{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سامیار هم با من حرف میزد..داشت بهم تبریک میگفت...

سامیار هم با من حرف میزد..داشت بهم تبریک میگفت...
دستمو گرفت...
ارتین یهو دسته سامیارو که دید محکم زد روی میزو رفت..همه ترسیده بودن..که این چش شد یهو...سلین خواست بره که..من گفتم..من میرم
سلین خیلی ناراحت نشست سره جاش...
من رفتم بیرون..تو ماشین نشسته بود...رفتم پیشش نشسمو گفتم
-چته چرا...یهو اینجوری شدی
-حرف نزن هیس هیسسسس
-عه خو بگو چته
-هیچیم نیس برو دسته سامیارو بگیر برو
حالا فهمیدم چشه...اوووووو
-نه خودت دسته سلینو نمیگیری.ــ
-ماله من فرق داره...
-چه فرقی؟...
-‌ده بار بهت گفتم....سلین درحاله درمانه
-هه درمان...کدوم درمان
-حسودی نکن انقدر
-‌حسودیییی به چی آخه؟...تو گفتی باید ازش دوری کنی تا وابستت بیشتر نشه..حالا..خخخ کمتر دروغ بگو خو
-نفهم....اره ولی میترسم کاری دسته خودش یا دیگران بده...فعلا این راهو میرم ببینم درمانش جواب میده یا نه
-باشه قبول قبول..چرا بهش دست میزنی
-باید باهاش ارتباط برقرار کنم...
بدونه حرفی اومدم از در برم پایین که دستمو گرفتو گفت
-وایسا منم میام
پیاده که شدیم دمه گوشم گفت
-کمتر حسودی کن...
خندیدو رفت
زود خودمو رسوندم بهش و گفتم
-همچنیننننننن
نیشخند زدو رفتیم توی کافه
مغروره کثافت هیچ محل نمیداد به درک...
به درک..به درک
منم با بقیه گرم گرفتم...
دیگه تصمیم گرفتیم بلند شیم...رفتم سمته مدیریت..پوله همه چیزایی که کوفت کردیمو حساب کردم..باهمه خدافظی کردم و داشتم میرفتم که...
آرتین صدام کرد آروم
-مهتاب
-هوم؟
-ساعت۵:۳۰میای؟
-مگه میشه من نرم؟وا حرفا میزنیا..خواستگاری برای داداش یکی یه دونمه ها...نه میام
-خب خوبه...
بدونه حرفی سواره ماشین شدمو..گاز دادم سمته خونه...فقط نیم ساعت وقت و یا کمتر برای آماده شدن داشتم...
رفتم زود تو اتاقم...دره کمده مانتو هامو باز کردم..خواستم اون مانتوهایی که رسمی هستن و مناسبو شیکنو انتخاب کنم و بین اونا یکی خوشگلشو بپوشم
یه دیدی که زدم
یه مانتوی آبی بود که پوشیده بود کاملا که از زیر دست و کتف نقاشایه قرمز رنگ بود و یه نقشه کمر بند مانندی تو گودی کمر با سفید بود این شیک بود...و قشنگ
یه مانتو هم بود که انگار حالت پرنسسی داشت ولی اینجوری نبود تایکم پایینه زانو میومد و کرمی مانند بود که باز بود و زیرش باید یه لباسه قهوه ای میپوشیدم و با یه کمربند کرمی که ماله خودش بود میبستم روی این مانتوی کرمی نقش های متفاوت قهوه ای دیده میشد..و با یه سلوار قهوه ای..
یه مانتوی دیگه هم بود که زیریش آبی پررنگ بود و روییش تا زانوهام میومد و قهوه ای مانند بود مایل به کرمی..که از قسمته سینه زیپ میخورد میرفت بالا و یه تیکه ی کوچیک خالی بود که جلوه ی مانتورو خیلی قشنگ تر میکرد.
بایه شلواره ابی ست زیریش...
بین این مانتو ها انتخاب خیلی سخت بود خیلی...
یکم که نگاه کردم مانتوی آخری هم از نظره شیک بودن و هم از نظر پوشیده بودن هم از نظره امروزی بودن عالیه پس همونو پوشیدم...خیلی قشنگ روی تنم فرم شده بود...فک نمیکردم انقدر خوب شه...بایه روسری آبیه طرح های سفید روش یه حالت خوش فرم بستم روی سرم و تیکه ی خیلی کوچیکی از موی جلوی سرمو دادم بیرون
....خدایی از حق نگذرم خیلی خوشگل شده بودم..یادم نره یه اسفند واسه خودم دود کنم ..یه رژه کمرنگه صورتیم زدم که فقط جلوه ی صورتم بهتر شه..نیازی به ارایشه بیشتر نبود چون پوستم سفید و بدونه لک بود ..دیگه نیازی نبود که کرم بزنم یا چیزه دیگه فقط یه خطه چشمه کوچیک کشیدم که چشمام روح پیدا کنه...واییی چه خوشمل شدم...
ساعت ۵:۴۰دقیقه بود مهدی داد زد
-مهتاب بیا پایین بریم دیر میشه ها...
رفتم پایین بهله آقا همه چیزو خودش خریده بود..گل..شیرینی
چه تیپی زده بودا..بالاخره داداشه ماهم عاشق شد
بابا هم به خودش رسیده بود...رفتیم تو ماشین نشستیم..پاهام خیلی درد میکرد...
رسیدیم دمه خونشون..وقتی زنگو زدیم همه اومدن برای استقبال آرتین یه تیشرت تنگ سفید پوشیده بود که روش یه چیز به انگلیسی نوشته بود
به یه شلوار لیه آبی کمر رنگـ..لامصب موهاشو هم موهاشو فشن زده بود..وای دوس داشتم ماچش کنم...
بعدش یه آقایی خوشتیپ و یه خانومه خیلی خوشگله چشم رنگی سفید اومدن دمه در..حتما پدر مادره ارتین بود..چقدر مامانش ماشالا خوشگل بود فک کنم آرتین چشماشو از مامانش به ارث برده...بعدشم ماهان اومد بیرون...به همه سلام کردیم مادرش خیلی منو تحویل گرفت با همدیگه روبوسی کردیم...ای کاش میفهمیدم اسمش چیه...
رفتیم تو ...واووووووووووو...کفم برید
عجب خونه ای...البته خونه ی ما ازاین خونه کمتر نبود...ولی سلیقه چینیش خیلی خیلی قشنگ بود...
آرتین یه گوشه روی مبل نشسته بود و سرش تو گوشی بود...معلوم نیس چش بود..اصن به منچه خب..
بابا شروع کرد سره بحثو...
-خب ما اومدیم خدمتتون ...از دختره گلتون اگه قابل بدونید برای آقا پسرمون خواستگاری کنیم..
دیدگاه ها (۱۳)

آقای عاشوری ادامه داد...-چه خوب..بله قبلا درباره ی این جریان...

-اره بابا...نمیدونستی-خب به سلامتی...توهم به این بهونه..باآر...

بابا گفت-‌اشکال نداره یه وقت دیگه...-اره بابا-عزیزم داداشت ا...

-به بالا تنت نگاه نمیکنم....قول میدمدیگه چاره ای نبود...ولی ...

وقتی خیانت کرد.پارت سه.

رومان عشق بینھایت پارت 5 رفتیم رویہ صندلی نشستیم کہ جونگکوک ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

Part 11<ویو نونا> اصلا میرم تو اتاق جیهوپ میخوابم کوک: تو غل...

رومان عشق بینھایت پارت 5 رفتیم رویہ صندلی نشستیم کہ جونگکوک ...

رمان: قلب در تاریکی

ستاره ی من(پارت۵)

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رومان روز برفی (پارت 1)از زبان ات:امروز شنبہ 15 ژانویہ است ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط