‌
جنتٖی کرد جهان را ز شکر خندیدن

آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن

گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
دیدگاه ها (۱۱)

هر زمان شوری دگر دارم ز توهر نفس دل خسته‌تر دارم ز توبر بساط...

گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم که گر چه خاک زمینم کنی، هوا ...

واقعا با این ترانه و صحنه هاش حال میکنم

ای دل غم جهان مخور، این نیز بگذرددنیا چو هست بر گذر، این نیز...

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتانآمد آن گل‌عِذار کوفت مَرا ...

بنام هیچ و جهان عدم برای صلح مینویسم به آنکه مرا با خود یکی ...

بر سر تربت ما چون گذری...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

تقدیم به جانانم:💐برده طاقت از دلم روی مَهَت زیبای مناز شقایق...

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد ⤵️منم بنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط