داستان کوتاه در انتظارش/ الهه پورعلی
#پارت سوم
باز هم روز قشنگم سپری میشود، من و او، این دو امروز در یک مکان سربسته نفس کشیدند، خدایا من هوایی را تنفس کردم که همهی وجودم نیز آن هوا را استشمام میکرد، در پوست خود نمیگنجم.
به این افکار بچهگانهام میاندیشم، شاید اگر سال پیش را درنظر بگیرم، این افکار برایم طنز و بیهوده بودند، اما حالا حتی نفس کشیدنمان در یک مکان نیز برایم زیبا و وصف ناشدنی است.
داخل رختخواب گرمم زیر آن پتوی نرم و گرمای محسوسش دراز میکشم و تنم را به این گرمای دوست داشتنی میسپارم.
با بستن چشمانم روزی را تصور میکنم که با همنفس شدن با او، به خواب میروم.
آن روز هم روز من است. اصلا هر روزی که به او مربوط باشد روز من است. با این افکار خواب را در آغوش میگیرم و خواب هم من را...
آفتاب پرفروغ که نور طلایی و روشنش را داخل اتاق میتاباند پلکهایم میلرزد، با بیدار شدنم روز قشنگ و دلانگیز برایم صبح بخیر میگوید و با این صبح بخیر روزم را آغاز میکنم.
روبهروی آینهی بلندم میایستم، آینه قد کشیدهام را به نمایش گذاشته، و موهایی که سالهاست بلندیاش ورد زبان آشنایان شده را مینگرم، شانه را با آرامش رویشان میکشم و به رقصیدنشان زیر شانه چشم میدوزم.
با این کار لبخندی که گوشهی لب دارم، پررنگتر میشود.
لباسخوابم را با لباس فرم مدرسه تعویض میکنم. این سال هم تمام شود، نفس آسودهای میکشم، سالی پر از درس و امتحان و تست...
از در اتاق خارج میشوم و پلههای مارپیچی خانه را طی میکنم مادر داخل آشپزخانه است، از دور به قد زیبایش چشم میدوزم، خدایا هیچوقت خمیده نشود، آرام نزدیکش میشوم دستانش همچون پنبهایست که دوست دارم همیشه در دستانم باشد، بوسهای با مهر بر روی موهایم مینشاند و من بوسهای با عشق روی دستانش میزنم.
عاشقانه بغلش میکنم و به خود میفشارمش صدایش درمیآید که میگوید:
- سوده مادر لهم کردی.
با لبخند از خود جدایش میکنم، خدایا تمام ماردان و پدران سرزمینم را حفظ کن، اصلا تمام انسانهایی که خلق کردی را، تمام موجودات روی زمینرا، همه را، همه.
لقمهای در دهان میگذارم و با خداحافظی به سمت در حیاط میدوم... دیر شده، کفشهایم را پوشیده و باز با سرعت قدم برمیدارم.
در را میبندم و حرکت میکنم. چند کوچه بالاتر مدرسه در انتظار من است.
میروم و میروم، تا اینکه قلبم از حرکت میایستد، با اینکه عجله دارم اما این کار همیشگی من است که از دور به این در بزرگ خیره شوم.
حداقل روزی پنج دقیق خیره شوم، شاید زمان خروج از خانهشان ببینمش.
با تمام امیدم نظارهگر در هستم، اما امروز هم ناامیدانه قدم برمیدارم. اگر میدیدمش، شاد و سرزندهتر میشدم اما حیف.
ولی شاید چند ساعت دیگر موقع خروج از مدرسه زمان دیدن باشد. چه خوب است که خانهشان اینجاست.
قدمهایم را تندتر میکنم انگار نه انگار که دیر شده است، فکر دیدنش آنقدر ذهنم را مشغول کرده که زمان و مکان را فراموش میکنم.
در بزرگ روبهرویم به من لبخند میزند و من وارد مدرسهام میشوم. مدرسهای که امسال، سال خداحافظی از آن است. با اینکه درسها سنگین و حوصله سربر شده اما میدانم که دلم را اینجا جا میگذارم، آن خوشگذرانی ها با دوستانم، آن اردوهایی که قول رفتنشان را دادند و نبردند، آن تقلبها که شیرینی امتحانمان شده بودند، آن صفهای بلند صبحگاهی که با خوابآلودگی گذراندیم، آن صندلیهایی که مخصوص خودمان میدانستیم، آن سالنهای پر از شور و هیجان.
میدانم که فراموششان نمیکنم.
روزهایی که خطایی از ما سر میزد و معلم بیرونمان میکرد، روزهایی که سر امتحان بر اثر تعویض ورقه نمرهمان صفر میشد، روزهایی که از ترس امتحان خود را به بیماری میزدیم تا از امتحان و معلم سرسختش فرار کنیم، روزهایی که با دوستان عزیزتر از جان، دلخوشی میکردیم و بهترین روزهای زندگیمان را سپری میکردیم.
میدانم روزی فرا خواهد رسید که دلم برای این روزها اندازه دل گنجشک بسیار تنگ میشود، و آنگاه تنها به لبخندی بسنده میکنم و جملهای کوتاه (یادش بخیر)ورد زبانم میشود.
باز هم روز قشنگم سپری میشود، من و او، این دو امروز در یک مکان سربسته نفس کشیدند، خدایا من هوایی را تنفس کردم که همهی وجودم نیز آن هوا را استشمام میکرد، در پوست خود نمیگنجم.
به این افکار بچهگانهام میاندیشم، شاید اگر سال پیش را درنظر بگیرم، این افکار برایم طنز و بیهوده بودند، اما حالا حتی نفس کشیدنمان در یک مکان نیز برایم زیبا و وصف ناشدنی است.
داخل رختخواب گرمم زیر آن پتوی نرم و گرمای محسوسش دراز میکشم و تنم را به این گرمای دوست داشتنی میسپارم.
با بستن چشمانم روزی را تصور میکنم که با همنفس شدن با او، به خواب میروم.
آن روز هم روز من است. اصلا هر روزی که به او مربوط باشد روز من است. با این افکار خواب را در آغوش میگیرم و خواب هم من را...
آفتاب پرفروغ که نور طلایی و روشنش را داخل اتاق میتاباند پلکهایم میلرزد، با بیدار شدنم روز قشنگ و دلانگیز برایم صبح بخیر میگوید و با این صبح بخیر روزم را آغاز میکنم.
روبهروی آینهی بلندم میایستم، آینه قد کشیدهام را به نمایش گذاشته، و موهایی که سالهاست بلندیاش ورد زبان آشنایان شده را مینگرم، شانه را با آرامش رویشان میکشم و به رقصیدنشان زیر شانه چشم میدوزم.
با این کار لبخندی که گوشهی لب دارم، پررنگتر میشود.
لباسخوابم را با لباس فرم مدرسه تعویض میکنم. این سال هم تمام شود، نفس آسودهای میکشم، سالی پر از درس و امتحان و تست...
از در اتاق خارج میشوم و پلههای مارپیچی خانه را طی میکنم مادر داخل آشپزخانه است، از دور به قد زیبایش چشم میدوزم، خدایا هیچوقت خمیده نشود، آرام نزدیکش میشوم دستانش همچون پنبهایست که دوست دارم همیشه در دستانم باشد، بوسهای با مهر بر روی موهایم مینشاند و من بوسهای با عشق روی دستانش میزنم.
عاشقانه بغلش میکنم و به خود میفشارمش صدایش درمیآید که میگوید:
- سوده مادر لهم کردی.
با لبخند از خود جدایش میکنم، خدایا تمام ماردان و پدران سرزمینم را حفظ کن، اصلا تمام انسانهایی که خلق کردی را، تمام موجودات روی زمینرا، همه را، همه.
لقمهای در دهان میگذارم و با خداحافظی به سمت در حیاط میدوم... دیر شده، کفشهایم را پوشیده و باز با سرعت قدم برمیدارم.
در را میبندم و حرکت میکنم. چند کوچه بالاتر مدرسه در انتظار من است.
میروم و میروم، تا اینکه قلبم از حرکت میایستد، با اینکه عجله دارم اما این کار همیشگی من است که از دور به این در بزرگ خیره شوم.
حداقل روزی پنج دقیق خیره شوم، شاید زمان خروج از خانهشان ببینمش.
با تمام امیدم نظارهگر در هستم، اما امروز هم ناامیدانه قدم برمیدارم. اگر میدیدمش، شاد و سرزندهتر میشدم اما حیف.
ولی شاید چند ساعت دیگر موقع خروج از مدرسه زمان دیدن باشد. چه خوب است که خانهشان اینجاست.
قدمهایم را تندتر میکنم انگار نه انگار که دیر شده است، فکر دیدنش آنقدر ذهنم را مشغول کرده که زمان و مکان را فراموش میکنم.
در بزرگ روبهرویم به من لبخند میزند و من وارد مدرسهام میشوم. مدرسهای که امسال، سال خداحافظی از آن است. با اینکه درسها سنگین و حوصله سربر شده اما میدانم که دلم را اینجا جا میگذارم، آن خوشگذرانی ها با دوستانم، آن اردوهایی که قول رفتنشان را دادند و نبردند، آن تقلبها که شیرینی امتحانمان شده بودند، آن صفهای بلند صبحگاهی که با خوابآلودگی گذراندیم، آن صندلیهایی که مخصوص خودمان میدانستیم، آن سالنهای پر از شور و هیجان.
میدانم که فراموششان نمیکنم.
روزهایی که خطایی از ما سر میزد و معلم بیرونمان میکرد، روزهایی که سر امتحان بر اثر تعویض ورقه نمرهمان صفر میشد، روزهایی که از ترس امتحان خود را به بیماری میزدیم تا از امتحان و معلم سرسختش فرار کنیم، روزهایی که با دوستان عزیزتر از جان، دلخوشی میکردیم و بهترین روزهای زندگیمان را سپری میکردیم.
میدانم روزی فرا خواهد رسید که دلم برای این روزها اندازه دل گنجشک بسیار تنگ میشود، و آنگاه تنها به لبخندی بسنده میکنم و جملهای کوتاه (یادش بخیر)ورد زبانم میشود.
- ۳.۷k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط