رمان گناهکار قسمت هفتم (557 )
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
در کم کنی که چرا این کارا رو انجام دادم بدون هیچ حرف اضافه ای فقط میخوام بهم بگی دو راه پیش رومون هست یا همین جوری که هستم قبولم میکنی و باهام میمونی یا اگرم نمی تونی با من و گذشتم و کارایی که انجام دادم کنار بیای میتونی بری و پشت سرتم نگاه نکنی فقط وقتی رفتی بدون من بازم سر حرفم هستم و دیگه نمیخوام به همون آرشام سابق برگردم گرچه دیگه امیدی ندارم ولی اگه زندگیم به دو روز ختم بشه میخوام توی این دو روز جوری زندگی کنم که آزاد باشم به دور از گناهانی که تا به الان مرتکب شدم. می خوام فراموش کنم روی کمکت حساب کرده بودم ولی تو هم حق داری که برای آیندت تصمیم بگیری مطمئنا زندگی در کنار مردی مثل من که همه چیزش رو حتی هویتش رو باخته آسون نیست تصمیمت هر چی که باشه قبول می کنم.
. این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (www.98ia.com) ساخته و منتشر شده است ...
دلارام
نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم خودمم تردید داشتم اما نتونستم ساکت بمونم.
ولی من نمی تونم با این مسایل کنار بیام
با همون اخمی که روی صورتش بود سرش رو تکون داد از آتیش فاصله گرفت و به تنه ی یکی از درختا تکیه داد.
حقیقت رو بهش نگفتم من هیچ وقت نمی تونم نسبت به آرشام بی تفاوت باشم حتی اگه بخوامم نمی تونم قلیم این اجازه رو بهم نمی داد. از کارایی که کرده پشیمون نیست و فقط احساس گناه میکنه از این بابت نگران بودم اگه الان احساس پشیمونی نکنه، چه تضمینی وجود داره که در آینده بازم تصمیم به انجام چنین کارایی نگیره؟ نگران بودم نگران آینده آینده ای که برام مهم بود.
از جانب آرشام مطمئن نبودم اینکه احساساتمون متقابله؟ چه چیزی قراره توی زندگی ضامن خوشبختیمون بشه؟ می که بمون تا آرامش بگیرم تا بتونم به کمکت گذشتم رو فراموش کنم ولی به بار نمیشه بگه میخوامت چون دوستت دارم باهات می مونم چون قلبم به عشق توئه که توی سینم می تپه آخه این مرد تا چه حد مغروره ؟
شاید این جوری فرجی شد. با این کارم میخوام به هر دومون کمک کنم
توی خودش بود آروم بلند شدم بدون هیچ سر و صدایی رفتم پشت کلیه پشت دیوار چوبی کلیه ایستادم و بدون اینکه دیده بشم، به آرشام نگاه کردم.
وای که اینجا چقدر تاریکه علاوه بر اون سردمم شده بود. شاید از روی استرس ولی هوا هم خیلی سرد بود. بارون قطره قطره شروع به باریدن کرد.
تا چند دقیقه که اصلا حواسش به اطراف نبود به خودش اومد و از درخت فاصله گرفت رفت سمت آتیش و خاموشش کرد. حتما فکر کرده برگشتم توی کلیه آتیش رو که خاموش کرد کاملا اطرافم تاریک شد. نور شمع از پنجره توی صورتم می افتاد و به کمک اونا می تونستم متوجه اطراقم باشم از همون جا زیر نظر داشتمش
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
در کم کنی که چرا این کارا رو انجام دادم بدون هیچ حرف اضافه ای فقط میخوام بهم بگی دو راه پیش رومون هست یا همین جوری که هستم قبولم میکنی و باهام میمونی یا اگرم نمی تونی با من و گذشتم و کارایی که انجام دادم کنار بیای میتونی بری و پشت سرتم نگاه نکنی فقط وقتی رفتی بدون من بازم سر حرفم هستم و دیگه نمیخوام به همون آرشام سابق برگردم گرچه دیگه امیدی ندارم ولی اگه زندگیم به دو روز ختم بشه میخوام توی این دو روز جوری زندگی کنم که آزاد باشم به دور از گناهانی که تا به الان مرتکب شدم. می خوام فراموش کنم روی کمکت حساب کرده بودم ولی تو هم حق داری که برای آیندت تصمیم بگیری مطمئنا زندگی در کنار مردی مثل من که همه چیزش رو حتی هویتش رو باخته آسون نیست تصمیمت هر چی که باشه قبول می کنم.
. این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (www.98ia.com) ساخته و منتشر شده است ...
دلارام
نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم خودمم تردید داشتم اما نتونستم ساکت بمونم.
ولی من نمی تونم با این مسایل کنار بیام
با همون اخمی که روی صورتش بود سرش رو تکون داد از آتیش فاصله گرفت و به تنه ی یکی از درختا تکیه داد.
حقیقت رو بهش نگفتم من هیچ وقت نمی تونم نسبت به آرشام بی تفاوت باشم حتی اگه بخوامم نمی تونم قلیم این اجازه رو بهم نمی داد. از کارایی که کرده پشیمون نیست و فقط احساس گناه میکنه از این بابت نگران بودم اگه الان احساس پشیمونی نکنه، چه تضمینی وجود داره که در آینده بازم تصمیم به انجام چنین کارایی نگیره؟ نگران بودم نگران آینده آینده ای که برام مهم بود.
از جانب آرشام مطمئن نبودم اینکه احساساتمون متقابله؟ چه چیزی قراره توی زندگی ضامن خوشبختیمون بشه؟ می که بمون تا آرامش بگیرم تا بتونم به کمکت گذشتم رو فراموش کنم ولی به بار نمیشه بگه میخوامت چون دوستت دارم باهات می مونم چون قلبم به عشق توئه که توی سینم می تپه آخه این مرد تا چه حد مغروره ؟
شاید این جوری فرجی شد. با این کارم میخوام به هر دومون کمک کنم
توی خودش بود آروم بلند شدم بدون هیچ سر و صدایی رفتم پشت کلیه پشت دیوار چوبی کلیه ایستادم و بدون اینکه دیده بشم، به آرشام نگاه کردم.
وای که اینجا چقدر تاریکه علاوه بر اون سردمم شده بود. شاید از روی استرس ولی هوا هم خیلی سرد بود. بارون قطره قطره شروع به باریدن کرد.
تا چند دقیقه که اصلا حواسش به اطراف نبود به خودش اومد و از درخت فاصله گرفت رفت سمت آتیش و خاموشش کرد. حتما فکر کرده برگشتم توی کلیه آتیش رو که خاموش کرد کاملا اطرافم تاریک شد. نور شمع از پنجره توی صورتم می افتاد و به کمک اونا می تونستم متوجه اطراقم باشم از همون جا زیر نظر داشتمش
- ۱.۵k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط