چه بگویم ؟ سخنی نیست به یاد
چه بگویم ؟ سخنی نیست به یاد
پشت این قلب یخی
خنده تلخ مرا ، باد پر پر می کرد
همه خلوت شهر
خفته در تنهایی
وسعت شهر پر از آمد و شد
حیف اما کوچه ی خاطره ها تاریک
چه بگویم ؟ سخنی نیست به دل
دلی تنها در این گوشه ی پرت
پشت این پنجره رویاها
حال من ،حال زمستان است
در نگاهم رقص برف
سوز و سرما ، نم اشک
هوای بودنم سرد است
و دستانی که یخ بسته اند و
می خشکند و می پوسند و می ریزند به جیبی سرد و تو خالی
غم و تنهایی و اشک
می چکد احساس های گرم و نمناکی به روی دفتر عمر
لحظه های عمرم در دید چوب و قاب
روبه رویم دشتی از فاصله هاست
در دورترین فاصله بودن من
آدمی میگذرد ...
روحی می میرد ...
گل سرخی خشک شده می روید ...
چه بگویم؟
سخنی بود ولی دیگر نیست ...
پشت این قلب یخی
خنده تلخ مرا ، باد پر پر می کرد
همه خلوت شهر
خفته در تنهایی
وسعت شهر پر از آمد و شد
حیف اما کوچه ی خاطره ها تاریک
چه بگویم ؟ سخنی نیست به دل
دلی تنها در این گوشه ی پرت
پشت این پنجره رویاها
حال من ،حال زمستان است
در نگاهم رقص برف
سوز و سرما ، نم اشک
هوای بودنم سرد است
و دستانی که یخ بسته اند و
می خشکند و می پوسند و می ریزند به جیبی سرد و تو خالی
غم و تنهایی و اشک
می چکد احساس های گرم و نمناکی به روی دفتر عمر
لحظه های عمرم در دید چوب و قاب
روبه رویم دشتی از فاصله هاست
در دورترین فاصله بودن من
آدمی میگذرد ...
روحی می میرد ...
گل سرخی خشک شده می روید ...
چه بگویم؟
سخنی بود ولی دیگر نیست ...
- ۲.۸k
- ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط