فردا فردا کردن

#فرداها

راه من نمایان بود
دلم چون خورشید روشن بود
سر راهم نه سنگی
نه یک مانع
خطوط جاده
روشن بود
مسیر تا آسمان آبی
نه ابری مانع خورشید
نه پایم بسته بود جایی
پر و بالم پر از شوق بود
لبریز از حس پرواز
اما چه شد
که من اکنون
هنوز بر سرِ جایم‌؟!

امروزِ عشق روشن بود
ولی فردا و فردا کردن
امروزِ عشق را شب کرد
فردا را پس فردا
تا سر شد آن همه ایام
تا شب شد هر صباحِ عشق
تا سرد شد تبِ آن پرواز
تا تاریک و تاریک تر
جاده و
راه گم شد
دل جای خود باقی ماند
بال پرواز سست تر شد

امروز من و یک حسرت
با وسعت یک پیری
وا مانده‌ای بر جاده
با بال و پری سنگین
از مقصدِ عشق افتاده
دل
گرفته گرد فرداها

ای پرنده‌ی عاشق!
ای شکسته بال و پر!
آسمان تا چه وقت باشد
خیره به خاک
منتظر؟
ای تنهای در خزان مانده!
ای باغی که دور گشتی
از آرزویی دیرنه!
ای در حسرت سبز گشتن!
ای دور از "بهار" مانده!
این تو و باز تنهایی
این فرصتی در آخر
تا سوی خدای عشق
بال و پری بگشایی
با شوقی تماشایی
بی خود و هر گردی
با بالی سبک و بی وزن
امروز نه که فرداها
عزم سفر فرمایی

31شهریور1405


@abdoljabbar17
کانال و پیج 👇
@parwaz_ta_bare_doost

#شعر #دلنوشته
دیدگاه ها (۰)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

آدم‌هایی بودیم که با نقشه‌های بزرگ در سر و چشم‌های روشن از ف...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

🕊️💌🌸 نامه‌ای به کبوتر آرزوها... 🌸💌🕊️🌤️💚 امروز دلم می‌خواهد ن...

قسمت دوم

#حکایت_قدیمی حکایت مسافران دنیا در روز حسرتمیگویند در قدیم ک...

پارت ۳۳چند ماه از اون روزِ پر از هیجان گذشته بود. حالا دنیا ...

{محکوم به لمس } part ۶ 杂交种 ....: ببینید کی اینجاست جیمین پا...

محبوبم:سلام به شما از گوشه ی تنهایی من که دیشب در یکی از نیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط