my little monster 3
اونم دیگه چیزی نگفت. توی سکوت لباس عوض کردم. ولی حس عجیبی داشتم... حس اینکه اون شب قراره یه چیز تازه شروع بشه، یه بازی خطرناکتر از همیشه..
بردن
واسه من یه کلمهی دردناکه ولی همزمان خوشاینده.
هر کاری که پا میذارم توش، باید موفق شم؛ چه تو مدرسه باشه، چه کلاس ورزشی، زبان یا فرهنگ و هزار تا کار بیخود که قبلاً انجام میدادم. مهمترینش هم مافیا بود. همه کسایی که تو این پیستن منو میشناسن، حتی الان که وکیل شدم، هنوز ازم میترسن. البته اگه از اون چندتا آدم پررو مثل مارکو و اینا بگذریم.
گذشتهی من واسه همه جالبه: پدر و مادرم کین و چرا؟ وقتی جزو یکی بزرگ ترین باند مافیایی کره بودم، چطوری تصمیم گرفتم وکیل شم، همه ثروتمو ول کنم و تو یه خونهی معمولی زندگی کنم؟
خودم هم نمیدونم ولی میدونم دیگه هیچ وقت نمیخوام وارد اون دنیای کشت و کشتار شم.
صدای لیزا منو از فکر بیرون کشید:
«هانیجو، چرا اونجا وایستادی؟ زود بیا ماشین رو با مکس آماده کنیم.»
منم سریع گفتم: «آه... آها، دارم میام.»
ماشینو آماده کردیم، البته بیشتر مکس کار میکرد و من فقط نظر میدادم. همه چیزو حساب کرده بودم. آماندا که یکی از برگزارکنندهها بود، نقشهی مسیر رو بهم داد و شروع کرد به نصیحتهای قدیمی و مزخرف که من اصلاً نیاز نداشتم. بعد از دو دقیقه دیگه حوصلهم سر رفت و گفتم:
«آماندا، میدونم همهشو، بزار برم دیگه.»
با عصبانیت گفت: «هانی! (بچهها بهم میگن هانی) خفه شو و گوش کن، از اول میگم.»
وای نه دوباره... منم کلافه شدم، سرم گذاشتم روی میز و به لیزا و مکس که داشتن گند میزدن به ماشینم نگاه کردم. یهو دست آماندا جلوی صورتم تکون خورد و گفت:
« خودتو مرده فرض کن اگه به حرفام گوش نکردی.»
سرمو برداشتم، تبلتی که نقشه بود درآوردم و شروع کردم توضیح دادن:
«اول از همه، حریفم امسال سه تا هستن و شوخی بردار نیستن. همهشون حرفهای ان ولی باید بیشتر مراقب تایگر باشم چون تو هر مسابقهای که شرکت کرده، حریفش سالم نمونده.
راستی مسیر مسابقه رو بگم: اول مسیر صافه و باید تا میتونی گاز بدی، بعد پیچ دوم مشخص میکنه کدوم دو ماشین جلو هستن و کدوم پشت سرشون. اگه عقب افتادم نباید سقوط کنم، باید هر طور شده سبقت بگیرم.
بعد یه چهارراه بزرگ هست که یکی از ماشینهای ضعیفتر از مسابقه خارج میشه. بعدش مسیر میرسه به کوهستان، وحشتناکترین و باحالترین قسمت. اگه عقب نکشی یا میمیری یا میبری.
آخرش هم یه دو راهی هست که توش حریفها ممکنه جدا بشن و حالا مسیر دست خودمه. هدف فقط رد شدن از خط پایانِ.»
آماندا که انگار معلمی بود که نتونسته دانشآموزشو تنبیه کنه، گفت:
«بد نبود.»
بردن
واسه من یه کلمهی دردناکه ولی همزمان خوشاینده.
هر کاری که پا میذارم توش، باید موفق شم؛ چه تو مدرسه باشه، چه کلاس ورزشی، زبان یا فرهنگ و هزار تا کار بیخود که قبلاً انجام میدادم. مهمترینش هم مافیا بود. همه کسایی که تو این پیستن منو میشناسن، حتی الان که وکیل شدم، هنوز ازم میترسن. البته اگه از اون چندتا آدم پررو مثل مارکو و اینا بگذریم.
گذشتهی من واسه همه جالبه: پدر و مادرم کین و چرا؟ وقتی جزو یکی بزرگ ترین باند مافیایی کره بودم، چطوری تصمیم گرفتم وکیل شم، همه ثروتمو ول کنم و تو یه خونهی معمولی زندگی کنم؟
خودم هم نمیدونم ولی میدونم دیگه هیچ وقت نمیخوام وارد اون دنیای کشت و کشتار شم.
صدای لیزا منو از فکر بیرون کشید:
«هانیجو، چرا اونجا وایستادی؟ زود بیا ماشین رو با مکس آماده کنیم.»
منم سریع گفتم: «آه... آها، دارم میام.»
ماشینو آماده کردیم، البته بیشتر مکس کار میکرد و من فقط نظر میدادم. همه چیزو حساب کرده بودم. آماندا که یکی از برگزارکنندهها بود، نقشهی مسیر رو بهم داد و شروع کرد به نصیحتهای قدیمی و مزخرف که من اصلاً نیاز نداشتم. بعد از دو دقیقه دیگه حوصلهم سر رفت و گفتم:
«آماندا، میدونم همهشو، بزار برم دیگه.»
با عصبانیت گفت: «هانی! (بچهها بهم میگن هانی) خفه شو و گوش کن، از اول میگم.»
وای نه دوباره... منم کلافه شدم، سرم گذاشتم روی میز و به لیزا و مکس که داشتن گند میزدن به ماشینم نگاه کردم. یهو دست آماندا جلوی صورتم تکون خورد و گفت:
« خودتو مرده فرض کن اگه به حرفام گوش نکردی.»
سرمو برداشتم، تبلتی که نقشه بود درآوردم و شروع کردم توضیح دادن:
«اول از همه، حریفم امسال سه تا هستن و شوخی بردار نیستن. همهشون حرفهای ان ولی باید بیشتر مراقب تایگر باشم چون تو هر مسابقهای که شرکت کرده، حریفش سالم نمونده.
راستی مسیر مسابقه رو بگم: اول مسیر صافه و باید تا میتونی گاز بدی، بعد پیچ دوم مشخص میکنه کدوم دو ماشین جلو هستن و کدوم پشت سرشون. اگه عقب افتادم نباید سقوط کنم، باید هر طور شده سبقت بگیرم.
بعد یه چهارراه بزرگ هست که یکی از ماشینهای ضعیفتر از مسابقه خارج میشه. بعدش مسیر میرسه به کوهستان، وحشتناکترین و باحالترین قسمت. اگه عقب نکشی یا میمیری یا میبری.
آخرش هم یه دو راهی هست که توش حریفها ممکنه جدا بشن و حالا مسیر دست خودمه. هدف فقط رد شدن از خط پایانِ.»
آماندا که انگار معلمی بود که نتونسته دانشآموزشو تنبیه کنه، گفت:
«بد نبود.»
- ۲۳.۱k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط