لعنت به من و فکر تو و حال پریشان

لعنت به من و فکر تو و حال پریشان
این قلبِ پر از عشق تو و عقل پشیمان
لعنت به شب و حادثه و حبس نفسها
آن زل زدن و خیره شدن در دل چشمان
لعنت به نگاهی که شب و روز مرا برد
شب تا به سحر غلت زدن،خوابِ گریزان
لعنت به من و این دل لامذهب خودخواه
این دیده ی تر گشته واین سینه ی بی جان
لعنت به تو و حادثه ی عشق دروغین
تقدیر من و بغض فرو رفته ی پنهان
ایّام جوانی که به حسرت سپری گشت
من مانده ام و خاطره چون شعله ی سوزان
دیدگاه ها (۵)

به آتش می‌کشد لبخند تو شرم حضورم رابیفکن شعله نان‌آور کن آغو...

*آن شعله که از ديدنت افتاد به جانمآتش زده بر جسم و تن و روح ...

هذیان

ای خسته از جماعتِ غرقِ ریا حسینای دل بُریده از همه ی رنگ ها ...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

توضیحات و مقدمه اکتبر ۱۹۹۹؛ در آرامش یک روستای دورافتاده، خا...

فردا فردا کردن

نام رمان: سایه‌ی نقره‌ایباران شدیدی به شیشه‌های عمارتِ سنگی ...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

The Last Shadow

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط