فصل۱ p2 (پیتر)
بعد از اون اتفاق به خودم قول دادم عاشق نشم....
قلبم درد میکنه بهش میخواستم بگم دوستش دارم ولی بعد این اتفاق دیگه نمیخوام حتی قیافشو ببینم الان اعصابم واسهی اون شُن احمق خورده که بهم خیانت کرد ولی انگار مجبور بود ایکاش اونو با خودم همراه میکردم یه مقدار پشیمونم ولی به من چه!
مگه تقصیر منه که بهم خیانت کرد*-*
الان دیگه مهم نیست!
ولی برای اون موهای بور و چشمای ابی که مثل کهکشان بود تنگ میشه(:
ویکتوریا ببین چطور منو عاشق خودت کردی.....لعنت بهت....
الان به جایی کشیده که دارم پیش انسانا زندگی میکنم اونم به تنهایی و الان حسابی گرسنمه و نمیدونم چیکار کنم....
نمیخوام به انسانا آسیب بزنم پس میرم جنگل تا حیوون شکار کنم دیگه چاره ای نیست.......!
........
شکار انجام شد.....یه روباه بود...ولی زندست..
من از کشتن موجودات متنفرم........
الان باید به فکر پول و زندگیم باشم
دلم میخواد داد بزنم کمک یکی کمک کنه ولی کی به یه خون اشام لعنتی کمک میکنه........
دلم میخواد بمیرم ولی روی خون اشامای اشراف زاده نه سیر تاثیر داره و نه نور خورشید.....حتی تیغ نغره هم تاثیر نداره خلاصه اینکه چون نامیرام نمیمیرم مگر اینکه بالای ۱۰۰۰
سالم بشه و اگر با کسی ازدواج کنم و انسان باشه اون تبدیل به خون آشام اصیل میشه ذهنم درگیره اینه که چیکار کنم که زنده بمونم....؟
یکم فکر کردم و به ذهنم رسید که برم به عنوان معلم ورزش چون توی این شهری که توشم معلم ورزش نیاز دارن و شاید بتونم دندونامو مخفی کنم و ناخنامم کوتاه کنم و لباسامم عوض کنم......
اگر بشه یه پولی میگیرم و بعد میرم تا خون اشامای دیگه رو پیدا کنم و بتونم انتقام بگیرم.....
خودم میکشمت ویکتوریا لعنتی.....
دست شُن دیگه برام رو شد
اگر ببینمش شاید وانمود کنم که نمیشناسم که کیه...
چرا باید اینجوری شه(:
شانس خیلی خوبی دارم میدونی....
اگر اون ویکتوریا لعنتی پیشم نبود الان اینطوری نمیشد.....
الان توی تابوتم شاد بودم....
چرا.....دارم....گریه...میکنم..؟
چرا قلبم داره از جاش در میاد....؟
قلبم درد میکنه بهش میخواستم بگم دوستش دارم ولی بعد این اتفاق دیگه نمیخوام حتی قیافشو ببینم الان اعصابم واسهی اون شُن احمق خورده که بهم خیانت کرد ولی انگار مجبور بود ایکاش اونو با خودم همراه میکردم یه مقدار پشیمونم ولی به من چه!
مگه تقصیر منه که بهم خیانت کرد*-*
الان دیگه مهم نیست!
ولی برای اون موهای بور و چشمای ابی که مثل کهکشان بود تنگ میشه(:
ویکتوریا ببین چطور منو عاشق خودت کردی.....لعنت بهت....
الان به جایی کشیده که دارم پیش انسانا زندگی میکنم اونم به تنهایی و الان حسابی گرسنمه و نمیدونم چیکار کنم....
نمیخوام به انسانا آسیب بزنم پس میرم جنگل تا حیوون شکار کنم دیگه چاره ای نیست.......!
........
شکار انجام شد.....یه روباه بود...ولی زندست..
من از کشتن موجودات متنفرم........
الان باید به فکر پول و زندگیم باشم
دلم میخواد داد بزنم کمک یکی کمک کنه ولی کی به یه خون اشام لعنتی کمک میکنه........
دلم میخواد بمیرم ولی روی خون اشامای اشراف زاده نه سیر تاثیر داره و نه نور خورشید.....حتی تیغ نغره هم تاثیر نداره خلاصه اینکه چون نامیرام نمیمیرم مگر اینکه بالای ۱۰۰۰
سالم بشه و اگر با کسی ازدواج کنم و انسان باشه اون تبدیل به خون آشام اصیل میشه ذهنم درگیره اینه که چیکار کنم که زنده بمونم....؟
یکم فکر کردم و به ذهنم رسید که برم به عنوان معلم ورزش چون توی این شهری که توشم معلم ورزش نیاز دارن و شاید بتونم دندونامو مخفی کنم و ناخنامم کوتاه کنم و لباسامم عوض کنم......
اگر بشه یه پولی میگیرم و بعد میرم تا خون اشامای دیگه رو پیدا کنم و بتونم انتقام بگیرم.....
خودم میکشمت ویکتوریا لعنتی.....
دست شُن دیگه برام رو شد
اگر ببینمش شاید وانمود کنم که نمیشناسم که کیه...
چرا باید اینجوری شه(:
شانس خیلی خوبی دارم میدونی....
اگر اون ویکتوریا لعنتی پیشم نبود الان اینطوری نمیشد.....
الان توی تابوتم شاد بودم....
چرا.....دارم....گریه...میکنم..؟
چرا قلبم داره از جاش در میاد....؟
- ۱۶.۰k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط