ی شمع فرو ریخته از دیده ی پروانه
ی شمع فرو ریخته از دیده ی پروانه
ای جوشش شعر من ای گوهر دردانه
با دستک نقاشت رنگی به رخم دادی
من رنگ غزل بودم در وصل تو مستانه
من بس که به در کوبم بهر گل محجوبم
ترسم دلکم گردد دیوانه ی دیوانه
شب بی تو دلم بیدار از هجر رخت بیمار
غم گشته ندیم من چون جغد به ویرانه
من بی بت روی تو از توبه کنم توبه
عابد چه کند دل را گم کرده به بتخانه
از عطر تو مدهوشم عشقت شده تن پوشم
از جام تو می نوشم پیمانه به پیمانه
با شوق رخت چون گل از غنچه برون آیم
دل بلبل نالان و گم کرده ره خانه
از لعل لبت نوشم در شعر و غزل کوشم
تو جام شراب من ،من ساکن میخانه...
ای جوشش شعر من ای گوهر دردانه
با دستک نقاشت رنگی به رخم دادی
من رنگ غزل بودم در وصل تو مستانه
من بس که به در کوبم بهر گل محجوبم
ترسم دلکم گردد دیوانه ی دیوانه
شب بی تو دلم بیدار از هجر رخت بیمار
غم گشته ندیم من چون جغد به ویرانه
من بی بت روی تو از توبه کنم توبه
عابد چه کند دل را گم کرده به بتخانه
از عطر تو مدهوشم عشقت شده تن پوشم
از جام تو می نوشم پیمانه به پیمانه
با شوق رخت چون گل از غنچه برون آیم
دل بلبل نالان و گم کرده ره خانه
از لعل لبت نوشم در شعر و غزل کوشم
تو جام شراب من ،من ساکن میخانه...
- ۴.۲k
- ۲۳ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط