{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 14 (بخش2)

پارت: 14 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

با تردید، دستم رو دراز کردم و بطری رو برداشتم. پلاستیکِ یخ‌زده‌اش تو دستِ داغ و عرق‌کرده‌ام حسِ عجیبی داشت. درش رو باز کردم و یه قلپِ کوچیک خوردم. آبِ سرد که یه رگه‌ی ضعیفِ شوری و شیرینی داشت، مثل یه معجزه از گلوم رفت پایین.

چند دقیقه‌ی دیگه هم تو همون سکوت گذشت. اون‌قدر طولانی شد که دیگه حسِ معذب بودن نمی‌داد. انگار اون فضای خالیِ بینمون، تبدیل شده بود به یه منطقه‌ی امنِ موقت.

«چرا می‌دویی؟»
سوالش اون‌قدر یهویی و آروم بود که نزدیک بود آب بپره تو گلوم. از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم. هنوز داشت به زمین چمن زل می‌زد.

گارد گرفتم: «چون تو تیم دو و میدانی‌ام زین. کارمون همینه. می‌دویم. نکنه انتظار داری وسط پیست شطرنج بازی کنم؟» لحنم پر از طعنه بود. سپرِ دفاعیِ همیشگیم.

سرش رو خیلی آروم تکون داد. «نه. منظورم این نیست. منظورم اینه که... چرا *این‌طوری* می‌دویی؟ وقتی داشتم از دمِ پیست رد می‌شدم، نگاهت کردم. تو برای رکورد زدن نمی‌دویی هیزل. تو یه جوری می‌دویی انگار... انگار یه چیزی افتاده دنبالت و داری ازش فرار می‌کنی. یا شایدم داری سعی می‌کنی به یه چیزی برسی که اگه بهش نرسی، همه‌چیزت نابود می‌شه.»

تمام هوای تو ریه‌هام یهو خالی شد.
انگار دستش رو کرده بود تو سینه‌ام و تاریک‌ترین و واقعی‌ترین ترسم رو کشیده بود بیرون. قلبم تند شد.

زمزمه کردم: «تو هیچی از من نمی‌دونی.»

«شاید.» بالاخره چرخید سمتم. چشم‌هاش تو اون نورِ گرگ‌ومیش، تیره و عمیق بود. «ولی من اون نگاه رو می‌شناسم. من هر جمعه شب، قبل از شروع بازی، اون نگاه رو تو آینه‌ی رختکن می‌بینم. همون نگاهِ ترسناکی که می‌گه "اگه امشب گند بزنم، دیگه هیچی نیستم".»

برای اولین بار، دیوارهایی که دور خودم کشیده بودم، یه ترکِ کوچیک برداشت. پوزخند زدم، ولی پوزخندم جون نداشت: «بی‌خیال استون. فوتبال برای تو فقط یه بازیه. یه سرگرمیِ باکلاس تا قبل از اینکه بری کالجِ آیوی‌لیگت و بعدشم بشینی رو صندلیِ مدیرعاملیِ شرکتِ بابات. تو باختی تو زندگیت نداری.»

یه خنده‌ی تلخ و کوتاه کرد. از اون خنده‌هایی که به چشم نمی‌رسه. «یه بازی؟ فکر می‌کنی بابای من برای چی هر سال صد هزار دلار به برنامه‌ی ورزشیِ مدرسه کمک می‌کنه؟ فکر می‌کنی میاد رو اون سکوهای وی‌آی‌پی که بازیِ پسرش رو ببینه؟»

کمی خم شد جلو و دست‌هاش رو تو هم قفل کرد. «هیزل، ریچارد استون به فوتبال نمی‌گه بازی. بهش می‌گه "سرمایه‌گذاری روی برندِ خانواده". اون نمیاد که من بازی کنم؛ اون میاد که من *برنده* باشم. اون من رو کاپیتان نمی‌بینه، یه *نماد* می‌بینه. نمادی که حق نداره حتی یه پاس رو اشتباه بندازه.»

به دست‌هاش نگاه کرد. همون دست‌هایی که همیشه فکر می‌کردم قوی‌ترین و بی‌نقص‌ترین دست‌های دنیان. الان اما، انگشت‌هاش رو محکم به هم فشار می‌داد. «می‌دونی ترسناک‌ترین حسِ دنیا برای یه فوتبالیست چیه؟ اون لحظه‌ای که توپ رو پرتاب می‌کنی. برای یه ثانیه... فقط یه ثانیه‌ی لعنتی، توپ تو هواست. تو هیچ کنترلی روش نداری. هیچی. فقط می‌تونی نگاه کنی. دعا کنی که بره توی دروازه . دعا کنی مدافعِ حریف نپره وسطش. تمامِ آینده‌ت، تمامِ انتظاراتِ بابات، تمامِ اون فشارِ خفه‌کننده، تو همون یک ثانیه خلاصه می‌شه. و تو اون لحظه، تو فقط یه تماشاچیِ بدبختی که زندگیت دستِ باده.»

صداش پایین‌تر رفت. تبدیل شد به یه نجوای خسته. «کلِ زندگیِ من، همون یک ثانیه‌ی لعنتیه. همیشه تو هوا معلقم و فقط منتظرم ببینم یکی من رو می‌گیره، یا با مغز می‌خورم زمین.»

سکوتِ بعد از حرفش، از هر سکوتی سنگین‌تر بود.
اون همین الان یه چیزی به من نشون داده بود. یه روزنه‌ی کوچیک به دنیای پشتِ اون زرهِ طلایی. یه چیزی اون‌قدر صادقانه و بی‌فیلتر که رسماً لالم کرده بود.

حس کردم باید یه چیزی بگم. این حجم از صداقت، یه جوابِ صادقانه می‌خواست.
آبِ دهنم رو قورت دادم. صدام می‌لرزید: «برای من...» شروع کردم، و سعی کردم به چشم‌هاش نگاه کنم. «برای من، دویدن اون یک ثانیه نیست زین. برای من، دویدن خودِ کنترله. تا وقتی دارم می‌دوم، تا وقتی پاهام داره رو این پیست ضربه می‌زنه، یعنی هنوز دارم می‌جنگم. یعنی هنوز یه چیزی دستِ خودمه. لحظه‌ای که وایسم... لحظه‌ای که دیگه نتونم بدوم...»

کلمات تو گلوم گیر کردن. نمی‌تونستم بگم. نمی‌تونستم از قبض‌ها، از خستگیِ مامانم، از کابوسِ کار کردن تو داینر تا آخر عمرم بگم. نشون دادنِ این حجم از ضعف به زین استون؟ شبیه پریدن تو دره بود.
یه نفسِ عمیق کشیدم و سریع صورتم رو جمع‌وجور کردم. لحنم رو دوباره سرد کردم: «...یعنی باختم. همین. من از باختن متنفرم.»
دیدگاه ها (۰)

پارت: 14 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین نگاهم کرد. می‌دونستم ک...

پارت: 14 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سرمای سکوهای فلزیِ ورزشگا...

پارت: 13 (بخش3) **زاویه دید: زین**فردا صبح، هوای پاییز ابری ...

پارت: 6 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ناگهان، پله‌ی فلزی زیر پای ...

پارت: 3 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«اینجا چه خبره؟»صدا، بلند ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط