حکایتقدیمی

#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

مردی هر شب به درگاه خدا دعا می‌کرد و می‌گفت:

«خدایا! نشانه‌ای برایم بفرست تا بدانم صدایم را می‌شنوی.»

روزی هنگام عبور از خیابان، پیرمردی را دید که بار سنگینی حمل می‌کرد. لحظه‌ای مکث کرد، اما با خودش گفت:
«من خودم هزار مشکل دارم؛ بهتر است عجله کنم.»

روز بعد، همسایه‌اش در خانه را زد و گفت:
«چند روز است بیمارم و کسی را ندارم که برایم دارو بخرد. می‌توانی کمکم کنی؟»

مرد بهانه آورد و نپذیرفت.

آن شب دوباره دعا کرد:
«خدایا! چرا هیچ نشانه‌ای برایم نمی‌فرستی؟»

در دلش ندایی شنید:

«دیروز، نشانه را در قامت پیرمردی خسته فرستادم؛ امروز، در چهره همسایه بیمارت. تو منتظر بودی آسمان شکافته شود، اما من از تو خواستم در زمین کاری انجام دهی!»

مرد سرش را پایین انداخت و اشک ریخت...

از آن روز تصمیم گرفت پیش از آنکه از خدا نشانه‌ای بخواهد، خودش نشانه‌ای از مهربانی خدا برای دیگران باشد. ❤️

🌱 گاهی پاسخ دعاهای ما در فرصتی پنهان است که برای مهربانی، کمک و انسان‌بودن در اختیارمان قرار می‌گیرد.

شاید خداوند، هر روز از طریق انسان‌ها به سراغمان می‌آید؛ اما ما آن‌قدر سرگرم خواسته‌هایمان هستیم که حضورش را نمی‌بینیم...



💯
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم با خدا

#حکایت_قدیمی 🍞 حکایت: نانوا و مشتِ آردروزی روزگاری، نانوایی ...

#حکایت_قدیمی حکایت طمع‌کار و قاضی روزی مردی طمع‌کار نزد قاض...

#حکایت_قدیمی در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم ...

رمان تاجی از سوءتفاهم

💠 دعا برای دیگران🔰 امام حسن مجتبی (علیه السلام) چنین نقل می ...

حجاب، فقط پوششی برای ظاهر نیست؛گاهی روایتی است از یک باور، ی...

#حکایت_قدیمی حکایت «دزد باش و مرد باش»می‌گویند روزگاری سه دز...

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

درسهایی که باید از این اشعار گرفت و فهمید و درک کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط