زـیبایی✔
زـیبایی✔
حوا در باغِ عَدَن قدم میزد که مـار به او نزدیک شد و گفت:
ـ این سیب را بخـور.
حوا که دَرسَش را از خداونـد آموخته بود امتناع کرد.
مار اصرار كرد: اين سيب را بخور. چون بايد براي شوهرت زيباتـر بشوي.
حوا پاسخ داد: نيازي ندارم. او كه جز من كسي را ندارد..
مـار خـنديـد و گفت: البته كه دارد.
حوا بـاور نميكرد.
مـار او را به بالاي يك تپه، به كنارِ چاهي برد.
ـ آن پايين است. آدم او را آنجا مخفي كرده!
حـوا به درون چاه نگريست و بازتابِ تصويرِ زن زيبايي را در آب ديــد.و سپس سيـبى را كه مـار به او پيشنهاد ميكرد،خــورد...
حوا در باغِ عَدَن قدم میزد که مـار به او نزدیک شد و گفت:
ـ این سیب را بخـور.
حوا که دَرسَش را از خداونـد آموخته بود امتناع کرد.
مار اصرار كرد: اين سيب را بخور. چون بايد براي شوهرت زيباتـر بشوي.
حوا پاسخ داد: نيازي ندارم. او كه جز من كسي را ندارد..
مـار خـنديـد و گفت: البته كه دارد.
حوا بـاور نميكرد.
مـار او را به بالاي يك تپه، به كنارِ چاهي برد.
ـ آن پايين است. آدم او را آنجا مخفي كرده!
حـوا به درون چاه نگريست و بازتابِ تصويرِ زن زيبايي را در آب ديــد.و سپس سيـبى را كه مـار به او پيشنهاد ميكرد،خــورد...
- ۴۳۱
- ۱۵ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط