *نیشخند*
_هووفف.. خب بیا بریم
دستای کوچولوشو گرفتم و سوار ون شدیم
_اونجا ددی صدام کن
- ۱۳.۳k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط