نام رمان: سایهی نقرهای
نام رمان: سایهی نقرهای
باران شدیدی به شیشههای عمارتِ سنگی «جونگکوک» میکوبید. اینجا، در حومهی شهر، جایی که هیچکس جرئت نمیکرد نزدیکش شود، «جونگکوک» فرمانروایی میکرد. او در دنیای تجارتهای غیرقانونی، نامی بود که لرزه بر اندام همه میانداخت. اما امشب، همه چیز برای او متفاوت بود.
تو (ا. ت) جلوی پنجره ایستاده بودی. پیراهن مشکی ابریشمیات با نورِ کمسویِ لوسترِ قدیمی تالار، میدرخشید. صدای قدمهای سنگین و منظمِ او را از پشت سر شنیدی. جونگکوک نیازی به حرف زدن نداشت؛ حضورش به تنهایی سنگین بود. او درست پشت سرت ایستاد، دستهایش را آرام روی لبهی میزِ کارِ چوبیاش گذاشت و تو را بین خودش و میز حبس کرد.
صدای بم و خشدارش در گوشت پیچید: «هنوز هم میخوای بری؟ میدونی که دنیای بیرون برای تو امن نیست، مخصوصاً وقتی سایههای دشمنام هنوز دنبالِ یه راهی برای ضربه زدن به من میگردن.»
برگشتی و مستقیم در چشمهای تیرهاش نگاه کردی. «من از سایهها نمیترسم جونگکوک. چیزی که ازش میترسم، اینه که کنار تو بمونم و تویِ این بازیهای خطرناک، تبدیل به کسی بشم که دیگه خودم نیستم.»
جونگکوک لبخند تلخی زد. دستش را بالا آورد و یک تار موی سرکشت را پشت گوشت زد. انگشتانش سرد بودند، اما لمسش گرمایی عجیبی به پوستت میداد. «تو هیچوقت عوض نمیشی. همیشه جسوری.» او یک قدم جلوتر آمد، آنقدر نزدیک که نفست در سینهات حبس شد. فضای بین شما با تنش و کششِ عجیبی پر شده بود. جونگکوک زمزمه کرد: «اگر قراره اینجا بمونی، باید بدونی که من هیچکس رو به اندازهی تو اینطوری تو مشتم نگرفتم.»
قبل از اینکه فرصت کنی جواب بدهی، دستش را پشت گردنت گذاشت و تو را به سمت خودش کشید. فاصلهی بینتان ناپدید شد. لبهایش، آرام و در عین حال با مالکیت، روی لبهایت نشست. آن بوسه، شبیه به بقیه بوسهها نبود؛ بویِ باران، بویِ قدرت و بویِ یک قرارداد نانوشته برای محافظت از تو تا ابدیت را میداد.
وقتی بالاخره از هم جدا شدید، جونگکوک پیشانیاش را به پیشانیات تکیه داد و با همان صدای آرام گفت: «دیگه هیچجا نمیری. چون سایهی من، از این به بعد سایهی توئه.»
آن شب فهمیدی که در دنیای مافیا، عشق شاید خطرناکترین چیزی باشد که میتوانی داشته باشی، اما برای جونگکوک، تو تنها حقیقتِ زندگیاش بودی.
پایانننننن
باران شدیدی به شیشههای عمارتِ سنگی «جونگکوک» میکوبید. اینجا، در حومهی شهر، جایی که هیچکس جرئت نمیکرد نزدیکش شود، «جونگکوک» فرمانروایی میکرد. او در دنیای تجارتهای غیرقانونی، نامی بود که لرزه بر اندام همه میانداخت. اما امشب، همه چیز برای او متفاوت بود.
تو (ا. ت) جلوی پنجره ایستاده بودی. پیراهن مشکی ابریشمیات با نورِ کمسویِ لوسترِ قدیمی تالار، میدرخشید. صدای قدمهای سنگین و منظمِ او را از پشت سر شنیدی. جونگکوک نیازی به حرف زدن نداشت؛ حضورش به تنهایی سنگین بود. او درست پشت سرت ایستاد، دستهایش را آرام روی لبهی میزِ کارِ چوبیاش گذاشت و تو را بین خودش و میز حبس کرد.
صدای بم و خشدارش در گوشت پیچید: «هنوز هم میخوای بری؟ میدونی که دنیای بیرون برای تو امن نیست، مخصوصاً وقتی سایههای دشمنام هنوز دنبالِ یه راهی برای ضربه زدن به من میگردن.»
برگشتی و مستقیم در چشمهای تیرهاش نگاه کردی. «من از سایهها نمیترسم جونگکوک. چیزی که ازش میترسم، اینه که کنار تو بمونم و تویِ این بازیهای خطرناک، تبدیل به کسی بشم که دیگه خودم نیستم.»
جونگکوک لبخند تلخی زد. دستش را بالا آورد و یک تار موی سرکشت را پشت گوشت زد. انگشتانش سرد بودند، اما لمسش گرمایی عجیبی به پوستت میداد. «تو هیچوقت عوض نمیشی. همیشه جسوری.» او یک قدم جلوتر آمد، آنقدر نزدیک که نفست در سینهات حبس شد. فضای بین شما با تنش و کششِ عجیبی پر شده بود. جونگکوک زمزمه کرد: «اگر قراره اینجا بمونی، باید بدونی که من هیچکس رو به اندازهی تو اینطوری تو مشتم نگرفتم.»
قبل از اینکه فرصت کنی جواب بدهی، دستش را پشت گردنت گذاشت و تو را به سمت خودش کشید. فاصلهی بینتان ناپدید شد. لبهایش، آرام و در عین حال با مالکیت، روی لبهایت نشست. آن بوسه، شبیه به بقیه بوسهها نبود؛ بویِ باران، بویِ قدرت و بویِ یک قرارداد نانوشته برای محافظت از تو تا ابدیت را میداد.
وقتی بالاخره از هم جدا شدید، جونگکوک پیشانیاش را به پیشانیات تکیه داد و با همان صدای آرام گفت: «دیگه هیچجا نمیری. چون سایهی من، از این به بعد سایهی توئه.»
آن شب فهمیدی که در دنیای مافیا، عشق شاید خطرناکترین چیزی باشد که میتوانی داشته باشی، اما برای جونگکوک، تو تنها حقیقتِ زندگیاش بودی.
پایانننننن
- ۵۹
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط