وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p26
وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p26
ویو ات
رسیده بودیم عمارت خیلی خسته بودم و میدونستم که هیونجین هم خسته س پس بهش گفتم بده بالا خودمبا کمک بادیگارد ا وسایلارو میارن بالا
ویو بعد رفتن هیونجین
ا.ت . هی یوجین پاشو
~ چیه چی شده
ا.ت پاشو از ماشین بیا بیرون میخوان ماشینو ببرن
یوجین باشه اومدم
ویو راوی
هر دو رفتن داخل یوجین هم رفت اتاقی که مین دا بهش گفته بود خود مین دا هم رفت اتاق مشترکشون
ویو ات. یوجین رو گفتم بده اتاق مهمان خودمم رفتم اتاق تا یه دوش بگیرم بعد ببینم میخوایم چی کار کنیم
از تو اتاق صدای آب میومد
فهمیدم هیونجین رفته حموم منم رفتم چند تا لباس از امدم برداشتم اومدم بیرون روی تخت دراز کشیدم
ویو ۱۰ مین بعد هیونجین
بعد ۱ ساعت رانندگی خیلی خسته شده بودم دلم ات رو میخواست اما الان در موقعیت حساسیه باید تحمل میکردم رفتم یه ۲۰ مین دوش گرفتم اومدم بیرون ات رو تخت دراز کشیده بود با دیدنش رو تخت تحریک شدم اما جلوی خودم گرفتم در حموم بستم که فهمیدم خواب نبوده ( هیونجین با یه حوله دور کمرش اومده بیرون ) وقتی که منو دید جلو چشم هاشو گرفت و گفت حدقل کامل لباس و بپوش از کارش خندم گرفت انگار نه انگار که منو بدون... دیده بود
ادمین: 🙄
میخواستم اذیت ش کنم پس رفتم نزدیک تر و روش خیمه زدم و
ویو ات
وقتی هیونجین رو دیدیم خیلی شکل شدم بعد اون شب دیگه اینطوری ندیده بودنش البطه غیر وقت هایی که پیش هم میخوابیم
ا.ت : مکالمه بالا *
ا.ت د داری چیکار میکنی هیونجین چته
$ یهو دلم دوباره خواست
ا.ت : اگه صدامونو بشنوه چی ( اشاره به یوجین )
دستش و دراز کرد فک کردم میخواد یه کاری کنه چشم ها بستم بعد یهو حس کردم دیگه نیست چشم هام و باز کردم صبر کن چی
ویو راوی هیون جین میخواست سر به سر
ا.ت بزاره برا همین خم شد و گوشی ش رو از بالای سر ات برداشت و از روی ات پاشد
ویو دوباره ات
یه بالشت برداشتم و به سمتش پرتاب کردم
ا.ت : خیلی بیشعوری هیونجین ( شرمنده عزیزان فیکه🥶)
$ داشتی به چی فک میکردی؟
ا.ت چ.... چی ...به .هیچی
$ ها جون عمت
بعدش جنگ بالشتی شروع شد
فلش به ۲۰ مین بعد
هر دو شون خسته شده بودن و خسته افتادن رو تخت
ا.ت : امروز میخوای چیکار کنی .. نفس نفس ..
$ امروز میخوایم بریم دریا
ا.ت چی دریا خیلی وقته دریا نرفتم تاک ی میخوایم بمونیم ؟
$: اوم ۲ روز خوبه؟
ات. اره خوبه کی راه میوفتیم؟
$: بعد ناهار الانم من می رم شرکت یه سری کار هارو انجام میدم واسه امنیت بیشتر هم میگم چند نفر جلو جلو برن
ا.ت خوبه آها راستی رفتی پایین به یوجین بگو که بده همون جایی که میخواد ما نیستیم
$ باشه میفرستم ش
تو ام برو استراحت کن و لوازم رو ببند واسه لباس هم تو راه میخریم
ا.ت باشه ممنون هیون
ویو هیونجین
ا.ت رفت حموم منم رفتم پایین
یوجین رو مبل دراز کشیده بود
و سرش تو گوشی بود وقتی منو دید اومد سمتم
~ ام خب نظرت چیه یکمبا هم بیشتر آشنا شیم ها؟ ( عشوه)
$ میخوای بعد اینجا کجا بری.. سرد..
~ منظورت چیه من همینجا جام اوکیه
$ باشه ما قراره ظهر بریم جایی تا شنبه برنمیگردیم تو هم نخورده ای هست بخور
~ ددی نظرت چیه با هم بریم؟
میتونمبهت کمک کنم ..عشوه
$ خفه شو گمشو اتاق مهمون
~ امافک نمیکنی جای من نباید اونجا باشه ها.. لبخنده مسخره..
$ موندم چرا ا.ت قبول کرد تو بیای اینجا
~ ددی میشه بیام اتاقتو ببینم؟
$: * اول سیلی میزنه تو گوش یوجین
بعد میگه دفعه آخر باشه اون کلمه رو جلوی ا.ت و من میزنی فهمیدی هرزه خانم حالا گم شو برو از جلو چشم گم شو * رفت
اه لعنتی اصعابتو خورد میکنه
ویو راوی
هیونجین میره شرکت کار های لازم رو انجام میده و ساعت ۱۲ برمیگرده عمارت
ویو ات
رفتم یه دوش ۳۰ ساعته گرفتم و اومدم بیرون از بیرون صدا دعوا شنفته میشد موندم چرا باید پدر بزرگ اونو هنوزم نوه خودش بدونه
تقریبا ساعت ۱۰ بود وقتی از حموم اومدم بیرون اون دختره یوجین نبود و هیونجین هم شرکت بود و خب خدمت کار ها هم دیشب رفتن مرخصی و از اونجایی که باید غذا میخوردیم اومدم غذا ساده درست کردم ۱ و۳۰ ساعت طول کشید غذا آماده بود ظرفها رو چیدم رو میر و منتظر هیونجین بودم که ...
ویو بعد غذا
ویو ات
رسیده بودیم عمارت خیلی خسته بودم و میدونستم که هیونجین هم خسته س پس بهش گفتم بده بالا خودمبا کمک بادیگارد ا وسایلارو میارن بالا
ویو بعد رفتن هیونجین
ا.ت . هی یوجین پاشو
~ چیه چی شده
ا.ت پاشو از ماشین بیا بیرون میخوان ماشینو ببرن
یوجین باشه اومدم
ویو راوی
هر دو رفتن داخل یوجین هم رفت اتاقی که مین دا بهش گفته بود خود مین دا هم رفت اتاق مشترکشون
ویو ات. یوجین رو گفتم بده اتاق مهمان خودمم رفتم اتاق تا یه دوش بگیرم بعد ببینم میخوایم چی کار کنیم
از تو اتاق صدای آب میومد
فهمیدم هیونجین رفته حموم منم رفتم چند تا لباس از امدم برداشتم اومدم بیرون روی تخت دراز کشیدم
ویو ۱۰ مین بعد هیونجین
بعد ۱ ساعت رانندگی خیلی خسته شده بودم دلم ات رو میخواست اما الان در موقعیت حساسیه باید تحمل میکردم رفتم یه ۲۰ مین دوش گرفتم اومدم بیرون ات رو تخت دراز کشیده بود با دیدنش رو تخت تحریک شدم اما جلوی خودم گرفتم در حموم بستم که فهمیدم خواب نبوده ( هیونجین با یه حوله دور کمرش اومده بیرون ) وقتی که منو دید جلو چشم هاشو گرفت و گفت حدقل کامل لباس و بپوش از کارش خندم گرفت انگار نه انگار که منو بدون... دیده بود
ادمین: 🙄
میخواستم اذیت ش کنم پس رفتم نزدیک تر و روش خیمه زدم و
ویو ات
وقتی هیونجین رو دیدیم خیلی شکل شدم بعد اون شب دیگه اینطوری ندیده بودنش البطه غیر وقت هایی که پیش هم میخوابیم
ا.ت : مکالمه بالا *
ا.ت د داری چیکار میکنی هیونجین چته
$ یهو دلم دوباره خواست
ا.ت : اگه صدامونو بشنوه چی ( اشاره به یوجین )
دستش و دراز کرد فک کردم میخواد یه کاری کنه چشم ها بستم بعد یهو حس کردم دیگه نیست چشم هام و باز کردم صبر کن چی
ویو راوی هیون جین میخواست سر به سر
ا.ت بزاره برا همین خم شد و گوشی ش رو از بالای سر ات برداشت و از روی ات پاشد
ویو دوباره ات
یه بالشت برداشتم و به سمتش پرتاب کردم
ا.ت : خیلی بیشعوری هیونجین ( شرمنده عزیزان فیکه🥶)
$ داشتی به چی فک میکردی؟
ا.ت چ.... چی ...به .هیچی
$ ها جون عمت
بعدش جنگ بالشتی شروع شد
فلش به ۲۰ مین بعد
هر دو شون خسته شده بودن و خسته افتادن رو تخت
ا.ت : امروز میخوای چیکار کنی .. نفس نفس ..
$ امروز میخوایم بریم دریا
ا.ت چی دریا خیلی وقته دریا نرفتم تاک ی میخوایم بمونیم ؟
$: اوم ۲ روز خوبه؟
ات. اره خوبه کی راه میوفتیم؟
$: بعد ناهار الانم من می رم شرکت یه سری کار هارو انجام میدم واسه امنیت بیشتر هم میگم چند نفر جلو جلو برن
ا.ت خوبه آها راستی رفتی پایین به یوجین بگو که بده همون جایی که میخواد ما نیستیم
$ باشه میفرستم ش
تو ام برو استراحت کن و لوازم رو ببند واسه لباس هم تو راه میخریم
ا.ت باشه ممنون هیون
ویو هیونجین
ا.ت رفت حموم منم رفتم پایین
یوجین رو مبل دراز کشیده بود
و سرش تو گوشی بود وقتی منو دید اومد سمتم
~ ام خب نظرت چیه یکمبا هم بیشتر آشنا شیم ها؟ ( عشوه)
$ میخوای بعد اینجا کجا بری.. سرد..
~ منظورت چیه من همینجا جام اوکیه
$ باشه ما قراره ظهر بریم جایی تا شنبه برنمیگردیم تو هم نخورده ای هست بخور
~ ددی نظرت چیه با هم بریم؟
میتونمبهت کمک کنم ..عشوه
$ خفه شو گمشو اتاق مهمون
~ امافک نمیکنی جای من نباید اونجا باشه ها.. لبخنده مسخره..
$ موندم چرا ا.ت قبول کرد تو بیای اینجا
~ ددی میشه بیام اتاقتو ببینم؟
$: * اول سیلی میزنه تو گوش یوجین
بعد میگه دفعه آخر باشه اون کلمه رو جلوی ا.ت و من میزنی فهمیدی هرزه خانم حالا گم شو برو از جلو چشم گم شو * رفت
اه لعنتی اصعابتو خورد میکنه
ویو راوی
هیونجین میره شرکت کار های لازم رو انجام میده و ساعت ۱۲ برمیگرده عمارت
ویو ات
رفتم یه دوش ۳۰ ساعته گرفتم و اومدم بیرون از بیرون صدا دعوا شنفته میشد موندم چرا باید پدر بزرگ اونو هنوزم نوه خودش بدونه
تقریبا ساعت ۱۰ بود وقتی از حموم اومدم بیرون اون دختره یوجین نبود و هیونجین هم شرکت بود و خب خدمت کار ها هم دیشب رفتن مرخصی و از اونجایی که باید غذا میخوردیم اومدم غذا ساده درست کردم ۱ و۳۰ ساعت طول کشید غذا آماده بود ظرفها رو چیدم رو میر و منتظر هیونجین بودم که ...
ویو بعد غذا
- ۶۴۸
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط