{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
ما آرزو کردیم که دنیا روبراه شه
اما نمیدانم چرا زیرو زِبَر شد
هر روز دنبال همین دنیا دویدیم
تا زندگیامون کمی بهتر ز ِ این شه
ما خوب میپنداشتیم ، این زندگانی
بد بودو بدتر خاطرات ِ زندگی شد
هر روز مثل سگ دویدیم زنده باشیم
این زندگی زهرو به کامم مردگی شد
قسمت نشد روزی از آن شهدش بنوشیم
هر روز قسمت را هلاهل ، زغنبوت شد
یک قصه ی زیبا از این جنت شنیدیم
کودک چنان پنداشتو این واقعی شد
گویند قسمت میشود روزی سعادت
از ما گذشت دیگر ، نصیب دیگری شد
لذت کجا و این کجای زندگانیست
بشنو ولی این قصه چیزی واقعی شد
دیدگاه ها (۲)

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمونمیدونم چرا قسمت می...

عشق تا آخرین نفس

لایک نمیخوام ولی خواهش میکنم این متنو تا آخرش بخونین میدونم ...

🌹 *کی گفتَه سن که رَسیدبه پنجاه،فشار میادبه چَندجا*😳‼️‼️🌟⭐🌟⭐...

کی گفته سن که رسید به پنجا، فشار میاد به چَند جا!سن كه رسيد ...

قسمت#ششم#داستان#پستچی#چیستایثربیچراغهای امامزاده، از دور در ...

داستان کوتاه و عاشقانه پستچیقسمت ششمچراغهای امامزاده، از دور...

قسمت ششمچراغهای امامزاده، از دور در تاریکی ؛ مثل چراغ خانه ا...

قسمت ششمچراغهای امامزاده، از دور در تاریکی ؛ مثل چراغ خانه ا...

#داستان__پستچیقسمت ششمچراغهای امامزاده، از دور در تاریکی ؛ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط